تبليغاتX
یادیار

یادیار

یاد یار

 
بگذار برای معصومه مرثیه ای بسرایم :
معصومه عزیز
من همیشه آسمان را سرشار ازپرواز دیده ام
و پرندگانی که همواره مرا به سوی خود می خوانند .
دریغا هرگز نددمت
اما چگونه رهایی را
                            اینگونه زود آموختی ؟
                 .............
اینک آسمان همه جهان ابری است
و من به همراه همه کسانی که
از آغوششان پر زدی
                             برایت می گریم
 
                                                                      ایرانی - ارومیه اسفند ۸۵


چشم معصوم

 

خون شد دل دريا مادرم وقتی مرد

آسمان ابري شد مهرباني كمرنگ

چشم ها تر مي شد شاخه گل پژمرد پدرم مي ناليد

دشت ها پر گل شد رودها جاري بود كوه بر جا بود

همه طفلان گريان مادرم وقتي مرد

ياد او زيبا شد همه ياران نالان

شد مهر او جاري ياد او بر دلها ذكر او بر لب ماند

صورتش بي جان بود جان دلها بي تاب بر جای عشقهايش

آسمان آبي تر مادرم وقتي مرد

زردو پائيزان شد رنگ رويم چون برگ

يك فضا خالي شد يك ستاره روئيد ماه زيبا تابيد

گل عشقش وا شد بلبلان ناليدند چشمه ها جوشيدند

شبنم گل خشكيد مادرم وقتي مرد

تهي از مهرش شد گل گلدنهايش

ياد و مهرش مي شد قلب من لبريز از زندگي خالي شد

باز باران باريد مادرم وقتي مرد

چشم معصوم تر شد آسمان مي غريد

 

 

تنديس مهر

 

زندگي صفحه يكتاي هنرمندي ماست

هر كسي نغمه خود خواند از صفحه رود

صحنه پيوسته بجاست

خرم آن نغمه كه مرم بسپارند به ياد

‹‹ .روزگاري است كه خود در ميان ما نيستي اما يادت را چه زيبادر قلبهايمان ماندگارکردی دماوند را با خورشید.... میهما نی را دوستانت رفته بودي مي خواهم بازگو كنم ميهماني را كه با

در تمام لحظاتي كه سفرمان طول كشيد حتي لحظه اي هم نمي انديشيدم كه ديگر تو نباشي

. ديگر چند روزي بيشتر در ميان ما نيستي. حتی آنی هم فکر نمی کردیم که

زماني كه به سويتان مي آمديم مي دانستيم كه باز پذيرايمان خواهي بود.

راستي روزي شد كه ديگر لبخند نزني. خواهرانه ات به استقبالمان آمدي. شاد از ديدار دوباره تو با آن لبخند

هيچ كس تو را بدون لبخند مهربانت نديد. . خورشيد هيچ روزي تورا بي لبخند نيافت

هيچ كسي را نديدي مگر وامدار محبتت كني . هيچ چيز تو را از مهرباني ات دور نكرد .

تو با مرگ هم مهربان بودي . مرگ هم نتوانست لبخند مهربات را از تو بگيرد تو مهربان بودي ،

خواستي راهنمايمان باشي ،توباز هم خنديدي .راستي يادت هست لحظه اي را كه به استقبالمان آمدي .

راه هاي پر پيچ و خم که به مهماني دماوند مي رفتيم به دوستانت اميد هديه دادي يادت هست شبي را كه دردر

دامنه دماوند بودي..

ما نمي دانستيم اما او شايددماوند مغرور از آمدنت.ما نمی دانستیم اما او شاید....

تو به او هم لبخند زدي...... .شايد مي دانست كه ديگر باز نمي گردي.

گويادماوند تورا مي شناخت .بامدادان كه راهي، گشتيم با آغوش باز ما را پذيرفت.

گويا برادرت بارها از تو به او گفته بود

.حال با تو بود

ما را به بالا مي برد به بالا مي رفتيم به آسمان ، به اوج مي رفتيم .

اما يارانت هرگز...... تو مي دانستي كه تفاوت دارد. ااين باز گونه اي ديگر بود

تو راز خود با دماوند گفتي، به يارانت اما هيچ نگفتي. هرگز نمي دانستند.

