تبليغاتX
یادیار
یادیار
یاد یار

نام کوه: لوتسه

 ارتفاع: ۸۵۱۶ متر، ۲۷،۹۲۰ فیت

 موقعیت جغرافیایی: ۲۷،۹۶ عرض شمالی _ ۸۶،۹۳ طول شرقی

 محل قرار گیری: نپال، تبت

 بهترین ماههای صعود: آوریل، می و سپتامبر، اکتبر

 نزدیکترین فرودگاه بین المللی: کاتماندو

 اولین صعود: ۱۹۵۶ هیئت اعزامی از کشور سوئیس

 اولین صعود کننده: لوشینگر، رایز

قله لوتسه به وسيله هيئت مساحی هندی قله E1 ناميده شد

 

                         

برگي از خاطرات حسن نجاريان لوتسه

26/2/81

زندگي در ارتفاع 7900 متري كه كمپ چهار نام گرفته با سختي و مشقت فراوان همراه است، كه شاخص آن سردرد خفيف بي اشتهايي و از همه مهم تر بي قراري ست براي صعود. غذاي ما از ديروز قدري سوپ يك تكه شكلات و قدري نان خشك بوده البته بماند كه مقداري پنير ليقوان و كشك هم بليده شد ولي تاول لب و زخم گلو هر چيزي را به دهان بد مزه مي كند.

بيست و شش روز از ارديبهشت گذشته، نيمه شب سردي است ساعتي از نيمه شب گذشته 5 نفره از چادر بيرون مي زنيم، جلال چشمه قصاباني، زنده ياد مقبل هنر پژو، اكبر مهدي زاده، امين عظيمي  حسن نجاريان ما گروه اول هستيم و فردا قرار است زنده ياد اوراز، خادم، زارعي، افلاكي، حميد ناصري و رضا سليماني به بالا بيايند و در حال حاضر در كمپ سوم مستقر هستند.

ماكس اكسيژن به سختي روي دهان جا خوش مي كند كه يك بار تسمه آن شل مي شود يك بار شيلنگ اذيت مي كند و بر اثر وزش باد به صورت شلاق مي زند كه اگر از همه ي اينها بگذريم  خوش آيند است و زندگي بخش. مهديزاده ديروز بر اثر خوردن آب آلوده وضع گوارشي خوبي ندارد و در اولين فرصت بايد بياستد و تونيك وابزار فني را از خود جدا كرده.... دو شرپا جلو ما هسنند. اول كار شيبي تند را بايد بالا برويم كه طاقت فرسا ست عذاب آور.

در سمت چپ خود در دل آسمان بي انتها ستاره هاي را كه شبيه همان ستاره هاي ملاقه اي است را در ذهن مجسم مي كنيم كه كناربه كنارمان بالامي آيد كه در اولين استراحت در مي يابيم اينها ستاره نيستند بلكه نفراتي هستند كه قصد صعود اورست را از كمپ چهار را دارند، (بعداً گفتند حدود 60 نفر بودند). بيدرنگ ياد اولين صعود ايرانيان در دل زنده مي شود مش رسول نقوي، حميد اولنج و محمد اوراز.

صعود آرام و يكنواخت ادامه دارد شيب تند پر برف نفس گير است، كه بعد از بالا كشيدن از شيب تند حالت تراورسي جلو مي رود. درجه مانومتر كپسول را روي يك تنظيم كرده ايم كه با توجه به تمرينات قبلي شرايط خوبي است، (درجه تنظيم تيم هاي ديگر حداقل 2.5 يا 3 مي باشد) سرماي نيمه شب كشنده و باعث شده هر دم شيلنگ اكسيژن يخ بزند و مجبوريم با تبر به آن بزنيم تا يخ درون آن خُرد شود. تا صبح شود زنده ومرده مان در مي آيد. يك بار مجبوريم باطري چراغ قوه را عوض كنيم.

با رسيدن به دهليز بلند رو به آسمان لوتسه كه وصف حالش را زياد شنيده بوديم انگار وارد فريزر بزرگي شده ايم سرما و باد بيداد مي كند. مدام برفهاي اطراف به سر و صورتمان حجوم مي آورد. وجود ارتفاع يا نميدانم شايد اوهام و... باعث شده فكر كنيم بالاي بند سنگي وسط دهليز قله است كه با رسيدن به آن و پيچيدن به پشت متوجه مي شويم قله خيلي بالا تر آن است كه فكرش را مي كردي، بقول بچه ها "برو تا به آن برسي".

مدت زيادي است آفتاب در دور دستها پهن شده ولي ما گويا بايد ايشان را روي قله زيارت كنيم، وضع گوارشي اكبر همچنان آزارش مي دهد، چند بار از طناب جدا مي شود كه در اين وضعيت كار خطر ناكي است. وجود تيمي از اروپا جلو ما باعث شده يخ و سنگ حاصل خورد شدن زير پاي خود را بر سر ما  بريزند كه صدايمان به جايي نمي رسد.

 شيبي تند ما را به ستيز مي خواند هر چه جلو مي رويم دهليز عقب تر مي كشد. قدري بالا تر طناب تمام مي شود و مجبوريم 50 متري بدون طناب صعود كنيم كه با درك خطر به شرپا تذكر مي دهم كه طناب بگذارد، كه با استفاده از  ميخي كه از يخ بيرون آمده ادامه صعود براي بچه ها امكان پذير مي شود. ديدن خارجي ها روي قله ما را به شوق مي آورد.

متأسفانه دو نفر از دوستان كلنگ نياورده اند كه تصميم مي گيريم، صعود نكنند و بمانند تا در بازگشت با هم برگرديم كه با بررسي به عمل آمده تصميم مي گيريم آنها را در پوشش طناب بالا ببريم. طنابي رنگ رخ رفته و 6 ميل آرام ما را به سوي دندانه هاي سنگي 8500 متري يكي از قله هاي سرسخت جهان مي كشاند. كه در آن سو ديواره اي به طول 2400 متر قراردارد كه نام ديواره لوتسه بر خود دارد. ساعتي بعد در حالي كه گام ها به شماره افتاده مي شماريم ده تا به پنج نرسيده مي ايستيم نفس چاق كرده ادامه مي دهيم و باز تا رسيدن به قله 8501 متري لوتسه در ميان آشوب طوفان و باد بنيان كن اشك. خنده. سست شدن زانو همه اينجا به سراغت مي آيد تا روزت را جاودانه سازد.

و برگي زرين بر افتخارات كوهنوردي كشور بيفزايد.

درود به روان پاك محمد اوراز، داود خادم و مقبل هنر پزو

 

                                                            حسن نجاريان

                                             بيست و شش يك هزارو سيصدو هشتاد دو هشت  

 از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی، نه میل سخن داریم
آوار پریشانی‌ست، رو سوی چه بگریزیم؟
هنگامۀ حیرانی‌ست، خود را به که بسپاریم؟
تشویش هزار «آیا»، وسواس هزار «اما»،
کوریم و نمی‌بینیم، ورنه همه بیماریم
دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ست
امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم
دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی‌بریم، ابریم و نمی‌باریم
ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید؟ گفتیم که بیداریم.
من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

ارسال در تاريخ چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 توسط ح.نجاریان

اينجا سقف فراموش شده آسمان است

 

ديروز كه تن خسته ي هفتاد و چند روزه را از بالا به پايين مي رسانديم، با خودم كلي كلنجار رفتم كه هي ديونه ديدي تمام آرزو هاي كودكيت و اين چند ساله كار كوه و چه كنم ها چه راحت به باد رفت، اين را نه كه من گفته باشم كه قله از دست رفت بلكه  همه ي آن شصت نفري كه به شوق صعود آمده بودند و طوفان فراريشان داد، تا چه مي دانم شايد سال بعد يا هرگز و غم گنانه سرازير شدند گفتند.

      يادم هست سرپرست تيم امريكا موقعه ي كه ما به سرپرست در بي سيم اصرار به صعود فردا داشتيم.  به ما خنديد و گفت" ببينيد اين تازه بدوران رسيده ها چه پيشنهادي مي دهند. مگر مي شود كسي از 8750 متري يعني قله جنوبي اورست به كمپ چهار برگردد و تازه باز فردا هواي صعود كند. با اين كار شما خواهيد مرد. اگر نه حداقل اِدم مغزي مي شويد".

        چه سخت سرپرست را راضي كرديم، كه تو را به خدا شما فقط يك روز.  فقط يك روز به ما فرصت بده مي دانيم. خوب هم  مي دانيم انتظار كشيدن و ثانيه ها را شمردن تا بازگشت تيم سخت است.  ولي بگذار ما يك تلاش ديگر انجام دهيم.... و حال  اينجا در اين سقف فراموش شده آسمان، خيلي بالا تر از مرز مرگ و زندگي در ارتفاع 7990 متري، كمپ چهار. گردنه اي يخ زده  بين دو كشور چين و نپال لا به لاي چادر هاي پاره در تفكريم آيا مي شود؟!. در ستيز با چشم هاي برف زده كه نام زشتش "برفكوري" است مي جنگيم براي احياي خود. دكتر بياتاني آن سوي اين" قار قارك" كه اوراز با او خيلي ميانه ندارد و مدام مي گويد: "اون لامَصَب رو ببند هَمش دستور ميده" پشت بي سيم از كمپ دو اعلام مي كند. هر يك ساعت يك قطره از قطره.... و ساعت بعد از پماد...  استفاده كنيد. ولي كو گوش شنوا ده دقيقه يك بار تكرار سخت ريختن قطره و كشيدن پماد به چشم و دستي كه به سختي اشك را پاك مي كند و باز، باز باران اشك. لعنت به اين ماسك اكسيژن. لعنت به اين زندگي به همه چيز. اگر پايم پايين برسد ديگر هرگز قدم به كوه نمي گذارم. ( اين حرفي بود كه بارها و بارها در صعودها و عبور از صخره ها و آخرين بار همين پارسال در گاشربروم 2 به لب راندم، ولي ...)

  "صُنم اين سردار مهربان و پرقدرت تيم"  با سوپي كه مَلات اصلي آن آرد تفت داده و روغن ياك و رشته بود به ما زندگي تازه مي بخشد.

     نمي دانم چگونه گذشت.  ولي هر چه بود، گذشت و براي چند ساعتي پلك لعنتي روي هم رفت و همه چيز مهيا شد  براي ذخيره انرژي. فرصت تنگ است. بايد انرژي ذخيره كرد و فردا رفت. يا برگشت . اين حرف سرپرست بود كه انگار سوهان به روح مي كشيد. وقتي گفت "حميد اگر الان كسي مشكل داره بهتره پايين بيايد و گر نه فردا حتمأ برگردد." برگردد، نه  نه  مرگ بر بازگشت ما بي اورست به خانه نخواهيم آمد. به سختي يادم هست قرار مداري كه با سردار گذاشته شد روي زمان حركت تيم و تاكيد كه فراموش نشود و در پي خنده هاي هميشگي صنم....

     نمي دانم روان شناسي اين مرد چقدر قوي است و چقدر با زواياي روحي رواني ما آشناست كه هر كس را به نوعي شارژ مي كند. مي شنود. برنامه مي ريزد. و سر آخر كار خود مي كند. نان تجربه اش را مي خورد 8 بار تلاش بروي اورست كم نيست. چند روز قبل وقتي به چادرشان رفتن بندي كه به گفته خودشان مقدس است دور گردن من بست با اين علم كه تا اين هست تو را خدايان حفظ مي كند....

        يك باره انگار آوار سرم ريخت، "بلند شيد. بلند شيد.  اي واي بر ما ساعت كمي از دو صبح گذشته اين سردار پس كجاست دير شد. امروز هم قله را از دست داديم. " اينها غُر غُر و بد اخمي من و حميد بود به سردار و در عوض خنده اي او و اين كه نگران نباشيد ايراني قوي است شما مي رسيد.

      عمو رسول بلند شو بايد برويم. امان از بد شانسي چشمانش باز نمي شود. نه، رسول تو رو خدا بلند شو بريم امروز قله مال ماست ولي نه كاري از كسي ساخته نيست وضع چشمش خيلي خراب است. با آنچنان حسرتي دست دور گردن ما مي اندازد انگار براي هميشه از هم جدا مي شويم، كلامش براي هميشه در ذهن و ياد به يادگار ماند "بچه ها بي قله نياين خانواده ها منتظرند"

    چيزي خورده نخورده گام در راه مي كشيم، از حميد خواهش مي كنم بطري يك كيلويي عصاره مالت را درون كوله بيندازد، عليرغم ميلش اين كار را مي كند. بگذار نگويم از نور چراغ هاي بالا دست كه داشتند  به نزديكي 8500 متري مي رسيد. و اين يعني آينه دق ما. واي خدايا كيه بره تا اونجا. راهي يخ زده بدون طناب ثابت با شيبي حداقل 70 درجه امروز بعد از اين همه روز صداي قِرچ قِرچ كرامپون روي يخ چه دل نشين است اگر چه نيروي مضائف طلب مي كند.

      جلال جلو دار است هنوز چند گام بر نداشته موج اعتراض بر سرش فرو مي ريزد كه چه خبره مي خواهي ما را به كشتن بدي، تند نرو، بدون حرف پيش جاي خودش را به من مي دهد و لي قصه همان و اعتراض همان. حميد ما را به خود مي آورد كه بچه ها صعود ديروز نه اينكه از ما انرژي كم نكرده بلكه سر حال شده ايم. صبور باشيد. تازه صنم درجه اكسيژن را از يك و نيم ديروز به دو نيم تغيير داده و اين يعني بتاز و برو كلي كپسول داريم.

    حميد نگران بي سيم است كه از موقع راه افتادن يخ زده و ارتباط با پايين قطع شده است. نمي دانم برودت چقدراست فقط مي دانم عليرغم داشتن اكسيژن ريه مان مي سوزد و كرختي مختصري در دست و پاها حس مي شود. فقط مي رويم بعد از چند ساعتي زير شيب نهايي  محل "بالكوني 8500 متر" مي رسند از اولين تيم امريكايي ها سبقت مي گيريم.

      بار پشتمان كه شامل دو كپسول سه كيلويي، حدود يك كيلو شيلنگ، كت پر، قدري غذا، فلاكس يك ليتري، هر دو نفر يك ايپي گاز، قدري دارو و غذا و براي من باطري دو دوربين عكاسي و يك دستگاه دوربين تصوير برداري قدري سنگيني مي كند.

       دو شرپاي تيم حالا به بالاي بالكوني رسيده اند و در انتظار ما هستند. گرده اي يخ زده با چند طناب رنگ و رخ بافته كنار دست ماست. گرسنه هستم. به سراغ عصاره مالت مي روم كه حالا مثل يك تكه آهن شده با تبر شرپا به جانش مي افتم و تكه اي به دندان مي كشم، شرپا دورجي جلو مي آيد و با ميل تمام مي خورد و در پي همه ي بچه ها انگار هنوز پايين نرفته وارد رگ مي شود،  حاصل كار گرماي بدن دوربين  به دست از ماكالو عكس مي گيرم كه نور خوبي ندارد. هوا قدري روشن مي شود، و من به دنبال گرما بخش زمين. خورشيد كجاست؟ اين نازنينِ نور گستر. حميد نهيب مي زند،  ببين  اونجا، پايين چونان  تخم مرغي بزرگ و نارنجي بالا مي آيد. رنگ مي بازد. نمي شود، اصلا نمي شود گريه نكرد. اگر چه هنوز نلغزيده بلور يخ مي شود. نفس به شماره افتاده. واي خدا از كف دشت تبتِ چين افسانه وار سرك مي كشد. اورست يك طرفش به زردي مي زند و طرف ديگر در دره خومبو سياه و اين تضاد يعني ناب ترين لحضه ي زيست. نمي دانم فيلم بگيرم يا عكس و يا به چشمانم كه تير مي كشد دلداري دهم.

گل سر آفتابي اي عشق

بايد برويم صداي بي سيم در گوش زنگار مي بندد.  اقبال، اقبال ساعت چند است و او از كمپ دو ساعت پنج و ربع شما كجائيد، موقعيت خودتان را اعلام كنيد. "بالكوني 8500 متر" و در پي سفير شادي بچه ها در كمپ هاي مجاور دل آسمان را مي شكافد. در ادامه صداي او سرپرست خسته حميد، صادق "مي خواستم پيامم رو به شما بدم. دستتون درد نكنه احتياط كنيد."

در ادامه مكالمات: صادق، اقبال. اقبال به گوشم حاج آقا. حاج اقبال به بچه ها تبريك بگو تا اينجا. لحضه اي سكوت مطلق  و اقبال با  گلوي گرفته در حالي كه بغض راه گلويش بسته "حاجي نمي تونم حرف بزنم".

   به سختي گام برمي داريم اما از ديروز بهتر است و از ترافيكي 60 نفري خبري نيست سه تيم هستيم يكي جلو ما وسط و ديگري از پشت مي آيد.  بند سنگي زير قله جنوبي را كه رد مي كنيم و گلاويز شيب زير قله مي شويم، آرام تر مي شويم. انگار در سنگر قرار گرفته ايم و قصد حمله داريم فيلم عوض مي شود، فيلم اسلايد دوربين بعدي، فيلم دوربين فيلم برداري، تعويض سيم باطري به باطري هاي ديگردر بدن، تعويض دستكش و خلاص شدن از عينك زير عينك طوفان ديگر مهم نيست ما يك قدمي قله هستيم. يك قدم مانده يك خيز يك گام. به 8750 متري رسيده ايم همان جايي كه ديروز شكست را تجربه كرديم و بازگشتيم.

       سرپرست نهيب مي زند برويد معطل نكنيد. با همه حرف مي زند. جلال چشمه قصاباني، حميد رضا اولنج، زنده ياد محمد اوراز، محمد حسن نجاريان سفيران تيم منتظر در پايين دست و كوهنوردان دلير ايران زمين.

اينجا ايستگاه آخر است،  وراي آسمان نيلگون. هوا رقيق و ريه سوز 

آبی آسمان، سپیدی برف، طلایی آفتاب

روی ابرها، زیر گنبد کبود

 جز خِش خِش باد، جز صداي غرش بهمن، جز صداي خِس خِس سينه دوست

هیچ کس، هیچ کس نبود ...

