آن عاشقان شر زه که با شب نزیستند رفتند وشهر خفته ندانست کیستند
در سوک خواهر و همنورد عزیزم معصوم
که در سانحه دلخراش تصادف پر کشید و رفت
الوداع خاطره ها
برای شما که عشقتان زندگی است
شما که عشقتان زندگی است
شما که خشمتان مرگ است
شما که روح زندگانی هستید
و زندگی بی شما اجاقی است خاموش
عشقتان را به ما دهید
شما که عشقتان زندگی است
و خشمتان را به دشمنان ما
شما که خشمتان مرگ است
دم دماي غروب بود از اون غروبهاي غم گرفته كه دل آسمون خونيه و دوست داري كنج خونه، كز كني و ريختشو نبيني تا بلكه از نحو ستش در امان بماني ، از اون غروبايي كه حتي دل كوه هم گرفته، مثل همين چند وقت پيش كه باهاش دماوند بوديم و اونجا هم نظاره گر خورشيد كه داشت خودشو تو دل دشت لار دزدكي پايين مي كشيد. و زمين و زمون رو قرمز كرده بود.
امروزم از اون روزاست كه خورشيد جاشو به ظلمت بيكران شب داده و من تو دل اين جاده لعنتي سياه كه كف دشت پهن شده جلو ميرم. صداي گوش خراش تلفن تو گوشم زنگار مي بنده كه اي كاش نمي بست. در آن سوي گوشي، صدايي مهربان" كجا هستي؟ بزن بغل" عضلاتم سست شد و بسختي قلبيرك را تو دستام نگه داشتم، لرزش دستانم رو احساس مي كردم و باز او گرفته، گرفته تر از هر بار " يه آرام بخش بخور و برگرد همدان اورژانس مباشر و..." تو فاصله دور زدن و برگشتن از دوستاي روز تنگ در همدان از حسين مدد مي گيرم.
نمي رسيدم و مي رفتم
سر م به سقف بلورين آسمان مي خورد
صدايي سرد نفس هاي برف مي آمد
صدايي گردش ارواح و چرخش افلاك
صداي خسته من
كه بي امان به ديواره زمان مي خورد
صدايي از دل تاريك دره هاي كبود
مرا به نام صدا مي كرد
نمي شنيدم و مي رفتم
انگار ساعت ها گذشت، توي راه به خود نهيب مي زنم و نيرو جمع مي كنم، نيرو برا طاقت آوردن، دوام آوردن و نشكستن، صبور بودن و "دريا كيمين دولماق آما داشماماق" (چو دريا پٌرشدن اما لبريز نگشتن) در اين راه از اونهايي كه اين دوران سخت و عذاب آور را پشت سر نهاده اند در ذهن مدد مي گيريم، از مرتضي ها با رفتن حامداشون از ... تا از پس اين چند كيلومتر راه بي انتها خلاص بشم و جلو اورژانس به كمر خميده و هيكل سراپا خونين مهدي برسم.
زانو در بغل مويه مي كند، آرامش مي كنم، تاب و توانش نمانده. به سراغ سهرابِ تنها مي روم. نداي مادر، مادرش گوش فلك را كر كرده دستان خونينش بوي مادر مي دهد آرامش ميكنم، نه به كسي مي سپارمش و به بيرون ميزنم بدنبال خواهر. در ظلمت شب اطاقي بي روح مرا به خود مي خواند، چند بار نفس مي گيرم انگار درگير صعودي سخت شده ام، درد بر سينه ام مي فشارد. غم به چشمم مي زند .
درون دخمه غم افزا مي شوم، چهار در و هر يك با يك قرباني، بي درنگ جگر گوشه ام را مي يابم، بدون كروكي و آدرس، با كمك هر آنچه حس دروني برادر و خواهري مي نامند.
آرميده، راحت. دلم گرفت آخر هيچ وقت از تاريكي محض خوشش نمي اومد، بازم ذهن لعنتي رفت، رفت به كوه به آخرين باري كه با هم اونجا بوديم تو دماوند، تو چادر يادم هست نصف شب اومدم سراغش كه حاضر بِشه برا صعود دست كشيدم تو صورتش همون صورتي كه از ذرات عرق خيس شده بود، چشاش رو با ناز باز كرد و قبل از هر چيزي گفت " توكه ديشب خواب به چشات نرفت از بس به اين دارو دادي به اون رسيدگي كردي چطور توان صعود داري" اينو گفت و زد به دل شيب به شوق رسيدن قله، رسيدن به عشق، به بلنداي معنا.
ولي حالا من درمانده، آروم دستمو مي رسونم تو صورتش، خيسه و زير نور كم رنگ نمي شه تشخيص داد عرقه يا خون، موقعه ي درك مي كنم كه دستام چسبي ميشه، زيپ كيسه رو بيشتر باز مي كنم. يه روسري شاد و گُل گلي رو سرش، دستامو مثل روز صعود، روزي كه با هم رسيديم بالا دماوند، حلقه كردم دور گردنش، مِث اون روز كه وجودش غرق شادي در اوج بود ن بود و لذت مي برد و اشك مي ريخت از اين پيروزي خانوادگي. صورت غرق خونش مرا به درنگ وا داشت، نكند، نكند معصوم ناز من نباشد، خون گرم را پاك مي كنم تا بلكه تشخيص بدم خودشه آره خودشه، با چشاي نيمه بسته، مثل اينكه منتظر داداششٍ تا بياد و براي هميشه چشاي نازشو بٍبنده.