به چادر هايمان رسيديم

به ياد سهرابت بودي تو باز هم آرام نمي گرفتي

سهرابت را جا گذاشتي اما يادش را رها نمي كردي..

چطور مي توانستي رهايش كني او هم مثل توست براي تو همه سهراب بودند.

چطور رهايمان كردي استوار و مهربان

مگر ما سهراب نبوديم .

مگر حسن، عباس، مژگان و مهدي

سهراب نبودند چرارهايشان كردي ؟ تو مي دانستي

...... اما ما تو استوار بودي

حال به فكر مهدي بودي برايش جشن گرفتي، با ما ، با دماوند، او هم سرمست بود

. چهل و چهار سال پيش هرگز نمي انديشيد كه در چنين روزي با تو در چنين جائي باشد اوهم نمي دانست كه

قصد رفتن داري.

اما تو راز خود را با دماوند گفته بودي . نمي دانست نمي دانست

نيمه شب به راه افتاديم . دماوند از همه ما استوار تر بود كه رهايت كرد تا برگردي .

نمي توانستي تحمل كنی نمي توانستي وگر نه مي ماندي. به بالامی رفتيم به بالاتر اما براي تو كم بود.

تو بسيار بالاتر را مي خواستي.

ديگر اغنا نمي شدي.. تو به اوج مي انديشيدي

خورشيد طلوع كرد شب از پاي در آمد.

كه راز تو را خورشيد هم مي دانست . با خود مي انديشيدم .

چه مهربان شده بود تو به او آموختي تو به او گفته بودي

آري خورشيد با ما مهربان بود خورشيد مي دانست او هم استوار بود.. تو راز خود را به خورشید هم گفته بودی

آفتاب مي خواست مثل تو باشد .....اما ما

با همه مهربان باشد. با نورش و حرارتش مي خواست مهربان باشد

. مي خواست جاي تو را پر كند.

بالا رفتيم و بالاتر، بر بامش ايستاديم. اما افسوس كه نمي تواند.

. . بر بام دماوند عكسي گرفتي ، با مهديت، با حسن و عباس و با دوستانت .

مي خواستي يادگاري از خود بر جاي بگذاري تا جان.

قاب بي جان باشي مي خواستي به ما بفهماني اما افسوس كه نميدانستيم.

تو وسيع بودي ديگر جايي براي ماندن نبود.

ديگر نمي شد كه بماني

در گوش دماوند گفتي كه دماوند هم با بادهاي تندش مي خواست كه به ما بگويد و بفهماند كه يكديگر ار رها نكنيد

باز گشتيم اي كاش باز نمي گشتيم تا قدر بدانيم با هم بودن را .

به ما مي خواستي بگويي كه ديگر ديداري نيست. با ما وداع كردي

ما باز گشتيم و هرگز تو را نديدم . از ميهماني كه رفته بوديم ما سرمست بوديم

روزي كه به مرگ خنديدي

آن روز هم به ديدارت آمديم. روزي كه مرگ را هم با مهربانيت از پاي در آوردي.

تو به استقبالمان نيامدي.

خاموش بودي وآرام

اما يادت به استقبالمان آمد و آرامش مان بخشيد.

تو ما را چگونه يافتي كه اينگونه رهايمان كردي تو را نمي بينيم تو را نمي يابيم

. مهربانيت به ما مي گويد كه ما را استوار يافتي كه عاقبت راز رفتنت را براي ما فاش ساختي مثل خورشيد،

چون تو اينگونه خواستي اما كاش زودتر مي گفتي مثل دماوند ، پس استوار مي مانيم

..... كاش

                                                                                                                         ابوذر

 


به ياد معصوم عزيز 

 

 

 

زنگ تلفن

 

 

صداي دلنشين او

 

"كوله را ببند

 

قرارمان

 

شش صبح

 

ميدان سربند"

 

در بهت و هيجان

 

چشم ها را

 

ماليدم

 

او

 

در قاب چوبي

 

لبخند مي زد

 

آهي

 

بلند و سرد

 

سينه ام را

 

 سوزاند

                              " عباس"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 14:44  توسط ح.نجاریان  | 

 

 

 

 

امروز 30 مرداد است اگه فقط چهار سال برگرديم به عقب يعني 30/5/86

در اين روز تيم اعزامي به گاشربروم يك پس از چند روز تلاش و اين

روز پر دلهره تونست محمد رو به نزديك كمپ اصلي برسونه و از اونجا

 با سوتي پرواز به اسكاردو منتقل كنند.