 

       مي سُريم روي زين اسبي پاها بي اختيار جلو مي آيد. كوهنوردي خارجي در راه مانده از من و محمد مدد مي گيرد، كپسولش كه بسته مي شود. زندگي به او  مي خندد. و دستان محمد كه قصد بلند كردنش را دارد براي قله. و او با خنده اي  از باب سپاس. به ما قله را هديه مي كند. "قله مال شماست".

   گام هاي هيلاري، چقدر ما در رويا با اين قسمت زندگي كرده بوديم، عكس، فيلم، خاطره مرور كرديم از هيلاري تا ...    حالا چهار ايراني يك دل و يك نام ورق مي زنند تاريخ ورزش ايران زمين را.  گام هاي هيلاري صخره اي بد فرم و حدود سي متري كه مملو ست از يخ، برف و سرما با دهليزي كه از كمپ دو سرما را بي رحمانه بر فرق سر مي كوبد.

     دوربين اين به اثبات رساننده دقايق شور انگيز، قطع مي شود. ياد سال قبل روي قله گاشربروم دو  مي افتم كه دوربين بي حركت ماند و بعد فهميديم لطف دوستي شامل حالمان گرديده كه فيلم تمام شد. ولي امروز نبايد اين گونه پيش رود.  روي گرده زير گام ها هيلاري مي نشينم زيپ لباس يك سره ام را باز كرده  و لاي آن فيلم را تعويض مي كنم. واي خداي من روشن شد. چه صحنه ي نابي ذرات برف معلق در آسمان به هزار رنگ درون دوربين ثبت مي شود.  طناب در دست جا خوش مي كند. به سرعت بالا مي روم شرپا كنار سنگ به انتظار ايستاده از او مي خواهم كنار برود و او دراين تصور نكند من مشكلي دارم، مرا به آرامش مي خواند. خطاب به او كه مشكلي نيست مي خواهم برسم به بچه ها و فيلم بگيرم. كاروان سه نفري ايران با قدرتي ميليوني از طناب خارج مي شوند براي گام هاي آخر.  زير برج اصلي قله پناه مي گيرم. پناه مي گيرم و گريه مي كنم. به اين عظمت. به اين توان. انگار روي زمين استاديوم راه مي روند دست در دست هم تو گويي زمين مي لرزد يك ايران يك گام. يك نفس.

    ياد خاطرات كوهنورد مشهور مسنر مي افتم كه بعد صعود پنج هشت هزارمتري وقتي به اورست و اينجا مي رسد در نوشته هاي خود مي آورد: چهار دست و پا مي رفتم و موقعه ي بلند شدم كه دست هايم به سوي چين ليز خورد و اين يعني پايان مرارت و سختي يعني پايان راه.

 

روی پشت بام زمین ایستاده ایم!

با پرچم سبز و سفید و سرخ ... و شیطنت باد ...

هوای خانه گیجمان کرده، دل کندن اما آسان نیست

 

      هر كس به شكلي خود را تخليه مي كند و من در حال ضبط اين دقايق افسانه اي از خود بي خود شده ام شرپا جلو مي آيد. دستم را مي گيرد. به عقب اشاره مي كند " اگر فقط چند قدم ديگر عقب بروي از چين سر در مي آوري" واي  داد ما روي كلاهك بزرگي از برف ايستاده ايم. محمد پرچم كانون نقده در دست به زحمتكشان درود مي فرستد، حميد" السلام عليك يا ابا عبدالله حسين، جلال به ياد تمام دوستان در كمپ هاي مجاور و خانواده ها، و من عروسك به دست قرارم رفته، به ياد كودكان سرزمينم ايران، بياد خنده اي نازشان، كه بياموزند، درس ايستادگي جسارت و... بوي خاك وطن گيجم كرده همان خاكي كه روزها در كنار قلبم نگه داشتم. به ياد شير پاك مادران، به ياد تلاش مردانه مربيان و... بروي قله مي ريزيم.

نمي دانم با چه زباني مي شود تشكر كرد از مربيان اردوها، سرپرست، معاون، دوستان و همنوردان پاك دلي كه روزها و ساعتها براي رسيدن نمايندگان تيم به قله تلاش كردند، خون دل خوردند، تا پرچم نازنين كشور برسند بر بلنداي عالم هستي اميد اين خاطرات هديه اي باشد هر چند ناچيز بر گام هاي استوار همنوردان دل بندم آقايان:

1-      صادق آقاجاني  سرپرست

2-      اقبال افلاكي    معاون سرپرست

3-      همايون بختياري روابط بين الملل

4-      محمود مقدم   تصوير بردار

5-      احمد قانعي    تصوير بردار

6-      رسول نقوي

7-      زنده  ياد داود خادم اصل

8-      زنده ياد محمد اوراز فاتح قله

9-      حميد رضا اولنج      فاتح قله

10-   جلال چشمه قصاباني فاتح قله

11-   محمد حسن نجاريان فاتح قله

12-   عباس علي نژاد

13-   فريدون بياتاني   پزشك تيم

14-   رضا زارعي

15-   محمد جدائيان

16-   بهمن رستمي

17-   ابوالفضل سقايي

مبارك باد 30 ارديبهشت 1377 سالروزصعود كوهنوردان ايران زمين  ساعت 9.45 برفراز بام دنيا اورست

ارسال در تاريخ چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 توسط ح.نجاریان

ياد باد آن روزگاران ياد باد

چندي قبل يكي از دوستان كوه نويس اظهار كرد فلاني نظرت با مصاحبه با كوهنوردا چيه؟ بيدرنگ موافقت خودم رو اعلام كردم. رفت و استارت كار را زد اگر چه مي شد با نگاه بهتري به موضوع نگاه كرد هم پر بار تر. بگذريم كه ايشان مورد شماتت قرار گرفت. و برداشتن لينك مربوط از روي سايت و ما منتظر طرح راه كار نو از طرف منتقدان كه هيچ نيامد.

      شايد فقط مي خواستند نباشد، مثل هميشه كه نبوده اصلأ چه اشكالي داره ما هم رو نشناسيم!؟ بهتره،  نه!؟. چي ميشه  يه كسي مدتي كار مي كنه حال خوب يا بد، مثبت يا منفي، شايد فقط مهم گذران امور است و اي گذران فصل، كيفيت كيلويي چند است.

      توي اين افكار غرق بودم، و اينكه يه جوري اين كار رو از سر بگيرم. طبق معمول دنبال دست نوشته هاي قبلي كه هميشه بار تسكين آن پر بار تر است. رفتم سراغ زير خاكي هاي مجله اورست زنجان كه بعد از گذر اين ايام وقتي به ديده نقد به آن مي نگرم مي بينم به واقع چه كار جالبي صورت گرفت و چه ماندگاري جالبي بود. از اين رو جا دارد دست عزيزان درگير آن زمان مترجمي، درگاهي، عسگري نژاد و... را بگرمي بفشارم. از طرفي گفتم بگذرا يك تير چند نشان بزنيم هم يادي كرده باشم از دوست سفر كرده  عسگري نژاد كه زحمت زيادي مي كشيد و نفر اول همه ي اين كارها بود، كه كار زير هم، مصاحبه ايشان است با همنورد گرامي آقاي ابوالفضل متقالچي كه در آن سالهاي تنگ عهده دار امور بود. و هم از اين راه تسليتي گفته باشم به اين عزيز از بابت درگذشت پدر مهربانشان در اردي بهشت 88. هم اينكه زحمات پر ارزشش در آن زمان تشكر كرده باشم.

   اميدوارم از اينكه قدري در تنظيم مطلب دست بردم دوستان خرده نگيرند.

 

مصاحبه از: حميد رضا عسگري نژاد

 

ديداري با

اولين رئيس هيت كوهنوردي زنجان

همراه يكي از دوستان گروه و با وقت قبلي به منزلش رفتيم تا آنروز هيچگاه ايشان را ملاقات نكرده بودم. شايد بعضي ها با من هم عقيده باشند كه اولين برخورد با او زياد به دل نمي چسبد. نوع چهره و سنگيني نگاه و بدنبال آن تكلم شمرده شمرده اش كه گاه آمرانه مي نمايد، باعث مي شود تا فاصله ها را!! ‌حفظ كنيم. اما اولين استكان چاي را كه تعارف مي كند،‌ جو سنگين را به هم ريخته و خود واقعي اش را نشان مي دهد. به يكباره، چنان نرم و صميمي مي شود كه احساس صاحبخانه بودن به آدم دست مي دهد. بقيه را خودتان در صحبتهايش، سير كنيد. شايد هم مثل ما، در كنه وجود كوهنوردي پيشكسوت كه سنگ بنايي را در كوهنوردي شهرمان ايجاد كرده آن چيزي را بيابيد كه دوستانش يافته اند و صميمي شده اند

آقاي مدقالچي با سلام و تشكر از اينكه وقت خود را در اختيار ما گذارده ايد، به عنوان شروع صحبت مختصري از خودتان و چگونگي تشكيل هيئت كوهنوردي استان زنجان را براي آشنايي خوانندگان گاهنامه شرح دهيد.

بنام خدا. ضمن عرض خيرمقدم و قدرداني از اينكه ما را قابل دانستيد و اين گفتگو را ترتيب داديد. در آغاز، تشكيل گروه كوهنوردي اورست و همچنين تدارك انتشار اولين گاهنامه گروه را تبريك عرض نموده، اميدوارم كه انتشار و ادامه آن الگويي باشد براي ديگر گروهها و تشكيلات كوهنوردي كه بدين طريق جهت بسط فرهنگ اين ورزش و انتقال تجربه فعاليتهاي خود را جمع بندي و در اختيار ديگران بگذارند.

علاقه من به طبيعت و كوهنوردي از دوران كودكي و تقريبا از 25 سال پيش آغاز شده است آن روزها بيشتر به چله خانه و داش كرپي مي رفتيم پس از مدتي مسيرهاي زنجان ماسوله و زنجان به خلخال را تجربه كرديم. در حدود 20 سال است كه با فعاليتهاي گسترده كوهنوردي آشنا شده ام.  شروع كار تشكيلاتي كوهنوردي در زنجان مربوط به سالهاي 60ـ 61 مي باشد در آن سالها وضعيت امنيتي كشور به گونه اي بود كه براي اجراي برنامه هاي كوهنوردي خارج از شهرستان نياز به اخذ معرفينامه از تربيت بدني جهت ارائه به نيروهاي انتظامي بود در غير اينصورت كوهنوردان عموماً با مشكلاتي مواجه مي شدند، اين موضوع و احساس ضرورت منسجم شدن فعاليتهاي پراكنده كوهنوردي و لزوم حمايت هاي مديريت محترم وقت تربيت بدني ما را بر آن داشت تا به فكر تأسيس هيئتي مانند ديگر رشته هاي ورزشي باشيم و اينگونه بود كه هيئت كوهنوردي استان شكل گرفت.

مي دانيم كه شما جزو علاقمندان به اين ورزش بوده ايد آيا موضوع بخصوص ديگري هم در اين امر موثر بوده است؟

علاوه بر عشق و علاقه به گستره پهناور و زيباي طبيعت شايد داشتن روحيه جمعگرايي يكي از عوامل پايداري من در اين ورزش باشد، زيرا با دوستان عزيزي همنورد بوده ام كه آنان را همدل و همفكر خود يافته ام زماني فعاليت زيادي داشتم و در مواقعي نيز بعلت مشكلات شخصي محدوديتهايي داشته ام. اما در نهايت خود را مديون اين ورزش مي دانم.

چه تفاوتهايي از كوهنوردي 25 سال پيش و حال حاضر احساس مي كنيد؟

اولاً نگرش مردم نسبت به 25 سال پيش تفاوت بسياري پيدا كرده است، اصولاً در آن سالها براي خانواده ها خشونت هاي كوهستان بيش از جاذبه هاي آن نمود داشت و به لحاظ موقعيت فرهنگي آن زمان كوهنوردي مثل امروز از استقبال همگاني برخوردار نبود مدتي طول كشيد تا زحمات تعدادي از كوهنوردان جوان شهرمان باعث تغيير در نگرش مردم به اين ورزش شد. اعضاء هيئت كوهنوردي با كمترين امكانات و تنها با عشق و علاقه مصمم به از ميان برداشتن مشكلات اين ورزش شدند و در اين زمينه نوآوريهايي نيز داشتند، به عنوان مثال اجراي كوهپيمايي عمومي كه با شركت هزاران نفر از قشرهاي مختلف براي اولين بار در كشور و در زنجان پايه گذاري و برگزار شد كه هم اكنون نيز همه ساله در هفته تربيت بدني و به مناسبت روز كوهنوردي برنامه كوهپيمايي باشكوهتر از سال پيش برگزار مي گردد. در آغاز فعاليت هيئت واقعاً محدوديتهاي فراواني داشتيم. تهيه امكانات و تجهيزات براي اجراي برنامه ها واقعاً مشكل بود. ولي بردباري و صميميت همنوردان اين مشكلات را كم رنگ مي كرد. شايد اين نخستين باري است كه اين خاطره را در جايي نقل مي كنم. در بدو تاسيس هيئت از طرف فدراسيون جهت شركت در سمينار و كلاس سنگنوردي به شيرپلا دعوت شده بوديم. با تمام تلاش نتوانستيم حتي تجهيزات فني و ابتدايي لازم براي شركت يكنفر را نيز جهت شركت در كلاس فراهم آوريم، لاجرم با همان امكانات موجود (پوتين و شلوار ورزشي) تصميم به شركت در كلاسهاي سنگنوردي گرفتيم و زماني كه در جلسه افتتاحيه سمينار در بين پيشكسوتان و دست اندركاران ورزش كوهنوردي كشور با آن سن و سال كم، خودمان را به عنوان نمايندگان هيئت زنجان معرفي مي كرديم حاضرين و حتي آقاي عاصف رياست وقت فدراسيون با تأسف و تعجب به ما مي نگريستند، حتي بعد از پايان سمينار و اتمام كلاسهاي سنگنوردي ديگر شركت كنندگان كه مجهز به امكانات فني روز بودند با استهزا بچه هاي ما را پوتين سربازي پوشها خطاب مي كردند.

 

" نام علم كوه را نشنيده بودم و از سال 1362 كه پاي بچه ها به آن منطقه باز شد، جاذبه هاي ديواره موجب شد سطح فني و علمي بچه ها با شركت در كلاسهاي فدراسيون ارتقاء يابد."

 

از نخستين كوهنورداني كه زحمت اين ورزش را بر دوش كشيده اند يادي بكنيد.

 پس از تأسيس هيئت كوهنوردي صعودي مشترك به قله ساوالان سعادتي شد تا جمعي از كوهنوردان جمع شوند و هسته اصلي هيئت را تشكيل دهند، ياد اين عزيزان واقعاً موجب خرسندي من است. پس از عزيمت اينجانب به خدمت سربازي، مجمع كوهنوردان جناب آقاي اشرف مجيدي را به عنوان رئيس هيئت انتخاب و به تربيت بدني معرفي نمودند و ايشان نيز با بزرگواري تمام حدود 14 سال اين زحمت را بر دوش كشيدند كه خدمات ارزنده شان بر ورزش كوهنوردي استان بر هيچ كس پوشيده نيست از اعضاء اصلي و فعال آن سالها آقايان احمد آزاد،‌ سيد حميد صديقيان، جبار اديبي، حسن سياحي، رجب رموك، صادق مجيدي،‌ هادي رهنما،‌ ابوالفضل خليلي، ستار خدابخش،‌ جليل صديقيان و زنده ياد عباس محمدي بودند مدتي بعد با پيوستن دوستان بسيار ارجمند آقايان منصور افشاريان،‌ جعفر نجفي، حسن ملكي و كوهنورد فقيد محمود افشاريان كه قبلاً در غالب گروه كوهنوردي بيمارستان شفيعيه فعاليت داشتند اين جمع صميمي تكميل شد،‌كوهنوردان ياد شده براي شكوفا شدن و پيشرفت اين ورزش زحمات فوق العاده اي كشيده اند كه هيچگاه فراموش نخواهد شد. و از اولين گروههاي رسمي، گروه كوهنوردي توحيد نقش برجسته اي را در تعميم كوهنوردي در زنجان ايفا نموده است كه قابل تقدير مي باشد.

از صعودهاي خوب آن زمان كدام را به خاطر داريد؟

از آرزوهاي بزرگ من در آن روزها صعود به قلل دماوند، ساوالان، الوند و حتي بسياري از قلل پيرامون زنجان بود نام علم كوه را نشنيده بودم روزي از پيشكسوتي اطلاعاتي از ساوالان كسب كردم پس از دو سال تلاش و برنامه ريزي بالاخره موفق شدم كه به همراه جمعي از كوهنوردان در سال 60 به قله ساوالان صعود كنم، اين صعود با كمترين تجهيزات انفرادي و گروهي،‌ حتي بدون به همراه داشتن يك تخته چادر سبك با موفقيت انجام شد حال شما تجهيزات فعلي هيئت و بچه ها را با امكانات آنزمان قياس كنيد،‌ به هر حال عليرغم اينكه پس از آن صعودهاي بسياري به قلل مرتفع ايران داشته ام ولي اين صعود بعنوان اولين صعود مرتفع برايم خاطره اي فراموش نشدني است.

از فعاليتهاي سنگنوردي برايمان بگوييد.

همانطوريكه در آغاز خدمتتان عرض شد در سال 60 براي اولين بار آقايان هادي رهنما، يعقوب حبري، مجيد كوهساري و بنده در كلاس كارآموزي شيرپلا شركت و مدرك قبولي اخذ كرديم و پس از بازگشت از كلاس تنها با استفاده از يك حلقه طناب 11  ميل مستهلك كه توسط يكي از مردان نيك به هيئت هديه شده بود در صخره هاي داش كرپي فعاليتهاي محدودي داشتيم، پس از سال 1362 كه پاي بچه ها به منطقه علم كوه باز شد در ابتداي امر، صعود‌ از قله سياه كمان شروع و با تراورس قله هاي واقع در مسير قله علم كوه در تخت سليمان خاتمه مي يافت تا اينكه جاذبه ديواره و علاقه بچه ها موجب شد كه بسياري از آنها در كلاسهاي مختلف فدراسيون شركت و اين كلاسها را با موفقيت به پايان برسانند. پس از ارتقاء سطح فني و علمي بچه ها فعاليتهاي سنگ نوردي وارد مرحله اي جديدي شد و با آمدن آقاي نجاريان به زنجان و همراهي ارزشمند ايشان، دنبال كردن اين رشته به صورت علمي و عملي شدت بيشتري گرفت و نتيجتاً با بلند همتي بچه ها و مساعدت طبيعت، در سالهاي اخير هيئت و گروههاي كوهنوردي شهرمان صعودهاي موفقي را از مسيرهاي مختلف ديواره علم كوه انجام داده اند و فراتر از مرزهاي ايران آقايان سيد حميد صديقيان و حسن نجاريان به عنوان ملي پوشان ايران صعود موفقي بر روي ديواره دميركازيك تركيه (1375) داشته اند كه همه اين موفقيتها مايه مباهات كوهنوردان زنجاني است. اخيراً نيز اطلاع يافتيم كه آقاي حسن نجاريان به اتفاق تعدادي از بچه هاي گروه اورست در اجراي تصميم فدراسيون مبني بر پاكسازي مسيرهاي هاري روست و فرانسويها در ديواره علم كوه اقدام و با موفقيت اين امر را به انجام رسانده است(1377) كه بدينوسيله اين موفقيت را به ايشان و اعضاي گروه كوهنوردي اورست تبريك عرض مي كنم.