و يه روز غم بار ديگه
نمي دونم چرا همه چيز كوهنوردا بايد يه جورايي با مردم عادي فرق كُنه. زندگيشون، پروازشون، سختياشون، و حتي خاكسپاريشون، مثل امروز كه تنگ غروب و خورشيد داره تو دشت زير قله آرديشو نهاوند به سختي پايين ميره و براي ما تاريكي رو به ارمغان مياره. منتظريم تا بدرقه كنيم اين نازنين معلم دوست داشتني رو برا هميشه رو به قله" آرديشو" و بسپاريمش به بچه هاي خوب شهر: كريم، محسن، ميرفتا، شابدين و... چرا كه خيلي با اين جور جاها اٌنس نداشت فقط عاشق گلهاش بود.
معصوم جون به شكوفه ها به ياران برسان سلام ما را.
تو نيستي كه ببيني
چگونه عطرِ تو در عمقِ لحظه ها جاري ست!
چگونه عكسِ تو در برق شيشه ها پيداست!
چگونه جايِ تو در جانِ زندگي سبز است!
******
مثِ برفايي تو.
تازه آبم كه بشن برفا و عٌريون بشه كوه
مثِ اون قله ي مغرورِ بلندي
كه به ابراي سياهي و به باداي بدي مي خندي...
برادرت حسن – شهريور 85
مطلب زیر را دوستان ارجمندمان جلال و شکوه ارسال نمودند، با تشکراز ایشان
این روزگار هی میگرده و میگرده و یه جایی آدما به هم می رسنُ همون آرزویی که مدتها براش لحظه شماری کردی و خاطره دیدار حتی اگه کوتاه باشه تو دل و جون می شینه مثل این دیدار با بزرگوار عمو جلال که در ایگل توی اون باغای قشگ با اون برفای سپید اتفاق افتاد.
دیدیمش مث همیشه می خندید وقتی درخواست عکس دادم با پاکی همیشگیش قبول کرد: گفتم برا مطلب سار می خوام تا بدونه کی اونو روی کاغذ رونده و دیگه تنها نباشه .
خندید و بنرمی همان خنده نازش قبول کرد.
سار از درخت پرید
سار از درخت پرید آش سرد شد.
آب بابا بار بابا نان داد .
توپ دارا عروسک آذر
معصومه از البرز پرید ولی گرمای خونش را می توان در قلم شاگردانش حس کرد. سار در داشتن و نداشتن در بودن و نبودن باید بپرد آزادیدش را نمی توان گرفت ولی دغدغه اش این بود که اصلا" آش نبود که سرد شود ولی سرما بود چگونه باید دستان خشک و سرد شاگردانش را گرم کند آیا بوسه گرم به تنهایی کافی بود.
بابا بار برد ولی نان نداد مادر هم کار کرد او هم نان نداد . اصلا" در پاره ای از مواقع هیچ کدام نبودند ولی معصوم با تمام پاکی هایش و قداستش بود.
توپ بود ولی دارا!
عروسک هم بود ولی در نبود معصوم داغی فراقش همچون گلوله آذرین در دست دخترک کوچولو سوزاننده بود.
در بلندای البرز کوه ،الوند،سهند و سبلان ،شیر کوه ،کرکس و تفتان و علم کوه ... معصوم معلم فرهیخته ای گام نهاد و این کوهپایه ها با تمام عظمتشان به او حسادت می ورزیدند دیگر عسل سبلان به دهان شاگردانش شیرین نیست و چه تلخ است چون معصومه در بهاران بر دامنه های پر از گل و شقایق جایش خالی است گلی به زیبایی ارغوان و به عطر یاس به سرخی شقایق و به سبزی سبزه زار دامنه های البرز به راست قامتی سرو و بلندای دماوند ، ای البرز کوه جای خالی معصومه همیشه در کنارت به یادگار می ماند.
برای هجرت چرا اول مهر را انتخاب کرد که عزیزکانش را بیشتر داغدار کند جشن شکوفه ها؟ چرا اینقدر شکوفه ها قبل از باز شدنشان خشکیدند . شاگردانش چگونه بی او برای شکوفه ها جشن بگیرند . ولی باید بگیرند معصومه ها در این دیار کهن کم نیستند باید جستجو کنید و آنها را بیابیم .
دیگر چه فرقی می کند آش سرد باشد یا گرم چون معصومه نیست .
خاک صدف گونه نهاوندچه مرواریدی را در دل خود جای داد . تا تولدی دیگر.
معصومه با سار از درخت پرید.
در سوک معصوم
دوشنبه غروب در راه تهران هستیم. هنوز نرسیده تلفن ها ی دوستان بیقرار یکی پشت دیگری. هر کس به سهم خویش در تقلاست تا در تحمل این غم بزرگ دست بر پشت خمیده ما بگذارد. آنان خود نیز در سوک انسانی دوست داشتنی روزهاست بغض در گلو دارند. مهین که از شدت غم یارای تلفن زدن و تسلیت گویی ندارد. این را خوب می دانم. این را از چهره در هم ریخته و نوشته سراپا احساس و درد و غمش در مراسم به خوبی همگان دریافتند.
سه شنبه شب :
دوستان آمدند یکی پس از دیگری: خانواده اعظمی با بهت و حیرت، برایشان دیدن معصوم در قاب با لبخند شیرینش قابل باور نبود او را هر جمعه در البرز کوه در کنار آبشار و رود می دیدند. چهره کودکانه سارا را اشک شست.