 

 يادش به خير

 

عشق به ياد پرواز غريبانه محمد اوراز

 

باز با ياد تو ديشب   

من عاشق چو كبوتر

تا سحرگاه به سرسراي  خيال تو زدم پر

عشق آزرد مرا

 سوي جنون برد مرا

 چون درآن خلوت شب

 درپي ديدار تو بودم

 همه جارفتم ورفتم

  همه جا گشتم وگشتم

از سرجنگل ودشت واقيانوس گذشتم

 به سركوه نشستم

 وان سكوت شب مهتاب               

  به فرياد شكستم

  گفتم اي كوه ببين  

  عشق چسان كرده   

  مرا نزد تو آورده مرا  

                                                                                                                 

  گفت از عشق مگو

 چون به لب بسته اي من

 مُهر خَموشي زده اين عشق                                                                 

  همين گفت و فرو بست لب ازلب

 

 

مرداد۸۶


  آخرين ديدار با دوست پرواز كرده

 

چهاردهم شهريور1382 مدت هفتاد روزِ كه از وطن دور هستيم دقايق سخت و طاقت فرسائي را پشت سر نهاده ايم، هرروزصبح بر بالين "محمد" مي رويم همچنان آرام خوابيده، خوابي طولاني و عميق بدون دغدغه مشكلات زندگي و مردم, بدون دلتنگي بازگشت به وطن، بدون نگراني صعود، بدون حرص خوردن خلق و خوي بچه هاي جديد. توگوئي خستگي سالها صعود را از تن مي زدايد. وقتي به اين همه لوله  سّرم نگاه ميكني دلت مي گيرد، مـحمـدي كه از خوردن حتي قرصهاي تقويتي برنامه سر باز مي زد، حال ببين به چه روز افتاده. در اين چندروزه فقط يكي دو بار ديده گشوده آن هم مختصر و بي اختيار.

 لحظه اي  بي اختيار ذهنم مي رود به چند روز قبل كمپ سوم قله گاشربروم، ارتفاع 7100 متر": زير گوشش گفتم:  محمد حالت چطورِ و او آرام با صدائي لرزان گـفت: خوبم. گرمم منو ببر پايين. و وقتي به او گفتم خيالت راحت محمد مي بريمت. گفت:" تو باشي خيالم راحتِ"  كه چه تــسكيني بود براي دل ما.

 سرم رو كنار گوشـهايش كه دارد پوست مي اندازد و يادگار آفتاب سوختگي هيماليا را از خودش دور مي كنه مي برم و يواش نجوا مي كنم: محمد! , محمد جان! باوي گان و خيز رولي باوان(كردي) بلند شو, بلند شو برويم. بازم با هم توي چادر نوار گوش كنيم و تو از ته دل گريه كني گريه ي اين آن .... و  لحظه اي منتظرمي مانم تا بلكه جوابي بدهد ولي گويا ديگر صدايي نمي شنود و فقط صداي خِس خِس سينه اش  را مي شود شنيدكه هنوز هم ميجنگد، مي جنگد براي بودن، براي ادامه حيات، تا بلكه دگر باره برخيزد، جامه ي رزم برتن كند، كوله بردارد، راه بيفتد، برف بكوبد، راه بگشايد، سر پنجه بر صخره ها بيندازد، و عاقبت مغرورانه بر قله بايستد و براي همه تحفه ي قله (سنگ)جمع كند به ارمغان بياورد.