آقاي مدقالچي از پاكسازي ديواره علم كوه صحبت به ميان آورديد، مي دانيد كه حرف و حديث هاي بسياري در ميان موافقان و  مخالفان اين پاكسازي مطرح شده است كه حتي منجر به برگزاري سميناري شده است نظر جنابعالي در اين مورد چيست؟

واقعيت اين است كه طي ساليان گذشته بخاطر جذابيت و اهميت جهاني منطقه و ديواره علم كوه فعاليتهاي مختلفي توسط گروههاي خارجي و ايراني بر روي ديواره صورت گرفته و مسيرهاي مختلفي نيز گشوده شده است در سالهاي اخير نيز به سبب فعالتر شدن تيم هاي سنگنوردي، صعود از ديواره آسان و جنبه عمومي پيدا كرده بود. فلذا به نظر اينجانب جهت ارتقاء فن سنگنوردي مسيرهاي تعيين شده نياز به پاكسازي داشت.

"وجود كوهنوردان و سنگنوردان ارزشمندي كه تجارب و صعودهاي موفقي در منطقه هيماليا داشته اند موهبتي است كه روشني بخش آينده اين ورزش در سطح استان خواهد بود"

 

لطفاً از مسئوليتهايي كه در هيئت كوهنوردي داشتيد براي تجديد خاطره ها صحبت فرمائيد.

اجازه دهيد ضمن پاسخ به سؤالتان، يادي از حال و هواي آن روزهاي هيئت نيز داشته باشيم. شايد هيئت كوهنوردي زنجان از اولين هيئتهاي ورزشي باشد كه به صورت شورايي اداره مي شد، كليه تصميمات مهم و تقسيم وظايف بين اعضاء با نظر اين شورا صورت مي گرفت و در اخذ تصميمات و برنامه ريزيها حتي نظرات گروههاي كوهنوردي نيز لحاظ مي شد. اعضاء اين هيئت علاوه بر فعاليتهاي ورزشي، در حل مشكلات شخصي همنوردان ساعي و در حركتهاي اجتماعي نيز همواره پيشقدم بودند، تلاشهاي صادقانه كوهنوردان زنجاني در كمك رساني به زلزله زدگان مناطق كوهستاني طارم،‌ زلزله هاي ويرانگري كه طي يك دهه دو بار به وقوع پيوست، نمودي از خصلتهاي ارزشمند انساني بود كه اعضا پرداختن به آن را برخود وظيفه مي دانستند. اينجانب از بدو تاسيس هيئت تا آبان ماه سال 1361 عهده دار مسئوليت هيئت استان بودم كه به سبب عزيمت به خدمت سربازي از سمت خود استعفا داده و مجمع كوهنوردان آقاي اشرف مجيدي را به عنوان رئيس و آقاي رجب رموك را به عنوان دبير هيئت استان برگزيدند. پس از اتمام دوره سربازي به مدت دو سال به عنوان دبير در خدمت هيئت بودم ولي بعداً به علت مسائل و مشكلات شغلي افتخار همكاري تشكيلاتي با هيئت را نداشته ام ولي همواره خود را عضو كوچكي از خانواده بزرگ كوهنوردان مي دانم.

آقاي مدقالچي مدتي است كه شما را در سالن سنگنوردي و در حال تمرين مشاهده مي كنيم، اوضاع اين رشته را چگونه ارزيابي مي كنيد؟

چندي است كه به همراه دوستان عزيزم هفته اي چند روز در ورزشگاه كارگران تمرين مي كنيم و اخيراً نيز جهت بهره مندي از كلاسهاي دوستان سنگنوردمان آقايان نجاريان و صديقيان به سالن سنگنوردي مي آئيم و كار بچه ها را از نزديك مي بينيم. واقعاً از ديدن امكانات ايجاد شده خوشحال مي شوم و به ياد زحمات عزيزاني مي افتم كه با تلاش هاي قابل تقدير با تراشيدن گيره هاي دستي و ساخت تخته منفي و آماده سازي ديوار آجري سالن سرپوشيده امجديه ديواره اي را جهت تمرين سنگنوردي به وجود آوردند كه در آنموقع و قبل از بكارگيري پنل هاي آماده از معدود امكانات موجود در سطح كشور بود، اينها همه حاصل شكوفايي استعدادهاي جمعي بود. من از اين فرصت استفاده كرده صميمانه از دوستاني كه براي پيشرفت سنگنوردي در اين شهر تلاش نموده اند و اكنون بنا به عللي فعاليتي ندارند تقاضا مي كنم كه همچون گذشته دست اندركاران و علاقه مندان اين رشته را از مساعدتهاي خود بهره مند سازند. سنگنوردان ما مي توانند با بهره بردن از دو ديواره منحصر بفرد، مربيان متعهد و با كلاس شهرمان و حمايت هاي بيش از پيش تربيت بدني نمايندگان لايقي در تيم ملي داشته باشند.

مي دانيد كه شهر ما از نظر جغرافيايي و اقليمي مناسب براي كوهنوردي است. ليكن حدود دو سالي است كه بچه هاي زنجاني در اردوهاي تيم ملي غايب هستند علت را در چه مي دانيد؟

به نظر اينجانب عدم برنامه ريزيها، پراكنده كاري نيروهاي دست اندركار، عدم استفاده بهينه از امكانات بالفعل و بهره نبردن از امكانات بالقوه، هدفدار نبودن فعاليتها و عدم حمايت مسئولين و ارگانهاي ذيربط از كوهنورداني كه به لحاظ دانش فني و آمادگي جسماني توانايي حضور در تيم ملي را داشته ولي بدليل مشكلات شغلي و معيشتي امكان حضور در تيم ملي را ندارند از دلايل حضور نداشتن كوهنوردان زنجاني در تيم ملي مي تواند باشد. ببينيد اين درست است كه هيئت كوهنوردي متصدي امور مربوط به اين ورزش مي باشد و بايستي به عنوان هماهنگ كننده حركتهاي گروههاي كوهنوردي را شكل دهد ولي گروهها نيز مي بايد در موازات هيئت و انجام رقابت هاي سالم تلاش هاي خود را هدفمند سازند و با برگزاري برنامه ها و نشست هاي مشترك افراد مستعد را جهت حضور در رقابتهاي انتخابي تيم ملي پرورش دهند. وجود كوهنوردان و سنگنوردان ارزشمندي كه تجارب گرانسنگي را از صعودهاي موفق در منطقه هيماليا و ديگر برنامه ها و رقابت هاي خارج از كشور بدست آورده اند موهبت كمي نيست، بهره مندي كوهنوردان زنجاني از تجارب و اندوخته هاي علمي قهرمانان بزرگوار شهرمان آقايان منصور افشاريان، حسن نجاريان و سيد حميد صديقيان روشني بخش آينده اين رشته ورزشي در استان خواهد بود. اجراي برنامه هاي مشترك بين كوهنوردان آنان را به همديگر نزديك، موجبات شناخت روحيات همديگر را فراهم،‌ خصلت هاي نيك انساني را ترويج، منيّت ها را غربال و اختلاف سليقه ها را به حداقل خواهد رساند. در پايان ضمن آرزوي سعادت و كاميابي براي مؤسسين و اعضاي محترم گروه كوهنوردي اورست،‌ اميدوارم كه كليه كوهنوردان شهر با صميميتي روحبخش در جهت ارتقاء كيفي اين ورزش در استان تلاش نمايند و امكانات دستيابي سنگنوردان و كوهنوردان منتخب شهرمان را به سكوهاي افتخار و قلل مرتفع اقصي نقاط جهان فراهم آورند.

ارسال در تاريخ یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 توسط ح.نجاریان

درد دل بَهر دل

 

سالها قبل وقتي در كمپ هاي هيماليا حرف و حديث شهر ها مي شد روزي ياد  مجسمه ساز متبهر و دست طلايي  اين شهر افتاديم كه نقش دل ميزند، چقدر به نيكي ياد مجسمه مادر اين شهر را  زنده كرديم، ياد دارم به شوخي به هم مي گفتيم ببينيم  اولين تنديس به نام چه كسي ساخته خواهد شد، و هرگز كسي فكر نميكرد اولين قرعه به نام محمد بيفتد حتي خودش بر اين باور نبود.  رفته بوديم نپال جهت شركت در جشن اورست به دعوت پادشاه. هيلاري نخستين فاتح اورست داشت به سختي از كالسكه پايين مي آمد محمد گفت" هي حسن به اين آقا بگو هيلاري تو كه تا جشن 100 سالگي بعيد مي دونم زنده باشي، ولي من قول مي دم توي اون جشن  يادت رو حسابي زنده نگه داريم" چه كسي باور مي كرد محمد 15 روز بعد به گاشربروم بِره و آن گونه بازگردهِ و دوستش  مِستر رينو همو كه گذر زيبايي داشت با محمد از قسمت اعظمي از ايران، همان كه به نيكي فهميد و ياد كرد از اولين فاتح اورستِ كشور پهناور ايران و بقولي نماينده يك ميليارد مسلمان كه بايد براي يافتن رزقي حلال دست به ساده ترين كارها بزند. همو كه از كشور هيلاري به پاكستان بربالين يارش آمد و اندوه بار بازگشت، و حال ما، مايي كه هنوز فقدانش را باور نداريم  پاي تنديسش در شهر يادها و قهرمانان تاريخ ايستاده ايم . عزيزان پاك دلان، ممنون و سپاس از شما كه ياد همنورد ما بوديد اگر چه قدري آزرده ايم كه تا زنده ايم  كسي يادمان نمي كند. بگذريم  انگار كه نيستي ... 

         تو كوران زندگي براي هر كسي موقعيتي  پيش مي آيد كه گاه انسان را به بن بست مي كشاند و آن موقع است كه وجود يك دوست خوب مي تواند، پشتوانه ي بَس مناسب باشه براي گذر از شرايط  مثل موقعه اي كه در طوفان و يا شرايط دشوار مدد مي گيري ازهمنوردي دل سوز.

اين شد حكايت قصه من و اون و اين دل وا مونده و اين چند سال كوهنوردي، بياد دارم بعد از رفتن استاد فريدون اسماعيل زاده دوستي زنگ زد و گفت فلاني تا بود كه نگذاشت از اون تصويري، مطلبي،  نوشته اي ثبت بِشه حالا كه رفته و يادش مونده به جا . بيا و حق شاگردي ادا كن و كاري بكن.  چه بايد مي كردم شروع كردم دست به دامن اين و آن شدن و جمع كردن  تعدادي عكس و فيلم  و دادم دست دوستي اهل دل كه تدوين كُنه. فقط مانده بود موزيك كه جان كلام بود. كه گفت "فلاني بيا و از روحيات زنده ياد بگو" ساعتي گپ زدنمان طول كشيد و حاصل كار  نمه اشكي دور چشمانم  و حس گرفتن او . تمام كه شد گفت" ممنون  مي توني بري"و من كه حاج و واج موندم ميان ماندن و رفتن كه مگه قرار نبود موزيك فيلم رو انتخاب كنيم، كه گفت انجام شد اين موضوع ماند تا روز اكران فيلم با اون استقبال بي نظيري كه از صحنه، صحنه اون شد و اونجا بود كه دريافتم حتمأ لازم نيست با اين آدما هم قدم بِشي تا بتوني خصايص و روح پاك فريدون، مقبل و محمد ها و ... را بشناسي و براي دريافت درون اين پاكان كافي است اهل دل باشي و چهره شناس.

همين روزا بود كه عزيزي زنگ زد و گفت كه مي خوان به ياد محمد تنديسي در شهر سنندج افتتاح كنند. مهم نبود چه قيافه اي داشت مهم اين بود توي صدايش يه جور مهرباني و همدلي موج مي زد و از من خواست كه در مراسم حضور يابم و براي زنده ياد چيزي  بخوانم قول گرفت و آتيش به جون من انداخت.

 نوشتن مطلب و خواندن در وادي شير دلان برايم خيلي سختِ، سخت تر ازصعود هاي  تنها اين شد كه با دوستم در ميان گذاشتم گفت فلاني از فيلم هاي جشن اورست تعدادي بيار تا چيزي بسازيم  انگار اونم مي دونست يه نيازي يه چيزي لازمه تا حداقل ياد پاكي باشه  و تسكين دلي براي ياران،  عزيزان سفر كرده مقبل، محمد، سامان و... مي دونيد پويان ها شناخت زيادي از اين دوست و يا ديگران نداشتند  ولي او در اين چند ساله با تدوين چند فيلم كوه و لمس غُرش صداي بهمن خيلي خوب دانست محمد چه خصلتهايي داشت وقتي از ته دل داد ميزد بهمن ها ما را در يابيد، و اين يعني چه شور و اعتراضي ، او  خوب فهميد مسئوليت در كوه يعني چه مثل موقعه اي كه در گاشربروم يك از محمد خواسته شد براي ياري رساندن به نفرات بين كمپ سه وچهار مدد رسان باشد چگونه مشتاقانه  بالا آمد و شرپا يا همان باربر پاكستاني را از خطر حتمي نجات داد و سه روز بعد به كمپ اصلي رساند.

و اين را خوب دانست اون برو بچه هاي مهربان، جسور و از جان گذشته گاشربروم كه حال به لطف شما تعدادي از اين عزيزان اينجا حاضر هستند اينها خوب ياد گرفتند مايه گذاشتن از جان را براي دوست و سختي ها را با جان خريدن تا بدرقه يار به سوي عشق اينها قهرمانانه توانستند طي روزهاي پياپي محمد و مقبل را عليرغم همه ي فشار هاي جوي و روحي سالم به هيلي كوپتر برسانند كه در دنيا كم نظير است.

 خوب مي دانست عهد به رفيق و تعهد چگونه است، آنچنان كه او و يا سامان با بند بند وجودشان درك كردند، مگر كسي هست فراموش كند رد گام هاي استوار سامان را بر برفهاي سپيد  يال هاي نانگا كه بي ريا و بدون ملاحظه ي با تمام قوا هر آنچه داشت بر طبق اخلاص نهاد تا عده اي ديگر به قله برسند و براي هميشه درسي باشد براي هر شير بچه هاي كُردي كه گام در راه مي گذارند و افسوس كه كسي نبود به او بگويد سامان قله چقدر دور چقدر نزديك!!!

 براستي چه مي توان كرد؟؟ چه بايد كرد؟ امسال دو نفر را در منطقه هيمالياي نپال و پاكستان از دست داديم دو نفر را در منطقه پامير و تعدادي را در مناطق مختلف كشورمان اگر چه اين آماري است ناچيز در قياس با تصادفات جاده اي و حتي قابل مقايسه نيست با كشته هاي كوهنوردان ديگر ممالك در مناطق كوهنوردي و اينها هيچ كدام نبايد توجيح اين امر باشد كه ما بررسي جامعي از قضايا نداشته باشيم به انگيزه بهبود وضع كوهنورديمان .

آن چه كه به ذهنم مي رسد:

·         بطور عاجل آئين نامه ها ي كميته هيماليا نوردي مربوطه مورد بازنگري قرار گيرد.

·        سوق دادن اين كميته به سمت نوشتن طرح درسي كامل و جامع و برگزاري كلاس  در خصوص چگونگي فعاليت  در اين رشته با هدف ايمني در كار.

·       آموزش سرپرستان به نحو درست انتخاب و اعزام تيم ها و به اين باور  رسيدن كه سرپرستي در مناطق دشوار قابليت هاي خاص خود را دارد.

·         انجام تست هاي لازم قبل از اعزام  به منظور سلامت در صعود تا صعودي با تعجيل و نهايتأ شانه به شانه ي خطر رفتن.

·         حساسيت در امر آموزش فني و تخصصي كليه نفرات جهت ستيز با سختي هاي هيماليا تا حدقابل توجه و آن هم در داخل كشور.

·         تأمين هزينه هاي لازم صعود به منظور صعودي ايمن و با در نظر گرفتن زمان و مدت مناسب صعود.

·      و تقاضايي در آخر كلام از مسئولين امر اين ورزش جناب شعاعي و افلاكي عزيز كه معروف شده به سنگ صبور كوهها، عزيزان به نظر اين حقير مي توان با پياده كردن نوارهاي جلسات پس از صعود هاي  هيماليا نودي در قالب كتاب، جزوه و... كه حاوي نكاتي بسيار آموزنده است مي تواند خدمتي ارزنده و مثبت باشد بر روند رو به رشد جامعه كوهنوردي براي آنها كه مي خواهند درست و علمي كوهنوردي كنند و راز صعود هاي موفق را از صعودهاي ناموفق و بعضا مشكل ساز مي باشد را بدانند.

 

و جان كلامي كه در اين گذر ايام گرفتم:

Ø      هيماليا جاي آموختن نيست بلكه جاي پياده كردن آموخته ها است و جان بدر بردن.

Ø         در ستيز با هيماليا همه چيز به مويي بند است

Ø       بهمن ها در انتظار هر خطايي هستند

Ø       دهليزهاي خطرناك در انتظار تنها يك اشتباه هستند  تا به بدترين شكل ممكن جوابگوي هر ضعفي  باشند

Ø      هيماليا جايي است براي امتحان و ستيز با سختي هاي پايان ناپذير.   