خانواده جوادی (علی، فخری و فرح ) افسوس و دریغ از نگاهشان موج می زد. آنها خیلی سال بود معصوم را می شناختند و از نزدیک و دور شاهد تلاش های محبت آمیزش بودند. فخری حلوا را با خلال های پسته نقاشی کرده: کوه و گل و بوته همان هایی که معصوم عاشقش بود. علی که در سفر سبلان همراه آن عزیز بود (همین یک ماه پیش) برایش حادثه هولناک بود. عکس های عاشقانه معصوم و همسرش را در کنار دریاچه سبلان در فراز قله او کلید زده بود. چه عکس های لطیف و شورانگیزی. گفت که او چقدر کمک کرد مهدی بر سر گیجه اش مسلط شود تا بتواند همراه هم به قله زیبای سبلان برسند و چقدر گلایه مند و خشمگین بود از جاده و ماشین که او را از ما گرفت و گفت که ای کاش ساعت ها دیرتر به نهاوند می رسیدند و این اتفاق نمی افتاد.
همه آمدند با دسته های گل در دست، گلهای لطیفی به لطافت و طراوت معصوم. چه رنگ هایی همان ها که او دوست داشت. او که تمام ساختمان محل زندگی شان را از دم در تا خرپشتک گلدانهای جورواجور گذاشته بود. بغض مریم در بغل مهین و شکوه می ترکد. همین هفته پیش معصوم در ایگل در کنار آنها و جلال متین و صمیمی بودند و چقدر از زیبایی آن دره سرسبز و متنوع از زبان او شنیدند.
سحر عزیز خواند: از شاملو: متبرک باد نام تو... اما بارها و بارها اشک و بغض توان خواندن را از او گرفت. او باخاله معصوم در پارک چیتگر فوتبال بازی کرده بود و خنده های پر نشاط و خوش طنین اش در کنار صخره ها در گوشش بود. او آمده بود با دفترچه ای از شعر، هیچ وقت برای خواندن از شاملو دفتر نیاز نداشت چون همه را از حفظ می خواند ولی این بار برای تسکین قلب های داغدار از سایه هم باید می خواند:از ارغوان و خون زمین، از بیرق خونین بهار، بهار و ارغوان که معصوم عاشقشان بود. و چه معصومانه خواند و گریه کرد.
داریوش، حمیرا و خورشید دوست داشتنی، همانها که اصرار داشتند هر چه زودتر مراسم یاد آوری خاطرات معصوم برگزار شود، هم آمدند صدای آرام و دلنشین حمیرا آه از نهادمان برآورد، آنگاه که از کاروان و سرو روان خواند. ضجه و شیون پروانه سکوت غم بار را شکست آخر او از سیزده سالگی با معصوم نوجوانی گذرانده بود، در کارگاه های خیاطی، در کوه و دشت و سرچشمه رود شهرستانک، در نهاوند و در روستاهای آن در بمباران و تخلیه شهر. او دوست دوران سرخوشی ها و شیطنت هایش را از دست داده است نمی خواهد معصوم در قاب و تصویر برقصد و بخندد. دیگر چه کسی سراغ سروش را بگیرد و برایش دلسوزی کند از سروش گفتم که از نوزادی در بغل معصوم لبخند زده بود و حالا از مهمانان خاله معصوم پذیرایی می کرد با چشمان باد کرده و قرمز.
آقای تنهایی باورش نمی شد معصوم دیگر نیست. در دفتر گزارش کار روزانه اش نوشته است: خبرهولناک بود معصوم دیگر در میان ما نیست و امروز عباس سر کار نیست رفته برای خاک سپاری عزیزش. دو دیدار ده دقیقه ای برای شیفته معصوم شدن کافی است همانگونه که جلال و شکوه نوشتند: "یک بار ملاقات در کوه کافی بود برای دلبستگی به آن معلم فرزانه و غمی به بلندای البرز کوه بر دلمان سنگینی می کند" و حال شکوه اشک ریزان روبروی قابی که معصوم با نشاط و خندان را در برگرفته و عباس در کنارش نوشته: "لبخند، عشق ومحبت همه بوی تو دارد مرگت را باور نمی کنم تو وجودت همه زندگی بود".
چهره زیبای دنا را اشک، معصومیتی کودکانه داده و در تمامی لحظه های مراسم چشمان مهربانش خیس بود همچون مادرش مهین .یوسف آمد با فرزانه و میلاد ده ساله، از جاده ورامین آنها هم سالهای زیادی است معصوم را می شناسند چقدر معصوم از کوشش های فرزانه برای سواد آموزی زنان محل خوشحال بود و در شور و شوق او گذشته خود را می دید.
به توصیه مریم عباس خواند: " تو که بودی، انسانی والا و نادر و دلسوز کودکان و عاشق آنها، سمبل و فاداری و عشق و دوستی، شیفته کوه و طبیعت.
صحبت های رضا اکرمی آرام بخش دل نا آرام دوستان بود همان گونه که صدای دلنشین خانم قاسم زاده و حرفهایش. آخر او هم به نوعی همکار معصوم و دلسوز کودکان است و همچون او سال هاست قلبش برای تسکین آلام کودکان می تپد . ستایش فر دوستدار کودکان هم او که صدها دلبند مردم را آموزش و نگه داری کرده است در کنار کسرایش اشک می ریزد.
معصوم عزیز چه بسیار دوست می داشت جمع صمیمی رفقا را صد افسوس که در نبودنش چنین محفلی بر پا می شود. معصوم گویی در جمع حضور دارد و چشمان نافذ آرامش به همه خوش آمد می گوید: به مریم جعفری، به نسیم کوچولو که عاشقانه دوستش داشت، به یوسف دل بندش که همه "کس" او بود، به عارفه که وفاداری و عشقش را همیشه تحسین می کرد، به جمال اکرمی که دوستدار کودکان و قصه نویس آنان است و لحظات زندگی اش با آنان عجین شده است و به مینای مهربان که مرگ او را باور نمی کند.