 

 

                                      

 

محمد امسال طوري ديــگر شده بود، انگار قرارش رفته بود، آرام گوشــه چادر آشپزخانه مي نشـــست و مي گفت براي من غــذا كم بريزيد, خيلي تنها شده بود تو چـادري جدا زندگي مي كرد, از بلاتكليفي زندگي و مردم كلافه شده بود. خوب يادم مي آيد. روزهائي كه هوا خراب بود وآسمان سگرمه هايش تو هم بود با آنچنان حسرتي به قله نگاه مي كردكه نگو و زير لب زمزمه مي كرد امسال عجب درد سري شد اين قله. و هر وقت كه از بالا برمي گشت قمقمه اش را ازآب يخچال پر مي كرد، پاره اي اوقات شربت آبغوره درست مي كرد و با لذت به گلو مي ريخت.

 ولي حالا روزگار را ببين بايــد دل را خوش كنه به قطره قطره سرم كه به سختي راه مي يابد بدرون رگهاي او. امروز ضربانش شدت بيشتر يافته (146 ضربه در ثانيه). نمـي دانم چرا ؟ شايد احساس كرده دوست قديميش رضا زارع كه از فتح قله اسپانتيك برگشته بر بالينش خواهد آمد, ديروز كه از او عكس مي گرفتم دريافتم كه چقدر لاغر شده و زير چشمانش گود رفته.

غروب بعد از شام طبق معمول براش دست به دعا بر ميدارم تا بلكه پلك بگشايد و يك بار ديگر آن چشمان عسلي اش را به نمايش بگذارد.

 شب سياه از راه مي رسد دلشوره جانكاهي مرا آزار مي دهد، در تدارك بازگشت به وطن هستيم، برايمان درد آور است بدون محمد برگشتن. هميشه در بازگشت, كوهي ازسوغاتهاي جور واجور مي خريد براي همه . ازعصا گرفته براي پيرمردان محل (نقده) تا اسباب بازي براي بچه ها. و از لحظه ي خريد تا موقع تحويل دادن با آنچنان عـشقي بدان ها نگاه مي كرد بازي مي كرد كه نگو.

 شب سنگين و سهمگين به نيمه رسيده، صداي گوش خراش تلفن به صدا در مي آيد مسئول اطاق محمد است كه از آن سوي خط با صداي گرفته، درخواست مي كند "لطفا زودتر به بيمارستان بيائيد براي محمد اوراز مشكلي پيش آمده "، احساس گنگي كه در خبر است تمام بدنم را سرد و سست مي كند به" مقبل" كه كنارم خوابيده خيره مي شوم دلم پراز بغض ميشود, بغض لعنتي را كنترل مي كنم.

بيرون مي زنم "اقبال" را مي يابم و با دكتر و" رضا" همراه شده به بيمارستان مي رويم. دردل با خود زمـزمه مي كنم يعني مـقاومـت يا بقول دكتر بعد از بيست روز طا قت و تحمل "جنگيدن تمام شد", در راهروي  اطاقش سكوتي مرگبار حاكم است دوستش ايستاده رنگ رخساره پريده كه خود گويا است. بربالينش مي رسيم هنوز خواب است خواب, خواب بر پوششي سفيد, سفيد چونان برفهاي هيمالايا و اين بار بدون آن همه اذيت و آزار. آرام آرام و ديگر خس خس سينه هم آزارش نمي دهد وديگرخبري از اكسيژن مصنوعي هم نيست. اصلا از اول هم با اكـسيژن ميانه اي نداشت .

ياد آخرين نـگاهش مي افتم كه موقع سوارشدن به هلي كوپتر، به كوهها انداخت .براي من "محمد اوراز " هنوز روي قله لوتسه،, ماكالو , اورست است كه خيره به مناظر پائين چشما نش تر ميشد، چونان مردم نقده كه بعداز پروازش برايش گريستند و" اوراز" را چه باغروربه دامان "كوه سلطان" جايگاه ابديش بدرقه كردند. راستش آدم حسادت ميكند به اين رفتن، به اين مردم با عزت و شرف، به اين همه مردانگي. براستي اي محمد! , با رفتنت چه نيكو درسي دادي به ما, به همه آنهاكه كنجكاوانه آمده بودند ببينند دردل آن برفهاي هيمالايا چه خبر است و چه خوب جواب گرفتند. ولي  :

 

يادش سبز  سال 82 قبل از اجراي برنامه گاشربروم  رفته بوديم نپال به دعوت پادشاه به منظور بزرگداشت پنجاهمين سالگرد صعود اورست.