Ø      هيماليا يعني ستيز با طوفان هاي بنيان كن

Ø      هيماليا يعني ريختن اشك يخ زده روي قلل  از سر شوق

Ø      هيماليا يعني اعتماد به حداقل ها به ساده ترين ابزارها و قدرداني از ذره، ذره حيات

Ø      هيماليا يعني تعريف واقعي عشق به هستي و اوج غرور

Ø      هيماليا يعني آرميدن بر بلنداي ابرهاي سپيد

هيماليا يعني دنياي زيبايي كه همه ي سخت كوشان بدنبال آنند

اميد كه نقدهايمان گامي باشد براي ديد بهتر، شفاف تر و صد البته آموزنده همان طور كه هيچ مرگي پايان كار نيست بلكه آغازي است براي حركتي بهتر عاقلانه تر با برنامه ريزي بهتر .

پايدار باد گام هاي مثبت.

حسن نجاريان

آذر 87

ارسال در تاريخ شنبه بیست و سوم آذر 1387 توسط ح.نجاریان

 

 

 

 

 

امروز 30 مرداد است اگه فقط چهار سال برگرديم به عقب يعني 30/5/86

در اين روز تيم اعزامي به گاشربروم يك پس از چند روز تلاش و اين

روز پر دلهره تونست محمد رو به نزديك كمپ اصلي برسونه و از اونجا

 با سوتي پرواز به اسكاردو منتقل كنند.

 

 يادش به خير

 

عشق به ياد پرواز غريبانه محمد اوراز

 

باز با ياد تو ديشب   

من عاشق چو كبوتر

تا سحرگاه به سرسراي  خيال تو زدم پر

عشق آزرد مرا

 سوي جنون برد مرا

 چون درآن خلوت شب

 درپي ديدار تو بودم

 همه جارفتم ورفتم

  همه جا گشتم وگشتم

از سرجنگل ودشت واقيانوس گذشتم

 به سركوه نشستم

 وان سكوت شب مهتاب               

  به فرياد شكستم

  گفتم اي كوه ببين  

  عشق چسان كرده   

  مرا نزد تو آورده مرا  

                                                                                                                 

  گفت از عشق مگو

 چون به لب بسته اي من

 مُهر خَموشي زده اين عشق                                                                 

  همين گفت و فرو بست لب ازلب

 

 

مرداد۸۶


  آخرين ديدار با دوست پرواز كرده

 

چهاردهم شهريور1382 مدت هفتاد روزِ كه از وطن دور هستيم دقايق سخت و طاقت فرسائي را پشت سر نهاده ايم، هرروزصبح بر بالين "محمد" مي رويم همچنان آرام خوابيده، خوابي طولاني و عميق بدون دغدغه مشكلات زندگي و مردم, بدون دلتنگي بازگشت به وطن، بدون نگراني صعود، بدون حرص خوردن خلق و خوي بچه هاي جديد. توگوئي خستگي سالها صعود را از تن مي زدايد. وقتي به اين همه لوله  سّرم نگاه ميكني دلت مي گيرد، مـحمـدي كه از خوردن حتي قرصهاي تقويتي برنامه سر باز مي زد، حال ببين به چه روز افتاده. در اين چندروزه فقط يكي دو بار ديده گشوده آن هم مختصر و بي اختيار.

 لحظه اي  بي اختيار ذهنم مي رود به چند روز قبل كمپ سوم قله گاشربروم، ارتفاع 7100 متر": زير گوشش گفتم:  محمد حالت چطورِ و او آرام با صدائي لرزان گـفت: خوبم. گرمم منو ببر پايين. و وقتي به او گفتم خيالت راحت محمد مي بريمت. گفت:" تو باشي خيالم راحتِ"  كه چه تــسكيني بود براي دل ما.

 سرم رو كنار گوشـهايش كه دارد پوست مي اندازد و يادگار آفتاب سوختگي هيماليا را از خودش دور مي كنه مي برم و يواش نجوا مي كنم: محمد! , محمد جان! باوي گان و خيز رولي باوان(كردي) بلند شو, بلند شو برويم. بازم با هم توي چادر نوار گوش كنيم و تو از ته دل گريه كني گريه ي اين آن .... و  لحظه اي منتظرمي مانم تا بلكه جوابي بدهد ولي گويا ديگر صدايي نمي شنود و فقط صداي خِس خِس سينه اش  را مي شود شنيدكه هنوز هم ميجنگد، مي جنگد براي بودن، براي ادامه حيات، تا بلكه دگر باره برخيزد، جامه ي رزم برتن كند، كوله بردارد، راه بيفتد، برف بكوبد، راه بگشايد، سر پنجه بر صخره ها بيندازد، و عاقبت مغرورانه بر قله بايستد و براي همه تحفه ي قله (سنگ)جمع كند به ارمغان بياورد.

 

 

                                      

 

محمد امسال طوري ديــگر شده بود، انگار قرارش رفته بود، آرام گوشــه چادر آشپزخانه مي نشـــست و مي گفت براي من غــذا كم بريزيد, خيلي تنها شده بود تو چـادري جدا زندگي مي كرد, از بلاتكليفي زندگي و مردم كلافه شده بود. خوب يادم مي آيد. روزهائي كه هوا خراب بود وآسمان سگرمه هايش تو هم بود با آنچنان حسرتي به قله نگاه مي كردكه نگو و زير لب زمزمه مي كرد امسال عجب درد سري شد اين قله. و هر وقت كه از بالا برمي گشت قمقمه اش را ازآب يخچال پر مي كرد، پاره اي اوقات شربت آبغوره درست مي كرد و با لذت به گلو مي ريخت.

 ولي حالا روزگار را ببين بايــد دل را خوش كنه به قطره قطره سرم كه به سختي راه مي يابد بدرون رگهاي او. امروز ضربانش شدت بيشتر يافته (146 ضربه در ثانيه). نمـي دانم چرا ؟ شايد احساس كرده دوست قديميش رضا زارع كه از فتح قله اسپانتيك برگشته بر بالينش خواهد آمد, ديروز كه از او عكس مي گرفتم دريافتم كه چقدر لاغر شده و زير چشمانش گود رفته.

غروب بعد از شام طبق معمول براش دست به دعا بر ميدارم تا بلكه پلك بگشايد و يك بار ديگر آن چشمان عسلي اش را به نمايش بگذارد.

 شب سياه از راه مي رسد دلشوره جانكاهي مرا آزار مي دهد، در تدارك بازگشت به وطن هستيم، برايمان درد آور است بدون محمد برگشتن. هميشه در بازگشت, كوهي ازسوغاتهاي جور واجور مي خريد براي همه . ازعصا گرفته براي پيرمردان محل (نقده) تا اسباب بازي براي بچه ها. و از لحظه ي خريد تا موقع تحويل دادن با آنچنان عـشقي بدان ها نگاه مي كرد بازي مي كرد كه نگو.

 شب سنگين و سهمگين به نيمه رسيده، صداي گوش خراش تلفن به صدا در مي آيد مسئول اطاق محمد است كه از آن سوي خط با صداي گرفته، درخواست مي كند "لطفا زودتر به بيمارستان بيائيد براي محمد اوراز مشكلي پيش آمده "، احساس گنگي كه در خبر است تمام بدنم را سرد و سست مي كند به" مقبل" كه كنارم خوابيده خيره مي شوم دلم پراز بغض ميشود, بغض لعنتي را كنترل مي كنم.

بيرون مي زنم "اقبال" را مي يابم و با دكتر و" رضا" همراه شده به بيمارستان مي رويم. دردل با خود زمـزمه مي كنم يعني مـقاومـت يا بقول دكتر بعد از بيست روز طا قت و تحمل "جنگيدن تمام شد", در راهروي  اطاقش سكوتي مرگبار حاكم است دوستش ايستاده رنگ رخساره پريده كه خود گويا است. بربالينش مي رسيم هنوز خواب است خواب, خواب بر پوششي سفيد, سفيد چونان برفهاي هيمالايا و اين بار بدون آن همه اذيت و آزار. آرام آرام و ديگر خس خس سينه هم آزارش نمي دهد وديگرخبري از اكسيژن مصنوعي هم نيست. اصلا از اول هم با اكـسيژن ميانه اي نداشت .

ياد آخرين نـگاهش مي افتم كه موقع سوارشدن به هلي كوپتر، به كوهها انداخت .براي من "محمد اوراز " هنوز روي قله لوتسه،, ماكالو , اورست است كه خيره به مناظر پائين چشما نش تر ميشد، چونان مردم نقده كه بعداز پروازش برايش گريستند و" اوراز" را چه باغروربه دامان "كوه سلطان" جايگاه ابديش بدرقه كردند. راستش آدم حسادت ميكند به اين رفتن، به اين مردم با عزت و شرف، به اين همه مردانگي. براستي اي محمد! , با رفتنت چه نيكو درسي دادي به ما, به همه آنهاكه كنجكاوانه آمده بودند ببينند دردل آن برفهاي هيمالايا چه خبر است و چه خوب جواب گرفتند. ولي  :

 

يادش سبز  سال 82 قبل از اجراي برنامه گاشربروم  رفته بوديم نپال به دعوت پادشاه به منظور بزرگداشت پنجاهمين سالگرد صعود اورست.

                                                   

                                           

هنوز از خاطرم نرفته تو يكي از همون روزاي پر خاطره بود تنگ غروب  همون موقع كه خورشيد خانوم نرمك نرمك و با ناز پشت كوچه هاي تاميل (بازاري در نپال) چهره هم مي كشيد. از اتوبوس پياده شديم توي خيابوني  كه هر روز پر بود از دست فروش هاي دور گرد تا بلكه كيف، گليم، گردنبندي، به توريستي فروخته  امرار معاش كنند، اما امروز بازار تاميل تاريخي ديگر رو رقم مي زنه، مراسمي كه توسط معابد كاتماندو  و راهبين بودا جهت تقدير از فاتحين اورست برگزار مي شه. بوي عطر و دود علفهاي گياهي فضا را عط آگين كرده. 

در دو رديف راهبين منظم  انتظار ورود قدوم مبارك

 

                                      فاتحين قله الهه مادر برفها

 

           

 

 

را مي كشيدند با وارد شدن ميان خيل علاقمندان يكي رنگي مخصوص درست شده كه آميخته اي از گٌل و رنگ بر پيشاني مي زد، ديگري شالي بر گردن تو آويخته در مقابلت، مقابل تويي كه باعث رزق و روزي براي آنها شده اي تعظيم مي كند. نه يك نفر بلكه چندين نفر و چيزهاي زير لب زمزمه مي كنند كه شبيه همان كلاماتي است كه شرپا ها در صعود زمزمه مي كردند.

 

اٌ ما پِد مه اٌ ما هو

 

و تو را هدايت مي كنند در ميان صندلي هاي مخصوص وسط خيابان اصلي از بالا بر سرت گل وكاغذ رنگي مي ريزند.

اونجا بود كه محمد برا اولين بار حلقه اشك رو در چشمانت ديدم و در اين تصور كه شايد از بوي عود بام و روف (گياهي خوشبو از نوعي كاج) آزرده شده اي ولي وقتي آه از ته دلت رو شنيدم سوال كردم كه چرا گرفته اي و تو در جواب " ببين آقاي نجاريان ما نميدانم فاتح 300 و چندمي اين قله هستيم ولي ببين چه احترام و عزتي مي گذارند ولي تو من ما چهار تا اولين فاتح اورست از كشور كوروش كبير هستيم خدايي چند نفر ما رو مي شناسند از كوهنوردا چند نفر ما رو مي شناسند چرا هيچ كس به فكر ما نيست برا ما چه كرده اند.

     

  

              

 

مي دوني محمد گفته بودم افسوس مي خورم از اين همه محبت مردم به تو. تويي كه حالا واقعاً شناخته شدي بين مردم.  بطوري كه سر هر كوي و برزن وقتي اسمت مي آيد مي گن هموني رو ميگي كه بهمن زدش، نمي دونم هُلش دادن، از صخره پرت شد و هزار يك جور قصه كه خود من با اينكه توي برنامه بودم و واقعاً نقل صعود رو تا اونجا كه از دستم اومده صادقانه بيان كردم،

 

                          

 

 

ولي مي دوني واقعيت اينه كه خيلي ها دنبال پيشرفت  اين ورزش و بررسي صادقانه اون  نيستند و بيشتر فكر تسويه حساب شخصيند و خورده حساب ها  نه اينكه واقعاً دلشون به حال ماها سوخته باشه به قول بچه ها اگه درسته چرا كسي به فكر زنده ها نيست،

مي دوني خوب كه رفتي آخه توي ورزش اون صداقت پاكي رفتار و كلام يافت نمي شه روي قله دماوند مملو ست از زباله، تابلو بي خود، پارچه، زباله هاي مختلف مثل قلب همه ي ناپاكان، هر كس ساز خودش رو كوك مي كنه و فكر مي كنه عقل كل شده تازه كجايي كه بازار صعود هاي برون مرزي هم مثل صعودهاي دسته جمعي بي حساب و كتاب راه افتاده و فقط فكر گرفتن پول و ارزان فروشي اند نه كيفيت حتي به قيمت جان و يا از دست دادن اندام كه مفت خرج مي شه.

و هر كس عقل كل شده خلاصه كه

                                         خوش به حالت كه نيستي  

 

  

 تو رفتي و دلم غمين شد, قرين آه آتشين شد, از آن شبي كه برنگشتي ,  جهان كه شادي آفرين بود , به چشم من غم آفرين شد ,  . . .

 

محمد جان هنوز بي ريا تو قلب مايي

                                                            شهريور 1385

 

 

 

ارسال در تاريخ دوشنبه پانزدهم مهر 1387 توسط ح.نجاریان

آخرين ديدار با دوست پرواز كرده

يادي از  گاشربروم يك

 

چهاردهم شهريور1382 مدت هفتاد روزِ كه از وطن دور هستيم دقايق سخت و طاقت فرسائي را پشت سر نهاده ايم، هرروزصبح بر بالين "محمد" مي رويم همچنان آرام خوابيده، خوابي طولاني و عميق بدون دغدغه مشكلات زندگي و مردم, بدون دلتنگي بازگشت به وطن، بدون نگراني صعود، بدون حرص خوردن خلق و خوي بچه هاي جديد. توگوئي خستگي سالها صعود را از تن مي زدايد. وقتي به اين همه لوله  سّرم نگاه ميكني دلت مي گيرد، مـحمـدي كه از خوردن حتي قرصهاي تقويتي برنامه سر باز مي زد، حال ببين به چه روز افتاده. در اين چندروزه فقط يكي دو بار ديده گشوده آن هم مختصر و بي اختيار.

 لحظه اي  بي اختيار ذهنم مي رود به چند روز قبل كمپ سوم قله گاشربروم، ارتفاع 7100 متر": زير گوشش گفتم:  محمد حالت چطورِ و او آرام با صدائي لرزان گـفت: خوبم. گرمم منو ببر پايين. و وقتي به او گفتم خيالت راحت محمد مي بريمت. گفت:" تو باشي خيالم راحتِ"  كه چه تــسكيني بود براي دل ما.

 سرم رو كنار گوشـهايش كه دارد پوست مي اندازد و يادگار آفتاب سوختگي هيماليا را از خودش دور مي كنه مي برم و يواش نجوا مي كنم: محمد! , محمد جان! باوي گان و خيز رولي باوان(كردي) بلند شو, بلند شو برويم. بازم با هم توي چادر نوار گوش كنيم و تو از ته دل گريه كني گريه ي اين آن .... و  لحظه اي منتظرمي مانم تا بلكه جوابي بدهد ولي گويا ديگر صدايي نمي شنود و فقط صداي خِس خِس سينه اش  را مي شود شنيدكه هنوز هم ميجنگد، مي جنگد براي بودن، براي ادامه حيات، تا بلكه دگر باره برخيزد، جامه ي رزم برتن كند، كوله بردارد، راه بيفتد، برف بكوبد، راه بگشايد، سر پنجه بر صخره ها بيندازد، و عاقبت مغرورانه بر قله بايستد و براي همه تحفه ي قله (سنگ)جمع كند به ارمغان بياورد.

 

    محمد امسال طوري ديــگر شده بود، انگار قرارش رفته بود، آرام گوشــه چادر آشپزخانه مي نشـــست و مي گفت براي من غــذا كم بريزيد, خيلي تنها شده بود تو چـادري جدا زندگي مي كرد, از بلاتكليفي زندگي و مردم كلافه شده بود. خوب يادم مي آيد. روزهائي كه هوا خراب بود وآسمان سگرمه هايش تو هم بود با آنچنان حسرتي به قله نگاه مي كردكه نگو و زير لب زمزمه مي كرد امسال عجب درد سري شد اين قله. و هر وقت كه از بالا برمي گشت قمقمه اش را ازآب يخچال پر مي كرد، پاره اي اوقات شربت آبغوره درست مي كرد و با لذت به گلو مي ريخت.

 ولي حالا روزگار را ببين بايــد دل را خوش كنه به قطره قطره سرم كه به سختي راه مي يابد بدرون رگهاي او. امروز ضربانش شدت بيشتر يافته (146 ضربه در ثانيه). نمـي دانم چرا ؟ شايد احساس كرده دوست قديميش رضا زارع كه از فتح قله اسپانتيك برگشته بر بالينش خواهد آمد, ديروز كه از او عكس مي گرفتم دريافتم كه چقدر لاغر شده و زير چشمانش گود رفته.

غروب بعد از شام طبق معمول براش دست به دعا بر ميدارم تا بلكه پلك بگشايد و يك بار ديگر آن چشمان عسلي اش را به نمايش بگذارد.

 شب سياه از راه مي رسد دلشوره جانكاهي مرا آزار مي دهد، در تدارك بازگشت به وطن هستيم، برايمان درد آور است بدون محمد برگشتن. هميشه در بازگشت, كوهي ازسوغاتهاي جور واجور مي خريد براي همه . ازعصا گرفته براي پيرمردان محل (نقده) تا اسباب بازي براي بچه ها. و از لحظه ي خريد تا موقع تحويل دادن با آنچنان عـشقي بدان ها نگاه مي كرد بازي مي كرد كه نگو.