او با ن با نگاهش از قاب: دریا را ستایش می کند که در وصف زن عموی عزیزش دست به قلم برده و احساسات پاکش را جاری ساخته است و به حرفهای مرضیه (هم نوردش در صعود به دماوند و یال کبود) را می شنود که برای تسکین دل مژگان، فرزانه، فروز و شکوفه چنین نوشته: "معصوم بیزار از کینه و نفرت و خدمت گزاری لایق برای باغ آتش بود. او نگهبان و میراث دار انسانیت کم رنگ شده عصر ما بود، او خیلی بزرگ بود اما فراموش نکنیم که باغ آتش نباید بی خدمت گذار باشد. ابرهای مهربانی نباید بی تندر و توفان بمانند و معصومیت نباید بمیرد. نفرت نباید جان بگیرد و صداقت خشک شود. او خوبی مطلق بود و بی دریغ خوب بود خیلی خوب". و به راستی که در وصف آن گل لطیف جز این چه می توان نوشت.
رضا در زنجان بود ولی احساسات پاک و بی شائبه اش در جمع دوستداران معصوم در نوشته صمیمانه اش حضور داشت. او قبل از همه نیم شب در نهاوند سوگوار در خانه عباس و نیما اصغری دست به قلم برد. از دوست پر کشیده اش، از لطف و صبر و مهربانی اش، از نگرانی هایش برای انسانیت و انسانها و از عذابی که همه عمر در این راستا کشید نوشت و از اینکه "مرگ او چون تیر و حشتی در قلب ماست."
شکنندگی شقایق را دیدم آن هنگام که گزارش حسن را می خواندم آنجا که ما را به قلب حادثه، قلب فاجعه برد. جسن چگونه این کلمات را بر سفیدی صفحه جاری کرده است. قلبت به درد می آید وقتی از لحظه لحظه روبرو شدن او با پیکر خون آلود و بی جان خواهرش می نویسد و از دردناک بودن لمس چهره معصومانه معصوم در بستر ابدی. او می نویسد:" دل کوه هم گرفته بود. حسین دوست همدانی رفته بود برای نجات، ولی نازنین دختر ما در آبی آسمان پر کشیده و رفته بود او از ناله های "مادر مادر" سهراب در بیمارستان و از سر شکاف خورده و صورت پوشیده در خونش نوشته. چگونه این صحنه را تحمل کرده. او روزها پیکر اوراز را بر سرزمین یخ زده هیمالیا کشاند و تحویل بیمارستان داد و لی افسوس و صد افسوس که این بار دیر هنگام رسید و جگر گوشه اش جان سپرده بود.
او از عشق بی دریغ معصوم به زندگی و طبیعت نوشته بود و اشک شادیش در صعود به دماوند و از اینکه در غروبی دلگیر در دامنه کوه "آردیشو" برای همیشه آرام گرفت و ما را با دنیایی از غم و اندوه تنها گذاشت و جایش در جان زندگی سبز است". گزارش تکان دهنده و هولناک حسن بغض های فرو خفته را ترکاند و کلمات دردناک او قلبمان را لرزاند و آرامش مان را گرفت. همه بی قرار و گریان به معصوم نگاه می کنیم. و او آرام ،شاداب و لبخند بر لب دور دست ها را نگاه می کند.
شهریور 1385
تو كه بودي
هنوز كودك زيبا و شيرين من بودي. حتي آن زمان كه به كودكان عشق مي ورزيدي و به آنها ياد مي دادي: دانستن، دوست داشتن و درست زندگي كردن را. هميشه نگران بودي، نگران آثار سوء تربيتي رفتار بزرگسالان. اصغر افسرده است مادرش بايد بيايد با من صحبت كند". " نرگس نشاط ندارد، مشكل خانوادگيش چيست؟ نامادري و پدرش هر دو بايد بيايند چون آينده او و شخصيتش در معرض آسيب است"، " مرتضي مادرش را از دست داده، پدرش صبح تا شب كارگري مي كند بايد جمعه به ديدارشان بروم و با آنها صحبت كنم".
دغدغه ي كودكان، نگراني هميشگي تو بود. حتي در مسير طولاني سر بند تا شيرپلا هم حرف و صحبتت تلخ و شيرين رفتار آنان بود. تو با سهراب زندگي نمي كردي با سي سهراب زندگي مي كردي، روح و روانت در تلاطم بود. در امواج خروشان دنياي كودكان چونان كشتي باني متين و مسئول، ره مي سپردي. آرامش آبي آسمانش به تو لذت و شور زندگي مي داد و طوفانش تو را مشوش و دل نگران مي ساخت. قلب بزرگ تو براي دهها كودك معصوم مي طپيد. همه را مي شناختي از بدو تولد تا چگونگي بزرگ شدن. خوب و بد شخصيت پدران و مادرانشان را جويا مي شدي و در ذهنت طبقه بندي مي كردي. براي ديگران عجيب بود، خيلي هم عجيب:" تو مگر چقدر حقوق مي گيري كه اين همه وقت مي گذاري، به پدرش چه كار داري، به خانه شان چرا مي روي، اين همه جلسه گذاشتن براي چي؟ ". اما تو وظيفه را در" آب و بابا" ياد دادن خلاصه نمي ديدي. آنچه كه بايد يك معلم باشد: مربي، آموزگار، راه گشا و پايه ريز سنگ بناي شخصيت كودكان در حد و اندازه ي والاي انساني ، اين بود دل نگراني هميشگي تو.