                                                   

                                           

هنوز از خاطرم نرفته تو يكي از همون روزاي پر خاطره بود تنگ غروب  همون موقع كه خورشيد خانوم نرمك نرمك و با ناز پشت كوچه هاي تاميل (بازاري در نپال) چهره هم مي كشيد. از اتوبوس پياده شديم توي خيابوني  كه هر روز پر بود از دست فروش هاي دور گرد تا بلكه كيف، گليم، گردنبندي، به توريستي فروخته  امرار معاش كنند، اما امروز بازار تاميل تاريخي ديگر رو رقم مي زنه، مراسمي كه توسط معابد كاتماندو  و راهبين بودا جهت تقدير از فاتحين اورست برگزار مي شه. بوي عطر و دود علفهاي گياهي فضا را عط آگين كرده. 

در دو رديف راهبين منظم  انتظار ورود قدوم مبارك

 

                                      فاتحين قله الهه مادر برفها

 

           

 

 

را مي كشيدند با وارد شدن ميان خيل علاقمندان يكي رنگي مخصوص درست شده كه آميخته اي از گٌل و رنگ بر پيشاني مي زد، ديگري شالي بر گردن تو آويخته در مقابلت، مقابل تويي كه باعث رزق و روزي براي آنها شده اي تعظيم مي كند. نه يك نفر بلكه چندين نفر و چيزهاي زير لب زمزمه مي كنند كه شبيه همان كلاماتي است كه شرپا ها در صعود زمزمه مي كردند.

 

اٌ ما پِد مه اٌ ما هو

 

و تو را هدايت مي كنند در ميان صندلي هاي مخصوص وسط خيابان اصلي از بالا بر سرت گل وكاغذ رنگي مي ريزند.

اونجا بود كه محمد برا اولين بار حلقه اشك رو در چشمانت ديدم و در اين تصور كه شايد از بوي عود بام و روف (گياهي خوشبو از نوعي كاج) آزرده شده اي ولي وقتي آه از ته دلت رو شنيدم سوال كردم كه چرا گرفته اي و تو در جواب " ببين آقاي نجاريان ما نميدانم فاتح 300 و چندمي اين قله هستيم ولي ببين چه احترام و عزتي مي گذارند ولي تو من ما چهار تا اولين فاتح اورست از كشور كوروش كبير هستيم خدايي چند نفر ما رو مي شناسند از كوهنوردا چند نفر ما رو مي شناسند چرا هيچ كس به فكر ما نيست برا ما چه كرده اند.

     

  

                    

 

مي دوني محمد گفته بودم افسوس مي خورم از اين همه محبت مردم به تو. تويي كه حالا واقعاً شناخته شدي بين مردم.  بطوري كه سر هر كوي و برزن وقتي اسمت مي آيد مي گن هموني رو ميگي كه بهمن زدش، نمي دونم هُلش دادن، از صخره پرت شد و هزار يك جور قصه كه خود من با اينكه توي برنامه بودم و واقعاً نقل صعود رو تا اونجا كه از دستم اومده صادقانه بيان كردم،

 

                          

 

 

ولي مي دوني واقعيت اينه كه خيلي ها دنبال پيشرفت  اين ورزش و بررسي صادقانه اون  نيستند و بيشتر فكر تسويه حساب شخصيند و خورده حساب ها  نه اينكه واقعاً دلشون به حال ماها سوخته باشه به قول بچه ها اگه درسته چرا كسي به فكر زنده ها نيست،

مي دوني خوب كه رفتي آخه توي ورزش اون صداقت پاكي رفتار و كلام يافت نمي شه روي قله دماوند مملو ست از زباله، تابلو بي خود، پارچه، زباله هاي مختلف مثل قلب همه ي ناپاكان، هر كس ساز خودش رو كوك مي كنه و فكر مي كنه عقل كل شده تازه كجايي كه بازار صعود هاي برون مرزي هم مثل صعودهاي دسته جمعي بي حساب و كتاب راه افتاده و فقط فكر گرفتن پول و ارزان فروشي اند نه كيفيت حتي به قيمت جان و يا از دست دادن اندام كه مفت خرج مي شه.

و هر كس عقل كل شده خلاصه كه