 شب سنگين و سهمگين به نيمه رسيده، صداي گوش خراش تلفن به صدا در مي آيد مسئول اطاق محمد است كه از آن سوي خط با صداي گرفته، درخواست مي كند "لطفا زودتر به بيمارستان بيائيد براي محمد اوراز مشكلي پيش آمده "، احساس گنگي كه در خبر است تمام بدنم را سرد و سست مي كند به" مقبل" كه كنارم خوابيده خيره مي شوم دلم پراز بغض ميشود, بغض لعنتي را كنترل مي كنم.

بيرون مي زنم "اقبال" را مي يابم و با دكتر و" رضا" همراه شده به بيمارستان مي رويم. دردل با خود زمـزمه مي كنم يعني مـقاومـت يا بقول دكتر بعد از بيست روز طا قت و تحمل "جنگيدن تمام شد", در راهروي  اطاقش سكوتي مرگبار حاكم است دوستش ايستاده رنگ رخساره پريده كه خود گويا است. بربالينش مي رسيم هنوز خواب است خواب, خواب بر پوششي سفيد, سفيد چونان برفهاي هيمالايا و اين بار بدون آن همه اذيت و آزار. آرام آرام و ديگر خس خس سينه هم آزارش نمي دهد وديگرخبري از اكسيژن مصنوعي هم نيست. اصلا از اول هم با اكـسيژن ميانه اي نداشت .

ياد آخرين نـگاهش مي افتم كه موقع سوارشدن به هلي كوپتر، به كوهها انداخت .براي من "محمد اوراز " هنوز روي قله لوتسه،, ماكالو , اورست است كه خيره به مناظر پائين چشما نش تر ميشد، چونان مردم نقده كه بعداز پروازش برايش گريستند و" اوراز" را چه باغروربه دامان "كوه سلطان" جايگاه ابديش بدرقه كردند. راستش آدم حسادت ميكند به اين رفتن، به اين مردم با عزت و شرف، به اين همه مردانگي. براستي اي محمد! , با رفتنت چه نيكو درسي دادي به ما, به همه آنهاكه كنجكاوانه آمده بودند ببينند دردل آن برفهاي هيمالايا چه خبر است و چه خوب جواب گرفتند. ولي  :

 

يادش سبز  سال 82 قبل از اجراي برنامه گاشربروم  رفته بوديم نپال به دعوت پادشاه به منظور بزرگداشت پنجاهمين سالگرد صعود اورست.

                                                   

                                          

هنوز از خاطرم نرفته تو يكي از همون روزاي پر خاطره بود تنگ غروب  همون موقع كه خورشيد خانوم نرمك نرمك و با ناز پشت كوچه هاي تاميل (بازاري در نپال) چهره هم مي كشيد. از اتوبوس پياده شديم توي خيابوني  كه هر روز پر بود از دست فروش هاي دور گرد تا بلكه كيف، گليم، گردنبندي، به توريستي فروخته  امرار معاش كنند، اما امروز بازار تاميل تاريخي ديگر رو رقم مي زنه، مراسمي كه توسط معابد كاتماندو  و راهبين بودا جهت تقدير از فاتحين اورست برگزار مي شه. بوي عطر و دود علفهاي گياهي فضا را عط آگين كرده. 

در دو رديف راهبين منظم  انتظار ورود قدوم مبارك

 

                                      فاتحين قله الهه مادر برفها

 

           

 

 

را مي كشيدند با وارد شدن ميان خيل علاقمندان يكي رنگي مخصوص درست شده كه آميخته اي از گٌل و رنگ بر پيشاني مي زد، ديگري شالي بر گردن تو آويخته در مقابلت، مقابل تويي كه باعث رزق و روزي براي آنها شده اي تعظيم مي كند. نه يك نفر بلكه چندين نفر و چيزهاي زير لب زمزمه مي كنند كه شبيه همان كلاماتي است كه شرپا ها در صعود زمزمه مي كردند.

 

اٌ ما پِد مه اٌ ما هو

 

و تو را هدايت مي كنند در ميان صندلي هاي مخصوص وسط خيابان اصلي از بالا بر سرت گل وكاغذ رنگي مي ريزند.

اونجا بود كه محمد برا اولين بار حلقه اشك رو در چشمانت ديدم و در اين تصور كه شايد از بوي عود بام و روف (گياهي خوشبو از نوعي كاج) آزرده شده اي ولي وقتي آه از ته دلت رو شنيدم سوال كردم كه چرا گرفته اي و تو در جواب " ببين آقاي نجاريان ما نميدانم فاتح 300 و چندمي اين قله هستيم ولي ببين چه احترام و عزتي مي گذارند ولي تو من ما چهار تا اولين فاتح اورست از كشور كوروش كبير هستيم خدايي چند نفر ما رو مي شناسند از كوهنوردا چند نفر ما رو مي شناسند چرا هيچ كس به فكر ما نيست برا ما چه كرده اند.

    

  

                    

 

مي دوني محمد گفته بودم افسوس مي خورم از اين همه محبت مردم به تو. تويي كه حالا واقعاً شناخته شدي بين مردم.  بطوري كه سر هر كوي و برزن وقتي اسمت مي آيد مي گن هموني رو ميگي كه بهمن زدش، نمي دونم هُلش دادن، از صخره پرت شد و هزار يك جور قصه كه خود من با اينكه توي برنامه بودم و واقعاً نقل صعود رو تا اونجا كه از دستم اومده صادقانه بيان كردم،

 

                          

 

 

ولي مي دوني واقعيت اينه كه خيلي ها دنبال پيشرفت  اين ورزش و بررسي صادقانه اون  نيستند و بيشتر فكر تسويه حساب شخصيند و خورده حساب ها  نه اينكه واقعاً دلشون به حال ماها سوخته باشه به قول بچه ها اگه درسته چرا كسي به فكر زنده ها نيست،

مي دوني خوب كه رفتي آخه توي ورزش اون صداقت پاكي رفتار و كلام يافت نمي شه روي قله دماوند مملو ست از زباله، تابلو بي خود، پارچه، زباله هاي مختلف مثل قلب همه ي ناپاكان، هر كس ساز خودش رو كوك مي كنه و فكر مي كنه عقل كل شده تازه كجايي كه بازار صعود هاي برون مرزي هم مثل صعودهاي دسته جمعي بي حساب و كتاب راه افتاده و فقط فكر گرفتن پول و ارزان فروشي اند نه كيفيت حتي به قيمت جان و يا از دست دادن اندام كه مفت خرج مي شه.

و هر كس عقل كل شده خلاصه كه

                                         خوش به حالت كه نيستي  

 

  

 تو رفتي و دلم غمين شد, قرين آه آتشين شد, از آن شبي كه برنگشتي ,  جهان كه شادي آفرين بود , به چشم من غم آفرين شد ,  . . .

 

محمد جان هنوز بي ريا تو قلب مايي

                                                            شهريور 1385

 

16 شهریور

یادآور عروج عاشقانه سربلند کوهنوردی ایران

 

متن خبری که 3 سال پیش جامعه ورزش کشور را به غم و اندوه  فرو برد :

"محمد اوراز کوهنورد سرشناس و 33 ساله ايراني که از سه هفته پيش به علت سقوط از ارتفاع 7900 متري قله گاشربروم 1 در منطقه اسکاردو در شمال پاکستان در حالت بي هوشي به سر مي برد، در اولين دقايق بامداد روز يکشنبه 16 شهريور ماه درگذشت "

محمد اورازدر جریان برنامه صعود تیم ملی کوهنوری کشورمان به یازدهمین قله مرتفع جهان – گاشربروم یک با 8068 متر ارتفاع -   به همراه "مقبل هنرپژوه " کوهنورد 19 ساله بوکاني در حالیکه فقط کمتر از 200 متر تا صعود بر فراز این قله رفیع فاصله داشت بدلیل سقوط بهمن از ارتفاع 7900 مترى به ارتفاع 7300 مترىسقوط کرد.

حادثه دیدگان با تلاش فراوان و مثال زدنی سایر نفرات تیم ملی به کمپ های پائین ترو سپس بیمارستان  انتقال یافتند . هنرپژوه یک هفته بعد از بيمارستان مرخص شداما اوراز  پس از سه هفته بستری در بخش مراقبت هاى ويژه بيمارستان "شفا" شهر اسلام آباد در بامداد 16 شهریور 1382به لقای حق شتافت

 

مشخصات و بخشی از عناوین و افتخارات زنده یاد محمد اوراز :

 

تاريخ و محل تولد : شهريور 1348 ، نقده - آذربايجان غربي - وضعيت تاهل : مجرد -آغاز کوهنوردي : 1367

آخرين مدرک تحصيلي : کارشناسي تربيت بدني ، دانشگاه اروميه – 1379

صعودهاي برون مرزي

1376 - صعود قله راکاپوشي (7788 متر) ، پاکستان

1377 - صعود قله اورست (8849 متر) بلندترين قله دنيا ، هيمالياي نپال

1379 - صعود قله چوايو (8201 متر) ششمين قله بلند دنيا ، هيمالياي تبت - بدون استفاده از کپسول اکسيژن

1379 - صعود قله شيشاپانگما (8036 متر) سيزدهمين قله بلند دنيا ، هيمالياي تبت - بدون استفاده از کپسول اکسيژن

1380 - صعود قله ماکالو (8463 متر) پنجمين قله بلند دنيا ، هيمالياي نپال - بدون استفاده از کپسول اکسيژن

1380 - صعود قله آرارات (5165 متر) ، ترکيه

1381 - صعود قله لوتسه (8511 متر) چهارمين قله بلند دنيا ، هيمالياي نپال - بدون استفاده از کپسول اکسيژن

1382 - صعود تا ارتفاع 7900 متري قله گاشربروم 1 (8064 متر) يازدهمين قله بلند دنيا

مدارک و افتخارات

1377 - نخستين فرد مسلمان صعودکننده به قله اورست (در اين صعود سه ايراني مسلمان ديگر نيز همراه با اوراز موفق به صعود اورست شدند : حسن نجاریان – محمد اولنج و جلال چشمه قصابانی).

1378 - اخذ مدرک مربيگري درجه يک از فدراسيون کوهنوردي جمهوري اسلامي ايران

1378 - شرکت در دوره بين المللي صعود مسير هاي دشوار ، فرانسه

1378 - شرکت در دوره بين المللي رهبري گروه ، فرانسه    و مرد سال کوهنوردی ایران در سال های 80 

 

 

 

 

 

                                               

                                  

                      

ارسال در تاريخ دوشنبه یکم مهر 1387 توسط ح.نجاریان

آن عاشقان شر زه که با شب نزیستند      رفتند وشهر خفته ندانست کیستند

در سوک خواهر و همنورد عزیزم معصوم

 

که در سانحه دلخراش تصادف پر کشید و رفت

  

 

 

 

 

 الوداع خاطره ها

 

     برای شما که عشقتان زندگی است

 شما که عشقتان زندگی است

 شما که خشمتان مرگ است

 شما که روح زندگانی هستید

 و زندگی بی شما اجاقی است خاموش

 عشقتان را به ما دهید

 شما که عشقتان زندگی است

 و خشمتان را به دشمنان ما

 شما که خشمتان مرگ است

 

دم دماي غروب بود از اون غروبهاي غم گرفته كه دل آسمون خونيه و دوست داري  كنج خونه، كز كني و  ريختشو نبيني تا بلكه از نحو ستش در امان بماني ، از اون غروبايي كه حتي دل كوه هم گرفته، مثل همين چند وقت پيش كه باهاش دماوند بوديم و اونجا هم نظاره گر خورشيد كه داشت خودشو تو دل دشت لار دزدكي پايين مي كشيد. و زمين و زمون رو قرمز كرده بود.

 

امروزم از اون روزاست كه خورشيد جاشو به ظلمت بيكران شب داده  و من تو دل اين جاده لعنتي سياه كه كف دشت پهن شده جلو ميرم. صداي گوش خراش تلفن تو گوشم زنگار مي بنده  كه اي كاش نمي بست. در آن سوي گوشي، صدايي مهربان" كجا هستي؟ بزن بغل" عضلاتم سست شد و بسختي قلبيرك را تو دستام نگه داشتم، لرزش دستانم رو احساس مي كردم  و باز او گرفته، گرفته تر از هر بار " يه آرام بخش بخور و برگرد همدان اورژانس مباشر و..." تو فاصله دور زدن و برگشتن  از دوستاي روز تنگ در همدان از حسين مدد مي گيرم.

 

نمي رسيدم و مي رفتم

سر م به سقف بلورين آسمان مي خورد

صدايي سرد نفس هاي برف مي آمد

صدايي گردش ارواح و چرخش افلاك

صداي خسته من

كه بي امان  به ديواره زمان مي خورد

صدايي از دل تاريك دره هاي كبود

مرا به نام صدا مي كرد

نمي شنيدم و مي رفتم

 

انگار ساعت ها گذشت، توي راه به خود نهيب مي زنم و نيرو جمع مي كنم، نيرو برا طاقت آوردن، دوام آوردن  و نشكستن، صبور بودن و "دريا كيمين دولماق آما داشماماق" (چو دريا  پٌرشدن اما لبريز نگشتن) در اين راه از اونهايي كه اين دوران سخت و عذاب آور را پشت سر نهاده اند در ذهن مدد مي گيريم، از مرتضي ها با رفتن حامداشون از ... تا از پس اين چند كيلومتر راه بي انتها خلاص بشم و جلو اورژانس به كمر خميده و هيكل سراپا خونين مهدي برسم.

 

    زانو در بغل مويه مي كند، آرامش مي كنم، تاب و توانش نمانده.  به سراغ سهرابِ تنها مي روم. نداي مادر، مادرش گوش فلك را كر كرده دستان خونينش بوي مادر مي دهد آرامش ميكنم، نه به كسي مي سپارمش و به بيرون ميزنم بدنبال  خواهر. در ظلمت شب اطاقي بي روح مرا به خود مي خواند، چند بار نفس مي گيرم انگار درگير صعودي سخت شده ام، درد بر سينه ام مي فشارد. غم به چشمم مي زند .

 

درون دخمه غم افزا مي شوم، چهار در و هر يك با يك قرباني، بي درنگ جگر گوشه ام را مي يابم، بدون كروكي و آدرس، با كمك هر آنچه حس دروني برادر و خواهري مي نامند.

 

     آرميده، راحت.  دلم گرفت آخر هيچ وقت از تاريكي محض خوشش نمي اومد، بازم ذهن لعنتي رفت، رفت به كوه به آخرين باري كه با هم اونجا بوديم تو دماوند، تو چادر يادم هست  نصف شب اومدم سراغش كه حاضر بِشه برا صعود دست كشيدم تو صورتش همون صورتي كه از ذرات عرق خيس شده بود، چشاش رو با ناز باز كرد و قبل از هر چيزي گفت " توكه ديشب خواب به چشات نرفت از بس به اين دارو دادي به اون رسيدگي كردي چطور توان صعود داري" اينو گفت و زد به دل شيب به شوق رسيدن قله، رسيدن به عشق، به بلنداي معنا.

 

   ولي حالا من درمانده، آروم دستمو مي رسونم تو صورتش، خيسه و زير نور كم رنگ نمي شه تشخيص داد عرقه يا خون، موقعه ي درك مي كنم كه دستام چسبي ميشه، زيپ كيسه رو بيشتر باز مي كنم. يه روسري شاد و گُل گلي رو سرش، دستامو مثل روز صعود، روزي كه با هم رسيديم بالا دماوند، حلقه كردم دور گردنش، مِث اون روز كه وجودش غرق شادي در اوج بود ن  بود و لذت مي برد و اشك مي ريخت از اين پيروزي خانوادگي.  صورت غرق خونش مرا به درنگ وا داشت، نكند، نكند معصوم ناز من نباشد، خون گرم را پاك مي كنم تا بلكه تشخيص بدم خودشه آره خودشه، با چشاي نيمه بسته، مثل اينكه منتظر داداششٍ  تا بياد و براي هميشه چشاي  نازشو بٍبنده.

 

و يه روز غم بار ديگه

 

  نمي دونم چرا همه چيز كوهنوردا بايد يه جورايي با مردم عادي  فرق كُنه. زندگيشون، پروازشون، سختياشون، و حتي خاكسپاريشون، مثل امروز كه تنگ غروب و خورشيد داره تو دشت زير قله آرديشو نهاوند به سختي پايين ميره و براي ما تاريكي رو به ارمغان مياره.  منتظريم تا بدرقه كنيم اين نازنين معلم دوست داشتني رو  برا هميشه رو به قله" آرديشو"  و بسپاريمش به بچه هاي خوب شهر: كريم، محسن، ميرفتا، شابدين و... چرا كه خيلي با اين جور جاها اٌنس نداشت فقط عاشق گلهاش بود.

  معصوم جون به شكوفه ها به ياران برسان سلام ما را.                   

                                               

 

تو نيستي كه ببيني

چگونه عطرِ تو در عمقِ لحظه ها جاري ست!

چگونه عكسِ تو در برق شيشه ها پيداست!

چگونه جايِ تو در جانِ زندگي سبز است!

                                           

             ******

مثِ برفايي تو.

تازه آبم كه بشن برفا و عٌريون بشه كوه

مثِ اون قله ي مغرورِ بلندي

كه به ابراي سياهي و به باداي بدي مي خندي...

 

                                                            برادرت حسن – شهريور 85

 

                        

 

 

 


 

مطلب زیر را دوستان ارجمندمان جلال و شکوه ارسال نمودند، با تشکراز ایشان

 

 

این روزگار هی میگرده و میگرده و یه جایی آدما به هم می رسنُ  همون آرزویی که مدتها براش لحظه شماری کردی و خاطره  دیدار حتی اگه کوتاه باشه  تو دل و جون می شینه مثل این دیدار با بزرگوار عمو جلال که در ایگل توی اون باغای قشگ  با اون برفای سپید اتفاق افتاد.

 دیدیمش مث همیشه  می خندید وقتی درخواست عکس دادم با پاکی همیشگیش قبول کرد: گفتم برا مطلب سار می خوام تا بدونه  کی اونو روی کاغذ رونده و دیگه تنها نباشه .

خندید و بنرمی همان خنده نازش قبول کرد.

 

سار  از درخت پرید

 

     سار از درخت پرید آش سرد شد.

 

     آب بابا بار     بابا نان داد .

 

      توپ دارا  عروسک آذر

 

    معصومه از البرز پرید ولی گرمای خونش را می توان در قلم شاگردانش حس کرد. سار در داشتن و نداشتن در بودن و نبودن باید بپرد آزادیدش را نمی توان گرفت ولی دغدغه اش این بود که اصلا" آش نبود که سرد شود ولی سرما بود چگونه باید دستان خشک و سرد شاگردانش را گرم کند آیا بوسه گرم به تنهایی کافی بود.