حفظ حقوق كودكان و رفتار شايسته انساني با آنها و درك اهميت رفتار با آنان در سمت و سوي آينده شان . اين را بيش از هر كسي در بين اطرافيان و همكاران درك مي كردي و در ترغيب آنان به درك ضرورت آن لحظه اي از پاي نمي نشستي. آرامش تو ، آرامش كودكانه بود همان گونه كه خنده هايت كودكانه ، دوست داشتن و مهر ورزيدن وچه بارز شخصيت تو بود. و من خوب مي دانم تا چه حد از عقب ماندگي جامعه ما رنج مي بردي. كتاب "سه شنبه ها با موري" را كه خواندي، اولين نكته اي كه به زبان آوردي اين بود:
" همديگر را دوست بداريد يا آنكه فنا شويد". دوست داشتن و عشق ورزيدن، رابطه محبت آميز با همه: با همسر و فرزند، با همكار ، با همنوردانت در كوه، با راننده اتوبوس، با رفتگر محله، با دوست، فاميل، همه و همه. چشمان اشك بار همه آنها در سوك تو: يك چيز را فرياد مي زند:
چه انسان والا و دوست داشتني را از دست داديم
سپیده دم سومین روز سوک واری - نهاوند
این مطلب رو هم برادرم (عباس) در سومین روز از دست دادن این ناز گل نوشت و ممنونم که اجازه استفاده اون رو به من داد.
مطلب زیر توسط دوست عزیزم حمید رضا عسگری نژاد نوشته شده است .
دوستان عزيزم: علي ، عباس، حسن
مدتهاست دلتنگي هايم را با قلم قسمت مي كنم. مدتهاست به جبر براي از دست دادن دوستان عادت مي كنم. مي دانم مدتهاست دلتنگ معصوم معصوم خواهم شد، به سان حامد، ناصر، فريدون ( با تمام خاطرات بدي كه از او دارم.)
مي دانيد از وقتي كه بچه بودم همواره فكر مي كردم پدر و مادر برايم نخواهند ماند با تمام علاقه ام به آنها هرگز نتوانستم به اندازه خواهرانم دوستشان داشته باشم،اگر هر كدام از خواهرهايم سردردي ناچيز مي گرفتند و بگيرند قلبم تير مي كشيد و مي كشد.
راستش مطمئنم تنها شما نيستيد كه تنها مانديد چرا كه هرگز نتوانستم لحظه اي فكر كنم معصومه خواهرم نيست ، هرگز نتوانستم لحظه اي فكر كنم كه معصومه بي معرفتي خواهد كرد و همه ما را تنها خواهد گذاشت. مي دانم به من حق مي دهيد چرا كه همه شما و هم من وهم همه ي آنها يي كه معصومه را مي شناختند از او چند چيز را همواره به ياد خواهند داشت، معرفت، انسانيت، دوستي، صميميت، نگراني، مهرباني، صبر و... حالا مي دانم همه دلتنگ معرفتش خواهيم شد، دلتنگ صبر و مهرباني و صميميت و صفايش.حتم دارم او در خواب ابدي كه حالا در آن فرو رفته آرام و قرار ندارد، من،او را مي شناسم نگران سهرابش خواهد شد، نگران مهدي و مژگان ، نگران يوسف و فرازش، نگران مادر، حتماً. حتم دارم با ما خواهد خنديد، خواهد گريست و مي دانم دلتنگش خواهيم شد.
حتم دارم لحظه اي كه چشمهانش را مي بست تنها به سهرابش فكر نمي كرد به چند روز ديگر
مي انديشيد ، به بچه هايي كه سر كلاس اش قرار بود بنشينند. مي دانم نگران بود و هست براي آنها كه قرار بود چند روز ديگر آينده شان را با
« بابا آب داد و بابا نان داد» او رقم خواهند زد.معصوم تنها معلم نبود، مادري فداكار، دوستي مهربان، خواهري سخت كوشو همسري عاشق بود. اجاره دهيد بگويم، مي دانم چه عذابي مي كشيد. مي دانيد چرا ؟ مي گويم، مي دانم چون معصوم تنها خواهر شما نبود. او نگران هر انساني بود و انسانيت را به هر طريق ممكن مي پيمود.
من عادت ندارم غلو كنم و اصلاً چه نيازي به غلو كردن، مگر قرار است مدالي به كسي داده شود كه غلوي در كار باشد.او جزو معدود دختراني بود كه خودش را وقت زندگي اش، شاگردان اش، خانواده اش و دوستانش مي كرد اما چه فايده كه كم ماند، كم ماند وكم ماند درست مثل حامد و ناصر، حتم دارم شعر زير را علي آقاي عزيز يا حسن مهربان براي عباس آقاي خوبم ترجمه خواهند كرد.
گيديرم بو يولاري من (اين راهها را مي روم)
اوره گيمده تير وحشت ( با تير وحشتي در قليم)
نه بـيليم كه زندگي دُه (چه مي دانم كه زندگي)
قوروپ مُنه دام ظلمت (راه ظلمت به راهم نهاده)
بيله آتش غمينده يانيپ اودلارا كُول اولدوم
(در آتش غم تو چونان سوختم كه خاكستري از من باقي ماند)
كنه گل چخياخ صفايه
( با اين حال باز هم بيا در راه صفا قدمي برداريم)
به زمان عهد وحدت
( در ز ماني كه با وحدت عهد مي بندیم).
***
چه كنيم كه محكوم به زنده بودنيم
برايتان همچون خواهرتان صبوري آرزومندم
24 /6/85 30 دقيقه بامداد
نهاوند- خانه عباس اصغری
متن زیر هم از یه دوست آشنا مثل بهار است که اگر چه دیر رسید ولی خیلی زود جان گرفت عشق ورزید.
کاروانها!.. کاروانها! ..
پر کنید امشب ، بدامان سیاهیها ،
سرشک سرکش ، افسوسها را !
بشنوید از ماتم یک یار شوریده سر..
صحرابصحرا، در بدر،
فریاد ره گم کرده ی افسوسها را!
در نوردید و فرو پیچید، در هم ، یکسره:
طومار نور آتش فانوسها را!.
کاروانها!.. کاروانها! ..
سردهید امشب ، فغان و شیون ناقوسهارا !
تا زدست مرگ ، بر فرق زمین زندگی کوبم :
پریشان عالم ، درد پریشانحالی ،کابوسها را !
کاروانها!.. کاروانها!..
مرگ آن انسان ،فرو کوبیده در من ،
کشته در من : روح ایمانم بهستی !
وه ! که زین دنیای مرده پرور و این شیوه ی مرده پرستی :
جان من بر لب رسیده !
وای از این دوران نکبتبار، محنت پرور مرگ آفریده !
کاروانها!.. کاروانها! ..
امشب ، از خلوتگه صحرای بی پایان خاموشی ،
و دنیای تبهکارتباهی پرور، جهل و فراموشی ،
نسیمی روح فرسا میخزد، بر بستر آشفته ، حال آشیانم
کاروانها!.. کاروانها! ..
مرگ انسانی که دادش مرد و فریادش فرو پژمرد ،
در بیداد ،بیداد آفرین جهل انسانی !..
غرقه در خون سیه ، زانو زده بر آستانم
آخر امشب کاروانها..کاروانها ؟!
در جستجوی عشق
میکشد فریاد حسرت ، در سکوت آستانم!
کاروانها! کاروانها!
طوطی افسرده دل ، چون مرغ شب
شیون کنان : در خانه ی من لانه کرده
لانه ی عشق مرا، قلب مرا ،
در قلب شب ، ویرانه کرده !
روز و شادی ، سر بسر گمگشته ،در موج سرشک شامگاهم،
سوی خاکی ، بستر مرگ است ، جاری ..
اشک سرگردان ، سرگردان نگاهم !
غیر از این ، دیده در هر که دوزم
بسته راهم ، بسته راهم !
کاروانها! .. کاروانها!
چرخ عمر فرسای زمان را!
بر شکست بال مرغ بیکس هجران،
بپرواز آورید، این مرغک بی آشیان را !
تا بجویم ...تا بگویم :
آرتیشو!...ای خوابگاه نغمه پردازان عشق و افتخار جاودانی
کو ؟ کجا خوابیده آن انسان عیسا آفرین :
آنکه عشقی بی نهایت بود، در پهنای اشکی ،بی نهایت !
آرتیشو..محض خدا !فریاد کن
تا بشنوم باری صدایت :
کو معصوم ؟! کو معصوم ؟!
کو کجا خوابیده آن یار آشنای کوهها ؟!
تا رسانم من به خاک او :
سلام همنوردان را ..
از دوست خوب و مهربانمان خانم مهین
دلم می سوزد ، دلم می سوزد :
برای کلاس اولی هایی که دیگر فقط خواندن و نوشتن یاد می گیرند .
برای همکاران او که الگویی برای عینیت بخشیدن جمله :
زمزمه محبت به مکتب آورد طفل گریز پای را .
برای نهاوندی که که همشهری چون او را از دست داده .
برای خواهر شوهرهایی که نمی دانند چگونه چون از ریشه کن کنند ضرب المثل هایی چون خواهر شوهر خار و بخش خار خاسک و ...
برای دماوند و سبلان که دیگر عاشق بی ادعائی چون او بر قله شان گام نمی گذارد.
برای بهار که دیگر کسی چون او به استقبالش نمی رود .
برای نسیم ، کوه ، رود و شقایق های دماوند که نگاه های مشتاقی چون او نظاره اشان نمی کند.
برای واژه های انساندوستی ، مهربانی ، صمیمت ، شادابی ، فعالیت ، شفافیت که دیگر چه کسی این چنین بی ادعا به آنها معنی می دهد.
برای ایگل که اکنون او هم مثل ما عزادار اوست و اگر می دانست دیگر میزبان او نخواهد بود ، جای پایش را به یادگار تا ابد در خود حفظ می کرد .
دلم می سوزد و آتش می گیرد برای همه اینها و چیزهای دیگری که گفته نشد.
هر بار که می دیدمش متعجب تر از قبل از خود می پرسیدم چطور در دیدار قبلی او را این گونه نیافته بودم ، هر بار صمیمی تر ، بی آلایش تر و عمیق تر از قبل می دیدمش .
بی کرانی وجودش باعث می شد که ذهنم قادر به دیدن این همه وسعت در یک دیدار نباشد . ولی زمانی که در کنارش بودی گویی هر ثانیه به اندازه سال عمق می بخشید تا به او نزدیک تر شوی .
اوکه تجسم عینی طراوت و زیبایی .
نشاط و خرمی ، تکاپو و جستجو گری بود هرگز راضی نخواهد شد که این واژه ها غبار غم بگیرند. مطمئنا" همراه هر نسیمی ، سوار هر رودی ، فراز هر قله ای و همراه لبخند کودکانه ای که از شوق یادگیری زده می شود به سراغمان می آید و صورت مرمرینش را در جلو چشمان ما نمایان می کند.
یادش زنده و گرامی مهین 28/6/85
از دوست خوب مرضيه
باور کنید یک سال و نیم است هیچ ننوشته ام خواستم همه ناگفته ها ،فریادها،اندوه ها و دردها را درون سینه ام خفه کنم، خواستم خودم را در هیاهوی آجر و ماشین فراموش کنم حتی گزارش هیچ صعودی را نمی نوشتم هیچ صعودی را ، آخرین صعود چند هفته پیشمان یادت هست ، گفتم فرصت شد تا سکوت و عظمت و زیبایی یال کبود را یک جا در ذهنم بایگانی کنم فقط در ذهنم منی که یک روز عاشق تشبیه و استعاره و نوشتم بودم نمی نوشتم . اما امشب می خواهم با قلمم فریاد بکشم داد بزنم هوار بکشم می خواهم دوباره بیدار شوم.