 

بابا بار برد ولی نان نداد مادر هم کار کرد او هم نان نداد . اصلا" در پاره ای از مواقع هیچ کدام نبودند ولی معصوم با تمام پاکی هایش و قداستش بود.

 

توپ بود ولی دارا!

 

عروسک هم بود ولی در نبود معصوم داغی فراقش همچون گلوله آذرین در دست دخترک کوچولو سوزاننده بود.

 

در بلندای البرز کوه ،الوند،سهند و سبلان ،شیر کوه ،کرکس و تفتان و علم کوه ... معصوم معلم فرهیخته ای گام نهاد و این کوهپایه ها با تمام عظمتشان به او حسادت می ورزیدند دیگر عسل سبلان به دهان شاگردانش شیرین نیست و چه تلخ است چون معصومه در بهاران بر دامنه های پر از گل و شقایق جایش خالی است گلی به زیبایی ارغوان و به عطر یاس به سرخی شقایق و به سبزی سبزه زار دامنه های البرز به راست قامتی سرو و بلندای دماوند ، ای البرز کوه جای خالی معصومه همیشه در کنارت به یادگار می ماند.

 

برای هجرت چرا اول مهر را انتخاب کرد که عزیزکانش را بیشتر داغدار کند جشن شکوفه ها؟ چرا اینقدر شکوفه ها قبل از باز شدنشان خشکیدند . شاگردانش چگونه بی او برای شکوفه ها جشن بگیرند . ولی باید بگیرند معصومه ها در این دیار کهن کم نیستند باید جستجو کنید و آنها را بیابیم .

 

دیگر چه فرقی می کند آش سرد باشد یا گرم چون معصومه نیست .

 

خاک صدف گونه نهاوندچه مرواریدی را در دل خود جای داد . تا تولدی دیگر.

 

معصومه با سار از درخت پرید.

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

در سوک معصوم

 

    دوشنبه غروب در راه تهران هستیم. هنوز نرسیده تلفن ها ی دوستان بیقرار یکی پشت دیگری. هر کس به سهم خویش در تقلاست تا در تحمل این غم بزرگ دست بر پشت خمیده ما بگذارد. آنان خود نیز در سوک انسانی دوست داشتنی روزهاست بغض در گلو دارند. مهین که از شدت غم یارای تلفن زدن و تسلیت گویی ندارد. این را خوب می دانم. این را از چهره در هم ریخته و نوشته سراپا احساس و درد و غمش در مراسم به خوبی همگان دریافتند.

 

سه شنبه شب :

 

     دوستان آمدند یکی پس از دیگری: خانواده اعظمی با بهت و حیرت، برایشان دیدن معصوم در قاب با لبخند شیرینش قابل باور نبود او را هر جمعه در البرز کوه در کنار آبشار و رود می دیدند. چهره کودکانه سارا را اشک شست.

 

خانواده جوادی (علی، فخری و فرح ) افسوس و دریغ از نگاهشان موج می زد. آنها خیلی سال بود معصوم را می شناختند و از نزدیک و دور شاهد تلاش های محبت آمیزش بودند. فخری حلوا را با خلال های پسته نقاشی کرده: کوه و گل و بوته همان هایی که معصوم عاشقش بود. علی که در سفر سبلان همراه آن عزیز بود (همین یک ماه پیش) برایش حادثه هولناک بود. عکس های عاشقانه معصوم و همسرش را در کنار دریاچه سبلان در فراز قله او کلید زده بود. چه عکس های لطیف و شورانگیزی. گفت که او چقدر کمک کرد مهدی بر سر گیجه اش مسلط شود تا بتواند همراه هم به قله زیبای سبلان برسند و چقدر گلایه مند و خشمگین بود از جاده و ماشین که او را از ما گرفت و گفت که ای کاش ساعت ها دیرتر به نهاوند می رسیدند و این اتفاق نمی افتاد.

 

 همه آمدند با دسته های گل در دست، گلهای لطیفی به لطافت و طراوت معصوم. چه رنگ هایی همان ها که او دوست داشت. او که تمام ساختمان  محل زندگی شان را از دم در تا خرپشتک گلدانهای جورواجور گذاشته بود. بغض مریم در بغل مهین و شکوه می ترکد. همین هفته پیش معصوم در ایگل در کنار آنها و جلال متین و صمیمی بودند و چقدر از زیبایی آن دره سرسبز و متنوع از زبان او شنیدند.

 

       سحر عزیز خواند: از شاملو: متبرک باد نام تو... اما بارها و بارها اشک و بغض توان خواندن را از او گرفت. او باخاله معصوم در پارک چیتگر فوتبال بازی کرده بود و خنده های پر نشاط و خوش طنین اش در کنار صخره ها در گوشش بود. او آمده بود با دفترچه ای از شعر، هیچ وقت برای خواندن از شاملو دفتر نیاز نداشت چون همه را از حفظ می خواند ولی این بار برای تسکین قلب های داغدار از سایه هم باید می خواند:از ارغوان و خون زمین، از بیرق خونین بهار، بهار و ارغوان که معصوم عاشقشان بود. و چه معصومانه خواند و گریه کرد.  

    

   داریوش، حمیرا و خورشید دوست داشتنی، همانها که اصرار داشتند هر چه زودتر مراسم یاد آوری خاطرات معصوم برگزار شود، هم آمدند صدای آرام و دلنشین حمیرا آه از نهادمان برآورد، آنگاه که از کاروان و سرو روان خواند. ضجه و شیون پروانه سکوت غم بار را شکست آخر او از سیزده سالگی با معصوم نوجوانی گذرانده بود، در کارگاه های خیاطی، در کوه و دشت و سرچشمه رود شهرستانک، در نهاوند و در روستاهای آن در بمباران و تخلیه شهر. او دوست دوران سرخوشی ها و شیطنت هایش را از دست داده است نمی خواهد معصوم در قاب و تصویر برقصد و بخندد. دیگر چه کسی سراغ سروش را بگیرد و برایش دلسوزی کند از سروش گفتم که از نوزادی در بغل معصوم لبخند زده بود و حالا از مهمانان خاله معصوم پذیرایی می کرد با چشمان باد کرده و قرمز.

 

          آقای تنهایی باورش نمی شد معصوم دیگر نیست. در دفتر گزارش کار روزانه اش نوشته است: خبرهولناک بود معصوم دیگر در میان ما نیست و امروز عباس سر کار نیست رفته برای خاک  سپاری عزیزش.  دو دیدار ده دقیقه ای برای شیفته معصوم شدن کافی است همانگونه که جلال و شکوه نوشتند: "یک بار ملاقات در کوه کافی بود برای دلبستگی به آن معلم فرزانه و غمی به بلندای البرز کوه بر دلمان سنگینی می کند" و حال شکوه اشک ریزان روبروی قابی که معصوم با نشاط و خندان را در برگرفته و عباس در کنارش نوشته: "لبخند، عشق ومحبت همه بوی تو دارد مرگت را باور نمی کنم تو وجودت همه زندگی بود".

 

             چهره زیبای دنا را اشک، معصومیتی کودکانه داده و در تمامی لحظه های مراسم چشمان مهربانش خیس بود همچون مادرش مهین .یوسف آمد با فرزانه و میلاد ده ساله، از جاده ورامین آنها هم سالهای زیادی است معصوم را           می شناسند چقدر معصوم از کوشش های فرزانه برای سواد آموزی زنان محل خوشحال بود و در شور و شوق او گذشته خود را می دید.

            به توصیه مریم عباس خواند: " تو که بودی، انسانی والا و نادر و دلسوز کودکان و عاشق آنها، سمبل و فاداری و عشق و دوستی، شیفته کوه و طبیعت.

 

            صحبت های رضا اکرمی آرام بخش دل نا آرام دوستان بود همان گونه که صدای دلنشین خانم قاسم زاده و حرفهایش. آخر او هم به نوعی همکار معصوم و دلسوز کودکان است و همچون او سال هاست قلبش برای تسکین آلام کودکان می تپد . ستایش فر دوستدار کودکان هم او که صدها دلبند مردم را آموزش و نگه داری کرده است در کنار کسرایش اشک می ریزد.

           معصوم عزیز چه بسیار دوست می داشت جمع صمیمی رفقا را صد افسوس که در نبودنش چنین محفلی بر پا می شود. معصوم گویی در جمع حضور دارد و چشمان نافذ آرامش به همه خوش آمد می گوید: به مریم جعفری، به نسیم کوچولو که عاشقانه دوستش داشت، به یوسف دل بندش که همه "کس" او بود، به عارفه که وفاداری و عشقش را همیشه تحسین می کرد، به جمال اکرمی که دوستدار کودکان و قصه نویس آنان است و لحظات زندگی اش با آنان عجین شده است و به مینای مهربان که مرگ او را باور نمی کند.

 

او با ن        با نگاهش از قاب: دریا را ستایش می کند که در وصف زن عموی عزیزش دست به قلم برده و احساسات پاکش را جاری ساخته است و به حرفهای مرضیه (هم نوردش در صعود به دماوند و  یال کبود) را می شنود که برای تسکین دل مژگان، فرزانه، فروز و شکوفه چنین نوشته: "معصوم بیزار از کینه و نفرت و خدمت گزاری لایق برای باغ آتش بود. او نگهبان و میراث دار انسانیت کم رنگ شده عصر ما بود، او خیلی بزرگ بود اما فراموش نکنیم که باغ آتش نباید بی خدمت گذار باشد. ابرهای مهربانی نباید بی تندر و توفان بمانند و معصومیت نباید بمیرد. نفرت نباید جان بگیرد و صداقت خشک شود. او  خوبی مطلق بود و بی دریغ خوب بود خیلی خوب". و به راستی که در وصف آن گل لطیف جز این چه می توان نوشت.

 

               رضا در زنجان بود ولی احساسات پاک و بی شائبه اش در جمع دوستداران معصوم در نوشته صمیمانه اش حضور داشت. او قبل از همه نیم شب در نهاوند سوگوار در خانه عباس و نیما اصغری دست به قلم برد. از دوست پر کشیده اش، از لطف و صبر و مهربانی اش، از نگرانی هایش برای انسانیت و انسانها و از عذابی که همه عمر در این راستا کشید نوشت و از اینکه "مرگ او چون تیر و حشتی در قلب ماست." 

 

                  شکنندگی شقایق را دیدم آن هنگام که گزارش حسن را می خواندم آنجا که ما را به قلب حادثه، قلب فاجعه برد. جسن چگونه این کلمات را بر سفیدی صفحه جاری کرده است. قلبت به درد می آید وقتی از لحظه لحظه روبرو شدن او با پیکر خون آلود و بی جان خواهرش می نویسد و  از دردناک بودن لمس چهره معصومانه معصوم در بستر ابدی. او می نویسد:" دل کوه هم گرفته بود. حسین دوست همدانی رفته بود برای نجات، ولی نازنین دختر ما در آبی آسمان پر کشیده و رفته بود او از ناله های "مادر مادر" سهراب در بیمارستان و از سر شکاف خورده و صورت پوشیده در خونش نوشته. چگونه این صحنه را تحمل کرده. او  روزها پیکر اوراز را بر سرزمین یخ زده هیمالیا کشاند و تحویل بیمارستان داد و لی افسوس و صد افسوس که این بار دیر هنگام رسید و جگر گوشه اش جان سپرده بود.

 

               او از عشق بی دریغ معصوم به زندگی و طبیعت نوشته بود و اشک شادیش در صعود به دماوند و از اینکه در غروبی دلگیر در دامنه کوه "آردیشو" برای همیشه آرام گرفت و ما را با دنیایی از غم و اندوه تنها گذاشت و جایش در جان زندگی سبز است". گزارش تکان دهنده و هولناک حسن بغض های فرو خفته را ترکاند و کلمات دردناک او قلبمان را لرزاند و آرامش مان را گرفت. همه  بی قرار و گریان به معصوم نگاه می کنیم. و او آرام ،شاداب و لبخند بر لب دور دست ها را نگاه می کند.

شهریور 1385

 


 

 

    تو كه بودي

 

 

   هنوز كودك زيبا و شيرين من بودي. حتي آن زمان كه به كودكان عشق مي ورزيدي و به آنها ياد مي دادي: دانستن، دوست داشتن و درست زندگي كردن را. هميشه نگران بودي، نگران آثار سوء تربيتي رفتار بزرگسالان. اصغر افسرده است مادرش بايد بيايد با من صحبت كند". " نرگس نشاط ندارد، مشكل خانوادگيش چيست؟ نامادري و پدرش هر دو بايد بيايند چون آينده او و شخصيتش در معرض آسيب است"، " مرتضي مادرش را از دست داده، پدرش صبح تا شب كارگري مي كند بايد جمعه به ديدارشان  بروم و با آنها صحبت كنم".

 

       دغدغه ي كودكان، نگراني هميشگي تو بود. حتي در مسير طولاني سر بند تا شيرپلا هم حرف و صحبتت تلخ و شيرين رفتار آنان بود. تو با سهراب زندگي نمي كردي با سي سهراب زندگي مي كردي، روح و روانت در تلاطم بود. در امواج خروشان دنياي كودكان چونان كشتي باني متين و مسئول، ره مي سپردي. آرامش  آبي آسمانش به تو لذت و شور زندگي مي داد و طوفانش تو را مشوش و دل نگران مي ساخت. قلب بزرگ تو براي دهها كودك معصوم مي طپيد. همه را مي شناختي از بدو تولد تا چگونگي بزرگ شدن. خوب و بد شخصيت پدران و مادرانشان را جويا مي شدي و در ذهنت طبقه بندي مي كردي. براي ديگران عجيب بود، خيلي هم عجيب:" تو مگر چقدر حقوق مي گيري كه اين همه وقت مي گذاري، به پدرش چه كار داري، به خانه شان چرا مي روي، اين همه جلسه گذاشتن براي چي؟ ". اما تو وظيفه را در" آب و بابا" ياد دادن خلاصه نمي ديدي. آنچه كه بايد يك معلم باشد: مربي، آموزگار، راه گشا و پايه ريز سنگ بناي شخصيت كودكان در حد و اندازه ي والاي انساني ، اين بود دل نگراني هميشگي تو.

 

       حفظ حقوق كودكان و رفتار شايسته انساني با آنها و درك اهميت  رفتار با آنان در سمت و سوي  آينده شان . اين را بيش از هر كسي در بين اطرافيان و همكاران درك مي كردي و در ترغيب آنان به درك ضرورت آن لحظه اي از پاي نمي نشستي. آرامش تو ، آرامش كودكانه بود همان گونه كه خنده هايت  كودكانه ، دوست داشتن و مهر ورزيدن وچه بارز شخصيت تو بود. و من خوب مي دانم تا چه حد از عقب ماندگي جامعه ما رنج مي بردي. كتاب "سه شنبه ها با موري" را كه خواندي، اولين نكته اي كه به زبان آوردي اين بود:


" همديگر را دوست بداريد يا آنكه فنا شويد". دوست داشتن و عشق ورزيدن، رابطه محبت آميز با همه: با همسر و فرزند، با همكار ، با همنوردانت در كوه، با راننده اتوبوس، با رفتگر محله، با دوست، فاميل، همه و همه. چشمان اشك بار همه آنها در سوك تو: يك چيز را فرياد مي زند:

                            چه انسان والا و دوست داشتني را از دست داديم

 

                       سپیده دم سومین روز سوک واری - نهاوند

 

   این مطلب رو هم برادرم (عباس) در  سومین روز از دست دادن این ناز گل نوشت و ممنونم که اجازه استفاده اون رو به من داد. 

 


 مطلب زیر توسط دوست عزیزم حمید رضا عسگری نژاد نوشته شده است .

 

دوستان عزيزم: علي ، عباس، حسن

 

مدتهاست دلتنگي هايم را با قلم قسمت مي كنم. مدتهاست به جبر براي از دست دادن دوستان عادت مي كنم. مي دانم مدتهاست دلتنگ معصوم معصوم خواهم شد، به سان حامد، ناصر، فريدون ( با تمام خاطرات بدي كه از او دارم.)

 

مي دانيد از وقتي كه بچه بودم همواره فكر مي كردم پدر و مادر برايم نخواهند ماند با تمام علاقه ام به آنها هرگز نتوانستم به اندازه خواهرانم دوستشان داشته باشم،اگر هر كدام از خواهرهايم سردردي ناچيز مي گرفتند و بگيرند قلبم تير مي كشيد و مي كشد.

 

   راستش مطمئنم تنها شما نيستيد كه تنها مانديد چرا كه هرگز نتوانستم لحظه اي فكر كنم معصومه خواهرم نيست ، هرگز نتوانستم لحظه اي فكر كنم كه معصومه بي معرفتي خواهد كرد و همه ما را تنها خواهد گذاشت. مي دانم به من حق مي دهيد چرا كه همه شما و هم من وهم همه ي آنها يي كه معصومه را مي شناختند از او چند چيز را همواره به ياد خواهند داشت، معرفت، انسانيت، دوستي، صميميت، نگراني، مهرباني، صبر و... حالا مي دانم همه دلتنگ معرفتش خواهيم شد، دلتنگ صبر و مهرباني و صميميت و صفايش.حتم دارم او در خواب ابدي كه حالا در آن فرو رفته آرام و قرار ندارد، من،او را مي شناسم نگران سهرابش خواهد شد، نگران مهدي و مژگان ، نگران يوسف و فرازش، نگران مادر،  حتماً. حتم دارم با ما خواهد خنديد، خواهد گريست و مي دانم دلتنگش خواهيم شد.

 

حتم دارم لحظه اي كه چشمهانش را مي بست تنها به سهرابش فكر نمي كرد به چند روز ديگر
مي انديشيد ، به بچه هايي كه سر كلاس اش قرار بود بنشينند. مي دانم نگران بود و هست براي آنها كه قرار بود چند روز ديگر آينده شان را با

« بابا آب داد و بابا نان داد» او رقم خواهند زد.معصوم تنها معلم نبود، مادري فداكار، دوستي مهربان، خواهري سخت كوشو همسري عاشق بود. اجاره دهيد بگويم، مي دانم چه عذابي مي كشيد. مي دانيد چرا ؟ مي گويم، مي دانم چون معصوم تنها خواهر شما نبود. او نگران هر انساني بود و انسانيت را به هر طريق ممكن مي پيمود.