مژگان ! پرواز معصوم که دریا دریا مهربانی و منطق را دربیکران قلب خودش جا داده بود شوکی است بزرگ ، که هر خفته ای را بیدار می کند، هر خفته ای را . اما می بینم تو دم از خوابیدن می زنی مرا ببخش که می خواهم بی پرده حرفهایم را بزنم. می دانی همیشه احترام تو ، احترام دوستی مان بوده ، همیشه تا نخواسته ای که نظرم را صریح راجع به چیزی بگویم نگفته ام اما حالا تو از من نخواسته ای اما راستش خودم می خواهم . می دانی مژگان خواستند تا بخوابیم و اکثریت مان به خواب رفتیم خواستند سکوت کنیم بیشترمان سکوت کردیم خواستند ننویسیم ،نفهمیم ، عشق نورزیم و نفرت را در درونمان پرورش دهیم و ما هم ننوشتیم و سعی کردیم خودمان رابه نفهمی بزنیم خواستند نخندیم و گریه کنیم و ما هم خندیدن را فراموش کردیم مژگان عزیز ، فرزانه نازنین ، راز ماندگاری معصوم این است که علیرغم همه "نه ها " ، خندید ، فریاد کشید و سکوت نکرد لذت برد و زندگی کرد و عشق ورزید . راز ضجه زدن ها و مویه کردن های تو ،فرزانه ، فرشته ، فروز و شکوفه و همه کسانی که برایش گریستند این بود که او آیینه دار انسانیتی بوده که از ما دریغ شده بود او بیرار از کینه و نفرت ، خدمتگزار لایقی برای باغ آتش بود او نگهبان و میراث دار انسانیت کمرنگ شده ی عصر ما بود او ... خیلی بزرگ بود اما فراموش نکنیم که باغ آتش نباید بی خدمتگزار باشد ابرهای مهربانی نباید بی تندر و توفان بمانند و معصومیت نباید بمیرد نفرت نباید جان بگیرد و صداقت خشک شود فکر می کنم باید خوبی مطلق بود بی دریغ خوب بود خیلی خوب . مرا ببخش که امشب حق دوستی را به جا نیاوردم و نماندم نیازمند سکوت بودم یک سکوت مطلق .
قربان شما مرضیه ساعت 35/22 شنبه شب 25/6/85
از درياي مهربان براي زن عمو معصوم
کجایی
کجایی که چشمان تر گونه ام در کنج اتاق روبه روی خروجی خانه منتظر ورودت است .
کجایی که با آمدنت زندگی را برایم شیرین کن .
کجایی که که با همه لحظه نبودنت از عصاره جانم دریا دریا کم می شود.
کجایی که بعد از فریادهای پی در پی زن عمو زن عموی من با صدای دل نشینت جوابم را "جانم " دهی .
کجایی که اشکهای چون مروارید پسرت سهراب را دریا خود با دست های چون حریرت پاک کنی .
کجایی که ببینی پادشاه قلبم شدی و جانم را به فرمان خود حرکت می دهی .
کجایی که از ندیدنت دل سوخته و فنا گشته ام
کجایی که از نبودنت عمویم هر لحظه فرسوده و فرسوده تر می شود.
کجایی که با رفتنت سوهان زندگی را بر قلب و روحم حرکت دادی و بدنم را چون خورده های ناخن بر زمین ریختی .
کجایی که ببینی من هنوز هم به انظارت نشسته ام !
کجایی که فقط یک بار دیگر با دیدنت تو را به آغوش کشم و لذت زندگی را زیر زمان تشنه از عشقت مزه مزه کنم .
کجایی که دوباره و باز هم مثل همیشه بر گونه هایت بوسه زنم و معنی مهر و محبت مادری ات را گیرا شوم .
زن عمو همیشه و در همه حال با یاد لبخند هایت شادم.
و با یاد اشک هایی که برای دل سوختن هایت ریخته ای گریانم .
یاد دار همیشگی تو - دریا
بزرگداشت انسانی والا و فروتن
پنچ شنبه سی شهریود 85 غروب دلگیری است میدان رشدیه تهران
سالن اجتماعات شانجانی ها :
صدها نفر ، دسته ، دسته خانواده ها ، دوستان ، بستگان ، هم نوردان از تهران ، زنجان ، نهاوند ، گرگان ، همدان ، شهریار و کرج یاران قدیمی و دوستان جدید غمگین و دردمند به یاد معصوم گرد هم آمدند.
همکاران صمیمی آن یار پر کشیده از منطقه یازده آموزش و پرورش و دبستان دانش بخش ، گریان و لتنگ ، دلتنگ آن یار والا و صادق ، همراه اولیا و شاگردان با تاج گل زیبایی پیشاپیش در دستان "پدر مدرسه " هم آمدند.
اشک بود و بغض ، درو دیوار تصاویر شاداب معصوم با همان لبخند همیشگی به همراه مطالب ، اشعار و مقالات دوستداران آن آموزگار نمونه و محبوب .
طنین صدای یکی از بچه های دبستان و مطالب قشنگی در توصیف معلم محبوبش در سالن : ندای قدردانی و ستایش کودکان و خانوده ها و همکاران از عمری تلاش صادقانه و عاشقانه معصوم عزیز بود . او نوشته بود که برترین خصایص انسانی و اخلاقی ، راه رسم زندگی و دوست داشتن و عشق به یادگیری را از مربی دلسوز و با نشاط آموختیم و راه و رسم انسان بودن و انسان زیست را برایمان به یادگار گذاشت .