 

من عادت ندارم غلو كنم و اصلاً چه نيازي به غلو كردن، مگر قرار است مدالي به كسي داده شود كه غلوي در كار باشد.او جزو معدود دختراني بود كه خودش را وقت زندگي اش، شاگردان اش، خانواده اش و دوستانش مي كرد اما چه فايده كه كم ماند، كم ماند وكم ماند درست مثل حامد و ناصر، حتم دارم شعر زير را علي آقاي عزيز يا حسن مهربان براي عباس آقاي خوبم ترجمه خواهند كرد.

 

گيديرم بو يولاري من                                        (اين راهها را مي روم)

  اوره گيمده تير وحشت                                   ( با تير وحشتي در قليم)

  نه بـيليم كه زندگي دُه                                  (چه مي دانم كه زندگي)

 قوروپ مُنه دام ظلمت                                       (راه ظلمت به راهم نهاده)

بيله آتش غمينده يانيپ اودلارا كُول اولدوم

                                                                     (در آتش غم تو چونان سوختم كه خاكستري از من باقي ماند)

كنه گل چخياخ صفايه                                                  

                                                                     ( با اين حال باز هم بيا در راه صفا قدمي برداريم)

 به زمان عهد وحدت

                                                                                                        (  در ز ماني كه با وحدت عهد مي بندیم).

 

                                          ***

چه كنيم كه محكوم به زنده بودنيم

برايتان همچون خواهرتان صبوري آرزومندم

                                                                                                                                                               

                                     24 /6/85  30 دقيقه بامداد               

                      نهاوند- خانه عباس اصغری

 

    

 

 

 

 


     متن زیر هم از یه دوست آشنا مثل بهار است که اگر چه دیر رسید ولی خیلی زود جان گرفت عشق ورزید.

 

کاروانها!..   کاروانها!  ..

 

 پر کنید امشب ، بدامان سیاهیها ،

  سرشک سرکش ، افسوسها را !

   بشنوید از ماتم یک یار شوریده سر..

   صحرابصحرا، در بدر،

   فریاد ره گم کرده ی افسوسها را!

   در نوردید و فرو پیچید، در هم ، یکسره:

    طومار نور آتش فانوسها را!.

 

کاروانها!..   کاروانها! ..  

سردهید امشب ، فغان و شیون ناقوسهارا !

تا زدست مرگ ، بر فرق زمین زندگی کوبم :

پریشان عالم ، درد پریشانحالی ،کابوسها را !

 

کاروانها!..   کاروانها!..   

مرگ آن انسان ،فرو کوبیده در من ،

کشته در من : روح ایمانم بهستی !

وه ! که زین دنیای مرده پرور و این شیوه ی مرده پرستی :

جان من بر لب رسیده !

وای از این دوران نکبتبار، محنت پرور مرگ آفریده !

 

کاروانها!..   کاروانها! ..  

امشب ، از خلوتگه صحرای بی پایان خاموشی ،

و دنیای تبهکارتباهی پرور، جهل و فراموشی ،

نسیمی روح فرسا میخزد، بر بستر آشفته ، حال آشیانم

 

کاروانها!..   کاروانها!  .. 

مرگ انسانی که دادش مرد و فریادش فرو پژمرد ،

در بیداد ،بیداد آفرین جهل انسانی !..

غرقه در خون سیه ، زانو زده بر آستانم

 

 

آخر امشب کاروانها..کاروانها   ؟!

در جستجوی عشق

میکشد فریاد حسرت ، در سکوت آستانم!

 

کاروانها!   کاروانها!   

طوطی افسرده دل ، چون مرغ شب

شیون کنان : در خانه ی من لانه کرده

لانه ی عشق مرا، قلب مرا ،

در قلب شب ، ویرانه کرده !

روز و شادی ، سر بسر گمگشته ،در موج سرشک شامگاهم،

سوی خاکی ، بستر مرگ است ، جاری ..

اشک سرگردان ، سرگردان نگاهم !

غیر از این ، دیده در هر که دوزم

 بسته راهم ، بسته راهم !

 

کاروانها! ..  کاروانها!   

چرخ عمر فرسای زمان را!

 بر شکست بال مرغ بیکس هجران،

بپرواز آورید، این مرغک بی آشیان را !

تا بجویم ...تا بگویم :

 

آرتیشو!...ای خوابگاه نغمه پردازان عشق و افتخار جاودانی

کو ؟ کجا خوابیده آن انسان عیسا آفرین :

آنکه عشقی بی نهایت بود، در پهنای اشکی ،بی نهایت !

 

آرتیشو..محض خدا !فریاد کن

تا بشنوم باری صدایت :

کو معصوم ؟! کو معصوم ؟!

کو کجا خوابیده آن یار آشنای کوهها ؟!

تا رسانم من به خاک او :

سلام همنوردان را ..

 


از دوست خوب و مهربانمان خانم مهین

دلم می سوزد ، دلم می سوزد :

برای کلاس اولی هایی که دیگر فقط خواندن و نوشتن یاد می گیرند .

برای همکاران او که الگویی برای عینیت بخشیدن جمله :

زمزمه محبت به مکتب آورد طفل گریز پای را .

برای نهاوندی که که همشهری چون او را از دست داده .

برای خواهر شوهرهایی که نمی دانند چگونه چون از ریشه کن کنند ضرب المثل هایی چون خواهر شوهر خار و بخش خار خاسک و ...

برای دماوند و سبلان که دیگر عاشق بی ادعائی چون او بر قله شان گام نمی گذارد.

برای بهار که دیگر کسی چون او به استقبالش نمی رود .

برای نسیم ، کوه ، رود و شقایق های دماوند که نگاه های مشتاقی چون او نظاره اشان نمی کند.

برای واژه های انساندوستی ، مهربانی ، صمیمت ، شادابی ، فعالیت ، شفافیت که دیگر چه کسی این چنین بی ادعا به آنها معنی می دهد.

برای ایگل که اکنون او هم مثل ما عزادار اوست و اگر می دانست دیگر میزبان او نخواهد بود ، جای پایش را به یادگار تا ابد در خود حفظ می کرد .

دلم می سوزد و آتش می گیرد برای همه اینها و چیزهای دیگری که گفته نشد.

هر بار که می دیدمش متعجب تر از قبل از خود می پرسیدم چطور در دیدار قبلی او را این گونه نیافته بودم ، هر بار صمیمی تر ، بی آلایش تر و عمیق تر از قبل می دیدمش .

بی کرانی وجودش باعث می شد که ذهنم قادر به دیدن این همه وسعت در یک دیدار نباشد . ولی زمانی که در کنارش بودی گویی هر ثانیه به اندازه سال عمق می بخشید تا به او نزدیک تر شوی .

اوکه تجسم عینی طراوت و زیبایی .

نشاط و خرمی ، تکاپو و جستجو گری بود هرگز راضی نخواهد شد که این واژه ها غبار غم بگیرند. مطمئنا" همراه هر نسیمی ، سوار هر رودی ، فراز هر قله ای و همراه لبخند کودکانه ای که از شوق یادگیری زده می شود به  سراغمان می آید و صورت مرمرینش را در جلو چشمان ما نمایان می کند.

یادش زنده و گرامی   مهین 28/6/85

 

از دوست خوب مرضيه

باور کنید یک سال و نیم است هیچ ننوشته ام خواستم همه ناگفته ها ،فریادها،اندوه ها و دردها را درون سینه ام خفه کنم، خواستم خودم را در هیاهوی آجر و ماشین فراموش کنم حتی گزارش هیچ صعودی را نمی نوشتم هیچ صعودی را ، آخرین صعود چند هفته پیشمان یادت هست ، گفتم فرصت شد تا سکوت و عظمت و زیبایی یال کبود را یک جا در ذهنم بایگانی کنم فقط در ذهنم منی که یک روز عاشق تشبیه و استعاره و نوشتم بودم نمی نوشتم . اما امشب می خواهم با قلمم فریاد بکشم داد بزنم هوار بکشم می خواهم دوباره بیدار شوم.

مژگان ! پرواز معصوم که دریا دریا مهربانی و منطق را دربیکران قلب خودش جا داده بود شوکی است بزرگ ،  که هر خفته ای را بیدار می کند، هر خفته ای را . اما می بینم تو دم از خوابیدن می زنی مرا ببخش که می خواهم بی پرده حرفهایم را بزنم. می دانی همیشه احترام تو ، احترام دوستی مان بوده ، همیشه تا نخواسته ای که نظرم را صریح راجع به چیزی بگویم نگفته ام اما حالا تو از من نخواسته ای اما راستش خودم می خواهم . می دانی مژگان خواستند تا بخوابیم و اکثریت مان به خواب رفتیم خواستند سکوت کنیم بیشترمان سکوت کردیم خواستند ننویسیم ،نفهمیم ، عشق نورزیم و نفرت را در درونمان پرورش دهیم و ما هم ننوشتیم و سعی کردیم خودمان رابه نفهمی بزنیم خواستند نخندیم و گریه کنیم و ما هم خندیدن را فراموش کردیم مژگان عزیز ، فرزانه نازنین ، راز ماندگاری معصوم این است که علیرغم همه "نه ها " ، خندید ، فریاد کشید و سکوت نکرد لذت برد و زندگی کرد و عشق ورزید . راز ضجه زدن ها و مویه کردن های تو ،فرزانه ، فرشته ، فروز و شکوفه و همه کسانی که برایش گریستند این بود که او آیینه دار انسانیتی بوده که از ما دریغ شده بود او بیرار از کینه و نفرت ، خدمتگزار لایقی برای باغ آتش بود او نگهبان و میراث دار انسانیت کمرنگ شده ی عصر ما بود او ... خیلی بزرگ بود اما فراموش نکنیم که باغ آتش نباید بی خدمتگزار باشد ابرهای مهربانی نباید بی تندر و توفان بمانند و معصومیت نباید بمیرد نفرت نباید جان بگیرد و صداقت خشک شود فکر می کنم باید خوبی مطلق بود بی دریغ خوب بود خیلی خوب . مرا ببخش که امشب حق دوستی را به جا نیاوردم و نماندم نیازمند سکوت بودم یک سکوت مطلق .

قربان شما مرضیه ساعت 35/22 شنبه شب 25/6/85

 

 

 

 

از درياي مهربان براي زن عمو معصوم

کجایی

کجایی که چشمان تر گونه ام در کنج اتاق روبه روی خروجی خانه منتظر ورودت است .

کجایی که با آمدنت زندگی را برایم شیرین کن .

کجایی که که با همه لحظه نبودنت از عصاره جانم دریا دریا کم می شود.

کجایی که بعد از فریادهای پی در پی زن عمو زن عموی من با صدای دل نشینت جوابم را "جانم " دهی .

کجایی که اشکهای چون مروارید پسرت سهراب را دریا خود با دست های چون حریرت پاک کنی .

کجایی که ببینی پادشاه قلبم شدی و جانم را به فرمان خود حرکت می دهی .

کجایی که از ندیدنت دل سوخته و فنا گشته ام

کجایی که از نبودنت عمویم هر لحظه فرسوده و فرسوده تر می شود.

کجایی که با رفتنت سوهان زندگی را بر قلب و روحم حرکت دادی و بدنم را چون خورده های ناخن بر زمین ریختی .

کجایی که ببینی من هنوز هم به انظارت نشسته ام !

کجایی که فقط یک بار دیگر با دیدنت تو را به آغوش کشم و لذت زندگی را زیر زمان تشنه از عشقت مزه مزه کنم .

کجایی که دوباره و باز هم مثل همیشه بر گونه هایت بوسه زنم و معنی مهر و محبت مادری ات را گیرا شوم .

زن عمو همیشه و در همه حال با یاد لبخند هایت شادم.

و با یاد اشک هایی که برای دل سوختن هایت ریخته ای گریانم .

یاد دار همیشگی تو -  دریا

 

 

بزرگداشت انسانی والا و فروتن

پنچ شنبه سی شهریود 85 غروب دلگیری است میدان رشدیه تهران

سالن اجتماعات شانجانی ها   :

صدها نفر ، دسته ، دسته خانواده ها ، دوستان ، بستگان ، هم نوردان از تهران ، زنجان ، نهاوند ، گرگان ، همدان ، شهریار و کرج یاران قدیمی و دوستان جدید غمگین و دردمند به یاد معصوم گرد هم آمدند.

همکاران صمیمی آن یار پر کشیده از منطقه یازده آموزش و پرورش و دبستان دانش بخش ، گریان و لتنگ ، دلتنگ آن یار والا و صادق ، همراه اولیا و شاگردان با تاج گل زیبایی پیشاپیش در دستان "پدر مدرسه " هم آمدند.

اشک بود و بغض ، درو دیوار تصاویر شاداب معصوم با همان لبخند همیشگی به همراه مطالب ، اشعار و مقالات دوستداران آن آموزگار نمونه و محبوب .

طنین صدای یکی از بچه های دبستان و مطالب قشنگی در توصیف معلم محبوبش در سالن : ندای قدردانی و ستایش کودکان و خانوده ها و همکاران از عمری تلاش صادقانه و عاشقانه معصوم عزیز بود . او نوشته بود که برترین خصایص انسانی و اخلاقی ، راه رسم زندگی و دوست داشتن و عشق به یادگیری را از مربی دلسوز و با نشاط آموختیم و راه و رسم انسان بودن و انسان زیست را برایمان به یادگار گذاشت .

دوست عزیزی مطلب " سار از درخت پرید " را خواند و سالن را از تاثر و اندوه آکنده و اشک حسرت بر چهره همگان نشاند . حسرت از دست دادن زود هنگام . یار و شیفته کودکان و مردم . این نوشته دوست کودکان و محصل ما را دوست فرهیخته ای کامل کرده بود " در نبود معصوم داغی فراقش همچون گلوله آذرین در دست دخترک کوچولو سوزاننده بود ...".

تصویر معصوم دوست داشتنی و نوجوان در کنار دماوند زیبا درورودی سالن به همه خوشامد می گفت . او در این روز تنها نبود چون همه را در کنار خود داشت او که شیفته دیدارهای دوستانه بود . افسوس و چند افسوس که در این گردهمایی بزرگ دوستان ، غایب بود . مراسم ، پاس داشت انسانی که شیفته کودکان و مردم خوب این دیار بود و ما سپاسگزار همه دوستان ، بستگان ، آشنایان هم نوردان ، فرهنگیان ، کودکان و نوجوانان مهربان و عزیزی هستم که با شرکت خود در مراسم تحلیل و گرامی دسات معصوم در نهاوند و تهران در کنار خانواده آن عزیز اظهار هم دردی نمودند . سپاس و درود بر همه شما .

 

 

از طرف مادر معصوم جان که یک روح بودند در یک جسم

 

   گل سرخ و سفیدم کی می آیی

         گل عمرم تموم شد کی می آیی

             گل ریحان بچینم دسته دسته

                   گل ریحان هیج بویی نداره

                         دل من طاقت دوری نداره

 

رای "عمه کسی"  از سارا

 به ریسمان بلند سکوت می آویزم ، به اوج می رسم ، دردها را فرو می ریزم و کوتاهی انسان و آسمان را در می یابم.

برای معصوم از مهناز

یک بار از کنار دریا عبور کردی ، یک عمر ، امواجش برای بوسیدن جای پایت می آیند و می روند

 

                       از مهری برای معصوم جان

 حضور در مراسم تجلیل از معصوم را ازدست دادم ، تجلیلی خوب که شنیدم و افسوس که ندیدم . درود بر انسانهایی که چینین مراسمی را بر پا داشتند.

 


 

در گوشه اي از نشريه اعتماد ملي مورخ 26/6/85 مطلب زير نقش بست،  به منظور دلداري خانواده داغ دار ما و شايد مرحمي بر زخم، اين خطوط زيبا توسط  ياري آشنا :  آقاي تنهايي تحرير شده بود، كه  از آن نازنين مردان به حساب مي آيد، ايشان عليرغم اينكه معصوم را فقط چند بار ديد و بيشتر هم از طريق تلفن ولي تاًثير برخورد اين معلم مهربان به حدي  بود كه  با  پرواز  اين دل داده  او و  خانواده اش در اندوهي عميق فرو برد و نوشت .

 

 متن چاپ شده در نشريه: 

 

در گذشت جانگداز خواهرعزيزتان

كه يار و سنگ صبور خانواده بود را تسليت مي گوييم

مي دانم چقدر غم سنگين و نبودش اينچنين زود هنگام، دلخراش و طاقت فرساست،

ولي افسوس كه جز قبول چاره اي نيست، تحمل براي ما هم سخت است.

 

                                                                                                                                                                                خانواده تنهايي 

 

  نمي دونم چي بايد گفت:

 فقط مي تونم بگم: خوشحالم  كه در موقع زنده بودنش خيلي ها شناختندش.

 

کاش می شد عشق را از او ياد گرفت

 

آقاي تنهايي خانواده محترم،  ناز قَلمتان هرگزغم نبينيد.

 

 "يك آموزگار بر ابديت اثر مي گذارد.

           و هرگز نمي توانيد بگويد كه نفوذش در كجا متوقف مي شود.

                                                                                                 هنري آدامز

 

 

چهل روز  در سوک معصوم در نهاوند و تهران با حضور صدها نفر دوستدار او چه در مراسم خاکسپاری چه با شرکت در مراسم رسمی با اهدای گل ، انتشار اطلاعیه همدردی  و سپس شرکت در مراسم یادبود آن عزیز  از دست رفته در تهران ما را برآن می دارد که قدردان و سپاسگزار آن همه زحمت و اظهار همدردی باشیم.  تشکر از حضور صمیمی و صادقانه همگی که از شهرهای دور و نزدیک در کنار ما بودند:

   

کمیته ورزشی بانوان و هییت کوهنوردی بانوان نهاوند .

همنوردان دل سوخته ی نهاوند و گرگان

هیات های کوهنوردی نهاوند کرج –  نظر آباد - کارگران شرکت .....

گروه های محترم کوهنوردی و محیط زیست گاماسیاب نهاوند . دومان ،اورست، پارس سویچ زنجان و ایران ترانسفو زنجانُ
اوراز مهابادُ سقزُ

باشگاه کوهنوردی آرش تهران

فدراسیون محترم کوهنوردی .

مدیریت و کارکنان مجله کوه .

شرکت مهندس هفت گوهر

شرکت بنادک

شرکت کسا

شرکت جنگل کار زنجان

گردان ۶۱۱نزاجا

کارکنان آموزش و پرورش منطقه یازده  تهران

کارکنان دبیرستان و دبستان غیر انتفاعی فرزانه زنجان

مدیریت و کارکنان  مدارس دانش بخش منطقه یازده تهران

راهنمای دولی نمونه فرزانگان  نهاوند

دبیرستان نور نهاوند

کارکنان نشریه مردم نو زنجان

شرکت صبح امروز زنجان

آتلیه چاپ عکس آریا زنجان

 

 و بزرگانی که مرا شرمنده نموئه در وبلگشان ابراز همدردی نمودند

خاک پایتان سرمه ی چشمم باد.

             

 

                                                       

ارسال در تاريخ جمعه بیست و نهم شهریور 1387 توسط ح.نجاریان
 
بگذار برای معصومه مرثیه ای بسرایم :
معصومه عزیز
من همیشه آسمان را سرشار ازپرواز دیده ام
و پرندگانی که همواره مرا به سوی خود می خوانند .
دریغا هرگز نددمت
اما چگونه رهایی را
                            اینگونه زود آموختی ؟
                 .............
اینک آسمان همه جهان ابری است
و من به همراه همه کسانی که
از آغوششان پر زدی
                             برایت می گریم
 
                                                                      ایرانی - ارومیه اسفند ۸۵


چشم معصوم

 

خون شد دل دريا مادرم وقتی مرد

آسمان ابري شد مهرباني كمرنگ

چشم ها تر مي شد شاخه گل پژمرد پدرم مي ناليد

دشت ها پر گل شد رودها جاري بود كوه بر جا بود

همه طفلان گريان مادرم وقتي مرد

ياد او زيبا شد همه ياران نالان

شد مهر او جاري ياد او بر دلها ذكر او بر لب ماند

صورتش بي جان بود جان دلها بي تاب بر جای عشقهايش

آسمان آبي تر مادرم وقتي مرد

زردو پائيزان شد رنگ رويم چون برگ

يك فضا خالي شد يك ستاره روئيد ماه زيبا تابيد

گل عشقش وا شد بلبلان ناليدند چشمه ها جوشيدند

شبنم گل خشكيد مادرم وقتي مرد

تهي از مهرش شد گل گلدنهايش

ياد و مهرش مي شد قلب من لبريز از زندگي خالي شد

باز باران باريد مادرم وقتي مرد

چشم معصوم تر شد آسمان مي غريد

 

 

تنديس مهر

 

زندگي صفحه يكتاي هنرمندي ماست

هر كسي نغمه خود خواند از صفحه رود

صحنه پيوسته بجاست

خرم آن نغمه كه مرم بسپارند به ياد

‹‹ .روزگاري است كه خود در ميان ما نيستي اما يادت را چه زيبادر قلبهايمان ماندگارکردی دماوند را با خورشید.... میهما نی را دوستانت رفته بودي مي خواهم بازگو كنم ميهماني را كه با

در تمام لحظاتي كه سفرمان طول كشيد حتي لحظه اي هم نمي انديشيدم كه ديگر تو نباشي

. ديگر چند روزي بيشتر در ميان ما نيستي. حتی آنی هم فکر نمی کردیم که

زماني كه به سويتان مي آمديم مي دانستيم كه باز پذيرايمان خواهي بود.

راستي روزي شد كه ديگر لبخند نزني. خواهرانه ات به استقبالمان آمدي. شاد از ديدار دوباره تو با آن لبخند

هيچ كس تو را بدون لبخند مهربانت نديد. . خورشيد هيچ روزي تورا بي لبخند نيافت

هيچ كسي را نديدي مگر وامدار محبتت كني . هيچ چيز تو را از مهرباني ات دور نكرد .

تو با مرگ هم مهربان بودي . مرگ هم نتوانست لبخند مهربات را از تو بگيرد تو مهربان بودي ،

خواستي راهنمايمان باشي ،توباز هم خنديدي .راستي يادت هست لحظه اي را كه به استقبالمان آمدي .

راه هاي پر پيچ و خم که به مهماني دماوند مي رفتيم به دوستانت اميد هديه دادي يادت هست شبي را كه دردر

دامنه دماوند بودي..

ما نمي دانستيم اما او شايددماوند مغرور از آمدنت.ما نمی دانستیم اما او شاید....

تو به او هم لبخند زدي...... .شايد مي دانست كه ديگر باز نمي گردي.

گويادماوند تورا مي شناخت .بامدادان كه راهي، گشتيم با آغوش باز ما را پذيرفت.

گويا برادرت بارها از تو به او گفته بود

.حال با تو بود

ما را به بالا مي برد به بالا مي رفتيم به آسمان ، به اوج مي رفتيم .

اما يارانت هرگز...... تو مي دانستي كه تفاوت دارد. ااين باز گونه اي ديگر بود

تو راز خود با دماوند گفتي، به يارانت اما هيچ نگفتي. هرگز نمي دانستند.

به چادر هايمان رسيديم

به ياد سهرابت بودي تو باز هم آرام نمي گرفتي

سهرابت را جا گذاشتي اما يادش را رها نمي كردي..

چطور مي توانستي رهايش كني او هم مثل توست براي تو همه سهراب بودند.

چطور رهايمان كردي استوار و مهربان

مگر ما سهراب نبوديم .

مگر حسن، عباس، مژگان و مهدي

سهراب نبودند چرارهايشان كردي ؟ تو مي دانستي

...... اما ما تو استوار بودي

حال به فكر مهدي بودي برايش جشن گرفتي، با ما ، با دماوند، او هم سرمست بود

. چهل و چهار سال پيش هرگز نمي انديشيد كه در چنين روزي با تو در چنين جائي باشد اوهم نمي دانست كه

قصد رفتن داري.

اما تو راز خود را با دماوند گفته بودي . نمي دانست نمي دانست

نيمه شب به راه افتاديم . دماوند از همه ما استوار تر بود كه رهايت كرد تا برگردي .

نمي توانستي تحمل كنی نمي توانستي وگر نه مي ماندي. به بالامی رفتيم به بالاتر اما براي تو كم بود.

تو بسيار بالاتر را مي خواستي.

ديگر اغنا نمي شدي.. تو به اوج مي انديشيدي

خورشيد طلوع كرد شب از پاي در آمد.

كه راز تو را خورشيد هم مي دانست . با خود مي انديشيدم .

چه مهربان شده بود تو به او آموختي تو به او گفته بودي

آري خورشيد با ما مهربان بود خورشيد مي دانست او هم استوار بود.. تو راز خود را به خورشید هم گفته بودی

آفتاب مي خواست مثل تو باشد .....اما ما

با همه مهربان باشد. با نورش و حرارتش مي خواست مهربان باشد

. مي خواست جاي تو را پر كند.

بالا رفتيم و بالاتر، بر بامش ايستاديم. اما افسوس كه نمي تواند.

. . بر بام دماوند عكسي گرفتي ، با مهديت، با حسن و عباس و با دوستانت .

مي خواستي يادگاري از خود بر جاي بگذاري تا جان.

قاب بي جان باشي مي خواستي به ما بفهماني اما افسوس كه نميدانستيم.

تو وسيع بودي ديگر جايي براي ماندن نبود.

ديگر نمي شد كه بماني

در گوش دماوند گفتي كه دماوند هم با بادهاي تندش مي خواست كه به ما بگويد و بفهماند كه يكديگر ار رها نكنيد

باز گشتيم اي كاش باز نمي گشتيم تا قدر بدانيم با هم بودن را .

به ما مي خواستي بگويي كه ديگر ديداري نيست. با ما وداع كردي

ما باز گشتيم و هرگز تو را نديدم . از ميهماني كه رفته بوديم ما سرمست بوديم

روزي كه به مرگ خنديدي

آن روز هم به ديدارت آمديم. روزي كه مرگ را هم با مهربانيت از پاي در آوردي.

تو به استقبالمان نيامدي.

خاموش بودي وآرام

اما يادت به استقبالمان آمد و آرامش مان بخشيد.

تو ما را چگونه يافتي كه اينگونه رهايمان كردي تو را نمي بينيم تو را نمي يابيم

. مهربانيت به ما مي گويد كه ما را استوار يافتي كه عاقبت راز رفتنت را براي ما فاش ساختي مثل خورشيد،

چون تو اينگونه خواستي اما كاش زودتر مي گفتي مثل دماوند ، پس استوار مي مانيم

..... كاش

                                                                                                                         ابوذر

 


به ياد معصوم عزيز 

 

 

 

زنگ تلفن

 

 

صداي دلنشين او

 

"كوله را ببند

 

قرارمان

 

شش صبح

 

ميدان سربند"

 

در بهت و هيجان

 

چشم ها را

 

ماليدم

 

او

 

در قاب چوبي

 

لبخند مي زد

 

آهي

 

بلند و سرد

 

سينه ام را

 

 سوزاند

                              " عباس"

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 توسط ح.نجاریان

 

اعضای ارکستر گروه چکاد البرز و تصویر بردار و...

لازم به توضیح است از این برنامه ۴ ساعت فیلم تهیه شد که بزودی میکس خواهد شد.

 

 

آبشار یخی دماوند ۵۱۲۰ متر 


اون یار هميشه خندون و البت بعضی وقتا عصبانی که می شه گفت از جبر زمان بود این زمانه لعنتی که هیچ رحمی به کسی نداره می سوزونه که این رسم نا خوشایندی است.

آره فریدونُ رو ميشه گفت يه جوراي پدر خيلي ها بود، خيلي ها رو مدد رسون بود وقتي حرفت، كارت، عملت به حق بود پاي تو مي ايستاد تا آخر کار با تو بود بدون ترس و واهمه اصلاْ از کسی که جیگر حرف زدن و... نداشت بیزار بود.

 كم پيدا مي شه از اين نوع آدم ها شما ای همنورد عزیز؟؟ اگه گير آوردي، تو را به هر كه قبولش داري ولش نكن، نرجونشُ خیلی ها اسماعیل رو رنجوندنُ به اون فخر می فروختنُ  ولی اون با خنده تلخی می گفت هی فلانی بیا عشق خودمون رو بکنینم تو دل کوه دل آدما بزرگ میشهُ اصلاْ یه جورای دیگه می شی. چرا كه اين زندگي ماشيني با ارزش هاي ماديش خیلی ها رو کور و کر کرده به طوری که دورشون رو نمی بینن. و اینکه كو ياري كه مدد رسان باشد و مرحمی بر دل درد دار ما

 اينا رو گفتم تا بلکه شروع كنم از فريدون اسماعيل زاده خاطراتي رو بنويسم از اوني كه بواقع خيلي چيزا رو مديون اون هستمُ  هستم که نه ُ هستیم  و راستش فکر میکنم در مورد این مرد بزرگ و روی اندیشه ها وعقایدش جای تعمق داره خیلی خیلی . خیلی حرفها برا گفتن داشت. پس نگذرید.

یادش همشه تو دل ها ست : دوست دارم اگه همنوردان خوبم چیزی مطلبی داشتند بنویسن یعنی منت سر من بزارن بلکه از تفکراتشُ خشممُ عشقش به دیگرون منتقل کنیم. واین اجازه رو به من بدن در متن از اون استفاده کنم که اگر نوشتید ذکر کنید اسم شما باشه یا نه؟

ای خدا ندارا (تکیه کلام فریدون) 

     ز بوسيدني هاي اين روزگار يكي هم بود دست آموزگار

                              مطلبی دستم آمد به خوندنش می ارزد بخوان :

برای فریدون اسماعیل زاده که در اولین دیدار زلال بی ریا بر دلم نشست .

 


زندگی
می اندیشم
می اندیشم :
کیستم
کجایم
در بیکران هستی
در جنب و جوش "ذره "
.....
.....
....
بودن من
نبودنم
زایش من
زوال من
...

و اما یادی دیگه از بزرگواری دیگه:

همنوردی از  ابهر زنگ زدند و گفتند مراسمی در قزوین  برای اون دل داده (حسن زرافشان)  گذاشته اند متاْسفانه به علت اینکه در برنامه بودم نتونستم در اون برنامه شرکت کنم از این رو خواستم یادی کنم از اون پسر خاله خوب (تکیه کلام بین ما) .

از بيستون برمي گشتيم سالش رو ازم نپرسيد چون اون موقع بايد برم دنبال پاره كاغذ ها كه خيلي سخته، آره از صعود مسير عليپور يا همان منصور(سال 1364 در مسير اكبر يا قرارگاه جان سپرد) و تازه داشت هيجان فرار از دست راهزنان بي رحم فرو كش مي كرد.

 رسيده بوديم به حد فاصل ديواره بيستون زا و غرب مسير يال سخت با دوستي بوديم و حامد مترجمي كه سرمست صعود بالا پايين مي پريدند، از دور دست عده اي را ديديم كه گويا از صعود برمي گشتند، فاصله آنقدري نبود كه بِِشود قيافه ها رو تشخيص داد، مگر با احساس دروني، هَموني كه بعضاً بين آدما ايجاد مي شِه و قلبت و دلت هر دم برا هم رّپ، رّپ مي كنه و با هيچ چيز عوض شدني نيست، بي اختيار داد زدم عمو حسن و اون هم انگار ما عقب دار گروهش هستيم، كلام ناز هميشگيش

                                                                                             (جانم)

رو چنان ادا كرد كه قلبم ريخت، و در اين بين حامد كه گويا پرسيد بود كجايي هستند و وقتي فهميد بچه هاي قزوين، بيستون، بهت زده!! وحيران اين ارتباط بغضش تركيد كه بابا اي خلق الا ما  نمي دونستيم اينها بيستون هستند شما چطور شناختي و...آخ كه نگو

 

تا پايين با هم بوديم از همه چيز حرف زديم از بچه ها از پيشرفت گروه ولي يه خورده ايشون هم شاكي بود از روند پيشرفت بچه ها و گناهش رو قدري به گردن جامعه وشرايط سخت زندگي و گراني وسايل مي انداخت و...

بعد از اين حرفها بازم از دل حرف زد، از ته دل از غم رو چهر ها از روزگار تنگ، هميشه اينجوري بود به كيفيت رابطه بيشتر بها مي داد تا به ... لحظات خوبي بود،  موقعه اي حرف تمام شد كه به پليس راه رسيده بوديم و اين خاطره رو حامد مدتها بعد با چنان آب وتابي تعريف مي كرد، كه نگو يادشون بخير ياد همه ي اوناي كه عاشقونه و با عزت وافتخار رفتند به خير يادشون هميشه تو قلب ماست نه سر هر سال. واميد كه از خوبياشون از افكار مثبت در راه زندگيشون بهره بگيريم واستفاده كنيم اون موقع است كه ميشه به اون دوستي وروزگار افتخار كرد. پس بيايد به داشتي هاي خوبمون افتخار كنيم.

 

 تقدیم به روح بلند همه عزیزان و شهدای کوهستان و... 

و به ما ما که ....

در خانه ات هستي و مي بيني:

در ژرف اقيانوس آرام

نسل فلان ماهي، هزاران سال پيش از ما

نابود گرديده ست

              *   *

در خانه ات هستي و مي خواني:

نور فلان سياره، صدها سال نوري

تا بگذرد از كهكشان ما

پهناي اين هفت آسمان را در نور ديده ست!

          *   *

در خانه ات هستي از اينگونه بسيار

هر روز مي بيني و مي خواني و مي داني.

اما، نمي داني!

اينك سه روز است.

همسايه ات، تنهاي تنها در اتاقش

از اين جهان بي ترحم، چشم پوشيده ست !

همسايه بيمار

همسايه تنها

داروي قلبش را در استكان هم ريخته.

نزديك لب آورده

آه اما ننوشيده ست.

 

                *   *

همسايه اي امروز مي گفت:

البته با افسوس

"من سايه اش را گاه مي ديدم"

از پشت شيشه، مثل اينكه مشت بر ديوار مي زد!

 

            *   *

وان ديگري افسرده مي افزود:

من هم صدائي مي شنيدم.

از پشت در، بي شك

تنهائي اش را زار مي زد!

 

                                                               فريدون مشيري 

                                           

 

 

 

 

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 توسط ح.نجاریان

دو کبوتر عاشق حامد مترجمی وناصر غلامی از همنوردان خوب زنجان  بودند که در اردیبهشت سال ۸۲   در مسیر علیپور بیستون پرواز کردند.

       یادشان همیشه در قلب و دل ما 

 

 

گل من گریه مکن

گل من گریه مکن
که در اینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
گل من گریه مکن
سخن از اشک مخواه
 که سکوتت گویاست
از نگه کردنت احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات
بی نوایی تنهاست
من و تو می دانیم
چه غمی در دل ماست
 گل من گریه مکن
اشک تو صاعقه است
تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی
بیش از این گریه مکن
که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
من چو مرغ قفسم
تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
گل
من گریه مکن
 که در ایینه ی اشک تو غم من پیداست
فطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
دل به امید ببند
نا امیدی کفرست
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگریز
در دندان تو در غنچه ی لب زیباست
گل من گریه مکن

 

 

                           

  و اینم یادمان اون دو عاشق که حداقل سالی یک بار گل بارون می شه

 تا به مردم بگه اینقدر سر قبرستونا نرید

                                  

          می دونید این حمید رضا !! آره عسگر نژاد رو می گم همیشه یه جورایی حرفهاش به دل می شینه خصوصاْ وقتی از یارُ عشق و دوست حرف می زنه و دوستی با اون حداقل فکر نکنم از اونایی باشه که به تلنگری بنده و پایداریش می رسه به دوستیایی قدیم

 

                              

                                   حامد و ناصر کنار هم با عکسی از هیمالیا به یاد اونا     

                       

پدر حامد دیگه موی سیاه پیدا نیست ولی بازم می گه از دل بر دل اگر چه با حوصله کمتری و بازم خانمش مادر حامد مادر همه ی بچه های خوب با نگاه کنجکاوانه به او خیره شده شاید به ایام خیره شد و رنجش اون به این دو تا دل پر پر شده

 

                                      

و سر آخرم که بازم سکوت و ای شاید جرقه ای تو دست این کودک 

 

 

ارسال در تاريخ شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 توسط ح.نجاریان
قالب وبلاگ