دوست عزیزی مطلب " سار از درخت پرید " را خواند و سالن را از تاثر و اندوه آکنده و اشک حسرت بر چهره همگان نشاند . حسرت از دست دادن زود هنگام . یار و شیفته کودکان و مردم . این نوشته دوست کودکان و محصل ما را دوست فرهیخته ای کامل کرده بود " در نبود معصوم داغی فراقش همچون گلوله آذرین در دست دخترک کوچولو سوزاننده بود ...".
تصویر معصوم دوست داشتنی و نوجوان در کنار دماوند زیبا درورودی سالن به همه خوشامد می گفت . او در این روز تنها نبود چون همه را در کنار خود داشت او که شیفته دیدارهای دوستانه بود . افسوس و چند افسوس که در این گردهمایی بزرگ دوستان ، غایب بود . مراسم ، پاس داشت انسانی که شیفته کودکان و مردم خوب این دیار بود و ما سپاسگزار همه دوستان ، بستگان ، آشنایان هم نوردان ، فرهنگیان ، کودکان و نوجوانان مهربان و عزیزی هستم که با شرکت خود در مراسم تحلیل و گرامی دسات معصوم در نهاوند و تهران در کنار خانواده آن عزیز اظهار هم دردی نمودند . سپاس و درود بر همه شما .
از طرف مادر معصوم جان که یک روح بودند در یک جسم
گل سرخ و سفیدم کی می آیی
گل عمرم تموم شد کی می آیی
گل ریحان بچینم دسته دسته
گل ریحان هیج بویی نداره
دل من طاقت دوری نداره
رای "عمه کسی" از سارا
به ریسمان بلند سکوت می آویزم ، به اوج می رسم ، دردها را فرو می ریزم و کوتاهی انسان و آسمان را در می یابم.
برای معصوم از مهناز
یک بار از کنار دریا عبور کردی ، یک عمر ، امواجش برای بوسیدن جای پایت می آیند و می روند
از مهری برای معصوم جان
حضور در مراسم تجلیل از معصوم را ازدست دادم ، تجلیلی خوب که شنیدم و افسوس که ندیدم . درود بر انسانهایی که چینین مراسمی را بر پا داشتند.
در گوشه اي از نشريه اعتماد ملي مورخ 26/6/85 مطلب زير نقش بست، به منظور دلداري خانواده داغ دار ما و شايد مرحمي بر زخم، اين خطوط زيبا توسط ياري آشنا : آقاي تنهايي تحرير شده بود، كه از آن نازنين مردان به حساب مي آيد، ايشان عليرغم اينكه معصوم را فقط چند بار ديد و بيشتر هم از طريق تلفن ولي تاًثير برخورد اين معلم مهربان به حدي بود كه با پرواز اين دل داده او و خانواده اش در اندوهي عميق فرو برد و نوشت .
متن چاپ شده در نشريه:
در گذشت جانگداز خواهرعزيزتان
كه يار و سنگ صبور خانواده بود را تسليت مي گوييم
مي دانم چقدر غم سنگين و نبودش اينچنين زود هنگام، دلخراش و طاقت فرساست،
ولي افسوس كه جز قبول چاره اي نيست، تحمل براي ما هم سخت است.
خانواده تنهايي
نمي دونم چي بايد گفت:
فقط مي تونم بگم: خوشحالم كه در موقع زنده بودنش خيلي ها شناختندش.
کاش می شد عشق را از او ياد گرفت
آقاي تنهايي خانواده محترم، ناز قَلمتان هرگزغم نبينيد.
"يك آموزگار بر ابديت اثر مي گذارد.
و هرگز نمي توانيد بگويد كه نفوذش در كجا متوقف مي شود.
هنري آدامز
چهل روز در سوک معصوم در نهاوند و تهران با حضور صدها نفر دوستدار او چه در مراسم خاکسپاری چه با شرکت در مراسم رسمی با اهدای گل ، انتشار اطلاعیه همدردی و سپس شرکت در مراسم یادبود آن عزیز از دست رفته در تهران ما را برآن می دارد که قدردان و سپاسگزار آن همه زحمت و اظهار همدردی باشیم. تشکر از حضور صمیمی و صادقانه همگی که از شهرهای دور و نزدیک در کنار ما بودند:
کمیته ورزشی بانوان و هییت کوهنوردی بانوان نهاوند .
همنوردان دل سوخته ی نهاوند و گرگان
هیات های کوهنوردی نهاوند کرج – نظر آباد - کارگران شرکت .....
گروه های محترم کوهنوردی و محیط زیست گاماسیاب نهاوند . دومان ،اورست، پارس سویچ زنجان و ایران ترانسفو زنجانُ
اوراز مهابادُ سقزُ
باشگاه کوهنوردی آرش تهران
فدراسیون محترم کوهنوردی .
مدیریت و کارکنان مجله کوه .
شرکت مهندس هفت گوهر
شرکت بنادک
شرکت کسا
شرکت جنگل کار زنجان
گردان ۶۱۱نزاجا
کارکنان آموزش و پرورش منطقه یازده تهران
کارکنان دبیرستان و دبستان غیر انتفاعی فرزانه زنجان
مدیریت و کارکنان مدارس دانش بخش منطقه یازده تهران
راهنمای دولی نمونه فرزانگان نهاوند
دبیرستان نور نهاوند
کارکنان نشریه مردم نو زنجان
شرکت صبح امروز زنجان
آتلیه چاپ عکس آریا زنجان
و بزرگانی که مرا شرمنده نموئه در وبلگشان ابراز همدردی نمودند
خاک پایتان سرمه ی چشمم باد.